ایران سرزمین شیران
ایران سرزمین شیران
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
پاسداشت تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم کهن یک وظیفه ملی است.

اندیشه نیک ، گفتار نيك ، كردار نيك سه اصل انسان بودن است .

پروردگارا . تو را سپاس ميگوييم كه به ما روان و خرد پاك دادي تا با انديشه و گفتار و كردار نيك شادماني و آسايش و مهرورزي را در جهان بگسترانيم . ( زرتشت پيامبر )



 کوروش آریایی بزرگ انسان تاریخ بشریت 

پادشاهي عدل گستر و پایه گذار منشور حقوق بشر در دنیا

از پارس برآمدم . از پارسوماش . این گفته من است . کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه . من کوروش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود . زیرا ملال مردمان ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من . بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را دریابید . و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید . گسستن زنجیرها آرزوی من است . ما شب و شقاوت را خواهیم زدود ، زندگی را ستایش خواهیم کرد . تا هست سرزمین من آسمانی باد . که در او رود های بسیاری جاری است . ما دامنه ها و دشت هایی داریم دریا وار . سحرآمیز ، سرسبز و برکت خیز . و شما را گفتم این بهشت بی گزند را گرامی بدارید . سرزمین من توان شکفتنش بسیار است . سرزمین من ، مادر من است . تا هست خنده شادی خیز کودکان خوش باد ، تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد . تا هست رودها بسیار تر و بسیارتر باد . از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من . تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید . تا هست اندوه آدمیان مرده باد . به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی ست . باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد . مردمان ما شایسته آرامش و آزادی اند ، مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند . مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند ، دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد ، این آرزوی من است .

و ما بايد پيرو چنين تفكر انساني باشيم و برای گسترش آن تلاش نمائیم .

اگر تاریخ را کتمان نمائیم تاریخ کتمانمان خواهد نمود . SMT

خدایا در دل خفته گان مهر کوروش آريايي و تفکرات انسان دوستانه اش را زنده کن تا بدانند

که بوده اند .................... ؟؟؟

که هستند ............... ؟؟

که خواهند بود ..... ؟


◄◄ پاينده ايران ، سرافراز ايراني


◄◄ 15 پند آموزنده از بزرگ انسان تاريخ بشريت كوروش آريايي ►►

  دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر.
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.
تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

سبز باشيم و سبز زندگي كنيم تا درس عشق ، گذشت و انسانيت در جامعه زنده بماند .

 

كپي برداري از كليه مطالب و عكس هاي اين مجموعه جهت ترويج تاريخ ، تمدن ، فرهنگ ، هنر و ........ اين مرز و بوم كهن حتي بدون ذكر نام اين مجموعه آزاد ميباشد .


اميدوارم توانسته باشم گامي هر چند كوچك در زمينه معرفي كشور تاريخي و با عظمت مان ايران برداشته باشم .

با سپاس


نام قدیم شهرهای ایران

 هم میهنان عزیز ، شما می توانید در كامل شدن این فهرست به ما یاری برسانید.

اراك : سلطان‌آباد

اردبیل : فیروزگرد، اردپیل، بادان پیروز، پیروز رام

ارومیه : ارمیه، اورمیه، رومیه، رضائیه

اصفهان : انزان، گابیان، گابیه، جی، كی، اسپاهان، سپاهان، اسپهان، صفاهان، اسفاهان، اسبهان، اسفهان، اسباهان، گابا، اسپادانا، آپادان، آپادانا، رشورجی، یهودیه، اصبدانه

اهواز : جمع هوزی یا سوزی، ناصری، سوق‌الاهواز، هرمزاردشیر، رام‌شهر، اگینیس، تاریانا، اوكسین

ایلام : پشتكوه، عیلام، انزان، انشان

بابل : بارفروش

بجنورد : بیژن گرد، بوزنجرد، چرمغان

بروجرد : وروجرد، وروگرد، ولوگرد، بروگرد، اروگرد، پیروزگرد

بندرعباس : گمبرون، عباسی

بوشهر : ابوشهر

بیرجند : برجند، برجن، برکن، بیرگند

تبریز : داوریژ (به ارمنی یعنی انتقام)، تورژ (tavrezh)

تهران : طهران (از توابع ری)

خرم‌آباد : شاپورخواست

رشت : بیه‌پس

ری : رقا، رگا، رگها، راك، راگ، پیروزرام، راگس، راجس، ری‌اردشیر، محمدیه

زابل : نیمروز

زاهدان : دزداب

زنجان : خمسه

ساری : سارویه، طوسان، زدركرد، زادراكارتا، وَرنَه، فناكه (phanaca)، سیرینكس (syrinx)، اوهر، نارنجه كوتی

سمنان : قومس

با سپاس از هم میهن عزیزمان http://www.best-fun98.ir

سنندج : سنه دژ

شیراز : تی را سی ئیش

شهركرد : ده‌كرد

قزوین : كژین، كشوین، كشرین

قم : ؟

كرمان : بردشیر

كرمانشاه : قرماسین، كامبادن، كرمانشه

گرگان : وُركان، هیركانیا، جرجان

مشهد : سناباد (از توابع طوس)

نیشابور : نشابور، نشاپور، نیشاپور، نیسابور، نیوشاهپور، نیوك شاهپوهر (Nivak - Shahpuhr)

همدان : امدانه، هگمتان، هنگمتان، اگباتان

یاسوج : تل خسرو

یزد : منسوب به یزدگرد، زندان سكندر، ایساتیس، فرافیژ

ـــــــــــــــــــــــــ

گرگان : استر آباد

سبزوار : بیهق

زنجان : شهین ، زندیگان ، زنگان

دامغان : صددروازه

 رشت : اگر حروف کلمه "رشت" را با توجه به حروف ابجد، تبدیل به عدد کنیم، عددی به دست می آید که برابر با تاریخ ساخت شهر رشت است. نام این شهر نیز به همین دلیل رشت گذاشته شده است...

با سپاس از هم میهن عزیزمان از رشت http://www.oldwiz.blogfa.com/

بافق : بافرگ " بافرگ گويي يكي از موبدان بزرگ زرتشتي بوده است "

با سپاس از هم میهن عزیزمان از بافق http://korusheman.blogfa.com/

مسجد سلیمانپارسوماش

با سپاس از هم میهن عزیزمان http://www.saeidasadi58.blogfa.com/

 اسد آباد همدان :   آدراپانا

با سپاس از هم ميهن عزيزمان آقاي تيرداد قادري

 


کوروش آريايي از دیدگاه بزرگان ديگر ملل دنيا (( اين پست ثابت ميباشد .))

آیا تاکنون به این موضوع فکر کرده اید که چرا شخصیتی مانند کوروش که جهان در برابر بزرگی او شگفت زده است و مشهورترین مورخین و باستان شناسان و خاورشناسان دنیا از او به نام ایر مرد تاریخ جهان یاد کرده اند، چرا تاکنون اسمی از او در ایران برده نشده است؟ یا هیچ حرکتی که شایسته او باشد در جهان نشده است؟ آیا ادامه راه این شخصیت بزرگ جهان نمی تواند راه نجات ما باشد؟ آیا برای ایران که کوروش را دارد و خود مهد حقوق بشر جهان بوده است، پسندیده است که امروز دنیا ما را به نام مهد تروریست و خشونت و ناقض حقوق بشر خطاب کند؟ کوروش پدر ملت ها ، بزرگ قهرمان آن روزگار ، سرور آسیا ، کسی که دشمن او را به نیکی ستایش کرد و او را نمونه یک شهریار والا می دانست امروز کجاست؟

ایرانیان بدانند که کوروش در حد یک پیامبر برای ایران خدمت کرد و ایران یعنی کوروش و کوروش یعنی ایران. راه او راه جوانان آینده ایران است و هیچ شخصیت غربی و عربی (به جز پیامبر و ائمه ی اطهار) نمی تواند برای ما ایرانیان بالاتر از او باشد. در این جا نظر برخی از پرفسورها و مورخان را در مورد کوروش، می خوانیم:

پروفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان:

در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کوروش شناخته شده است. زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراطوری چندین دهه ای ایران مایه ی شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملت های منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست. 

دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی:

این پادشاه بزرگ یعنی کوروش هخامنشی برعکس سلاطین قسی القلب و ظالم بابل و آشور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زرتشت بوده است. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات نیک می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خداوند دانسته و آن را برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند. 

پروفسور آلبر شاندور:

شاهنشاهی ایران که پایه گذار آن کوروش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشونت پی ریزی نشد بلکه عکس آن درست است. زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد. پارسی ها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتر خود عظمت و شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است. نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان می دهد. آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز خواهد ماند.

ژنرال سرپرسی سایکس:

مطالب کتاب مقدس تورات و نوشته های یونانی و سنت های ایرانی همه همداستانند که کوروش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست می داشتند و «پدر» می خواندنش. ما نیز می توانیم بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریایی که سرگذشت اش بر تاریح روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است. 

ژنرال سرپرسی سایکس بعد از دیدار از آرامگاه کوروش بزرگ:

من خود سه بار از این آرامگاه دیدن کرده ام و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آن چا بکنم و در هر سه بار این نکته را یادآورده شده ام که زیارت آرامگاه کوروش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. به راستی من در گمانم که آیا برای مردم آریائی(هندو اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیان گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهم تر باشد.

افلاطون:

پارسیان در زمان شاهنشاهی کوروش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. از این رو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملت های جهان شدند. در زمان کوروش بزرگ فرمانروایان به زیردستان خود آزادی می دادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند. از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگ ها شرکت می کردند و آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق اجتماعی به زیبایی انجام می گرفت. 

هرودوت- تاریخ هرودوت:

هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کوروش مقایسه کند. از این رو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچ گاه به فراموشی سپرده نشود.

کوروش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملت های دیگر فرمانروایی می نمودند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و بخاطر او از هر خطری استقبال می کردند.

پروفسور گیریشمن- ایران از آغاز تا اسلام:

کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کوروش سرداری بزرگ و نیکخواه بود. او آن قدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آن ها آزادی مذهب می داد و فرمانروای جدید را از میان بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود. او شهرها را ویران نمی کرد و قتل عام و کشتار نمی کرد. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که سرزمینشان به وسیله ی کوروش تسخیر شده بود وی را سرور و قانون گذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خواندند.

کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران(مورخ فرانسوی):

تاکنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کوروش در تاریخ جهان باقی گذاشت، در افکار میلیون ها مردم جهان بوجود آورد. من اذعان می دارم که اسکندر و سزار و کوروش که سه مرد اول جهان شده اند، کوروش در صدر آن ها قرار دارد و تاکنون در جهان کسی به وجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتاب های ما آمده است مسیح خداوند است. قوانینی که او صادر کرد که در تاریخ آن زمان که انسان ها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود.

هارولد لمب دانشمند آمریکایی:

در شاهنشاهی ایران باستان که کوروش سمبل آنان است، آریایی ها درتاجگذاری به کردار نیک- گفتار نیک- پندار نیک سوگند یاد می کردند که طرفدار ملت و کشورشان باشند که این امر در صدها نبرد آنان به وضوح دیده می شود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است.

گزنفون مورخ بزرگ یونانی:

ما در این باره فکر کردیم که چرا کوروش به این اندازه برای فرمانروایی عادل مردمان ساخته شده بود. سه دلیل برایش پیدا کردیم. نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پرورش او از کودکی بوده است.

کوروش نابغه ای بزرگ، انسانی والامنش، صلح طلب و نیک منش بود. او دوست انسان ها و طالب علم و حکمت و راستی بود. کوروش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمی دهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود. کوروش برای دفاع از کشورش که هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار می گرفت امپراطوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت که سابقه نداشت. او در نبردها آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد. او ملت های ملغوب را شیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کوروش آنان را از دست پادشاهان خودکامه نجات داده بود، او را خداوندگار می نامیدند. او برترین مرد تاریخ، بزرگترین، بخشنده ترین، پاک دل ترین انسان تا این زمان بود. 

کنت دوگوبینو فرانسوی- ایران باستان:

شاهنشاهی کوروش هیچگاه در عالم نظیر نداشت. او به راستی یک مسیح بود زیرا به جرات می توان گفت که تقدیر او را چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد.

نیکلای دمشقی:

کوروش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هرکس دیگر آگاهی داشت. این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود.

پروفسور کریستین سن ایران شناس و استاد زبان اوستایی و پهلوی:

شاهنشاه کوروش بزرگ نمونه یک پادشاه جوانمرد بوده است. این صفات برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده می شده است. در قوانین او احترام به حقوق ملت های دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش بوده که این قوانین امروز بین الملل نام گرفته است.

ویل دورانت- تاریخ تمدن ویل دورانت:

کوروش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود. به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در کشورگشایی حیرت انگیز بود. او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. به همین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستند از آن بگذرند و درباره او داستان های بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر می نامیدند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان دربند را آزاد نمود. کوروش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت. 

کلمان هوار- تمدن ایرانی:

کوروش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر تخت پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراطوری پهناوری را از خود به جای گذاشت که تا آن روزگار کسی به دنیا ندیده بود. کوروش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطیع خود ساخت. او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد. برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابدشان را بازسازی کرد. او پیرو دین یکتاپرستی زرتشت بود ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل نکرد.

مولانا ابوالکلام احمد آزاد فیلسوف هندی:

کوروش همان ذوالقرنین قرآن است. او پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردم ایران و جهان هدیه داد.

اخلیوس(آشیل) شاعر نامدار یونانی- تراژدی پارسه:

کوروش یک تن فانی سعادتمند بود. او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید. خدایان او را دوست داشتند. او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.

 

پاورقي : گرد آورنده سيد مسعود طباطبائي 

در دلي با مردم عزيز كشورم دارم و اميدوارم كه اين نظريه ها گوشه از انسانيت كوروش آريايي را براي شما بازگو كرده باشد .

و من از مدعياني كه سنگ تاريخ ، تمدن و كوروش آريايي را به سينه ميزنند يك سئوال دارم ؟

؟ در ستايش و بزرگي اين بزرگ انسان تاريخ بشريت كه از هر كشور و نژادي بيان گرديده است ، كداميك از اين بزرگان از نام غير پارسي براي نام كوروش استفاده نموده اند كه ما مدعيان در مطالب و سخنانمان از نامهاي غير پارسي مانند كبير استفاده ميكنيم . !!!

جاي بسي افتخار است كه آرامگاه اين بزرگ انسان تاريخ بشريت در خاك ميهن عزيزمان ايران است و چه بسا اگر در جاي دگر آرامگاهش بود شايد چون ديگر نام ها و سندهاي ايران باستان يا به تاراج ميرفت و يا مدعي پيدا مينمود كه او نيز ايراني نبود و ...............

و جاي بسي تاسف است كه هنوز خيلي از ايرانيان هنوز به آرامگاه كوروش آريايي راه نيافته اند و اين بزرگ مرد همچون تفكراتش در بين ايرانيان دارد به فراموشي سپرده ميشود و هستند بزرگان ديگري كه در جاي جاي اين خاك عزيز ايران آرميده اند و سكوت غريبي آرامگاهشان در بر گرفته است .

بي انديشم به تفكرات زيباي اين بزرگ مرد كه در ۲۵۶۹ سال پيش در دوراني كه عصر ارتباطات و فناوري نام نداشت و گسترش يك تفكر كاري بسيار مشكل بود . اما اين بزرگ مرد با انسانيت خود به آن جامع عمل پوشانيد . 

ولي در زمان حال و با انواع و اقسام وسايل ارتباط جمعي متاسفانه بسيار هستند كه ....................................................... !!!!!  

به اميد روزي كه مردم نوع دوست كشورم در هفتم آبان ماه هر سال براي ارج نهادن به تفكرات يك انسان تكرار نشدني تاريخ در پاسارگاد گرد آيند و دست ها را در دست يكديگر نهند و به جشن و پايكوبي بپردازند تا ضمن سپاسگزاري و ارج نهادن به تفكرات بزرگ انسان تاريخ بشريت شكوه تفكرات پارسيان در نوع دوستي را نيز به ديگر ملل نشان بدهند .

 پاينده ايران ، سرافراز ايراني 

 


iu
iu

طراحي و ساخت اولين قالب ميهن ما ویژه میهن پرستان

بنام یگانه دادار همیشه بیدار

چو ایران نباشد تن من مباد    بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

پدر پارسيان كوروش آريايي فرمودند :

دستاني كه كمك ميكنند پاكتر از دستهايي هستند كه رو به آسمان دعا مي كنند .

درود بر نیک اندیشان میهن پرست

با عرض ادب و احترام به اطلاع میرسانیم که تارنمای میهن ما جهت خدمت به شما میهن پرستان اقدام به طراحی و ساخت قالب تارنما ( وبلاگ ) جهت استفاده شما سروران نموده است و با افتخار اولین قالب طراحی شده را به میهن پرستان تقدیم مینمائیم .

مشاهده و دریافت کد اولین قالب میهن ما ویژه بلاگفا 

امید داریم توانسته باشیم قالب قابل قبولی ارائه نموده باشیم .

در صورت داشتن هرگونه پیشنهاد در این زمینه به ما اطلاع دهید تا در خدمت تان باشیم .

منتظر قالب هاي بعدي ميهن ما باشيد .

پاینده ایران ، سرافراز ايراني


غار انگره مینو
نوع غار : کشف شده

نام (های) غار : انگره مینو

 Angareh Minu : نام فارسی غار بصورت لاتین

 30˚ 19' 15.3" : (N)  عرض جغرافیایی دهانه غار

 52˚ 02' 38.5" : (E)  طول جغرافیایی دهانه غار

ارتفاع دهانه اصلی از سطح دریا : 2430 متر

 Etrex : نوع جی پی اس

تعداد دهانه غار : 1 دهانه

استان : فارس

نزدیکترین شهر : سپیدان

نزدیکترین روستا : انگره مینو

نشانی محل غار : 5 كيلومتری شهرستان سپيدان، بعد از ورود به جاده فرعی شش پير و برشنه به سمت روستای دلخون ميرويم و بعد از رسيدن به دو راهی دلخنون راه را به سمت چپ به طرف بهشت مكان ادامه ميدهيم و ۱۰ كيلومتر بعد از ۲ راهی روستای انگره ميرسيم.

طول غار : حدود 20 متر

عمق غار : 100 متر

توضیحاتی درباره نوع غار : غار از نوع چاه غار بوده و آهکی در اثر عوامل طبیعی رخ داده است

جانداران داخل غار : خفاش که بروی سنگها راه میرفت

کشفیات درون غار (اشیاء یا ابزار تاریخی، استخوان انسان یا جانور، ...) : هیچ چیزی ندارد

توصیف سختی غار برای پیمایش : از اول مسیر فنی است


غار شاپور

مجسمه 6 متری شاپور بر دهانه این غار، شاهکار پیکرتراشی ایران باستان است که پس از نزدیک به 1700 سال هنوز باقی مانده است. اما این تندیس دچار آسیب‌های فراوان شده و ظرافت‌های آن اندکی از بین رفته است.

ظاهراً این مجسمه بر اثر زمین‌لرزه واژگون شده بوده که در سال 1336 توسط ارتش ایران و بدون لحاظ کردن اصول باستان شناسی تعمیر شده و دوباره به حالت اولش باز گشته است.

در آن سال برای دستیابی آسان به غار 230 پله از ارتفاعات صعب‌العبور دامنه پر شیب تا ورودی غار در سنگ‌های کوه کنده شده و سیمان گردیده است. از دهانه غار، پیکره کاملأ مشخص است .

4 ایوان از دهانه به طرف داخل غار مهیا شده، اختلاف ارتفاع تراس اول با 10 پله به تراس دوم، دوم به سوم با 8 پله و سوم به چهارم دارای 7 پله است.

پیکره در تراس چهارم قرار دارد.

این تراس که وسیع تر از تراس‌های دیگر است به وسیله 12 پله به عمق غار راه دارد.

ایجاد این تراس‌ها برای مشاهده هرچه بهتر این مجسمه در سال 1336 چیده شده است.

بعد از برپایی مجسمه، 4 سکو دور آن برای قراردادن قطعات جداشده مجسمه در آن سال ساخته شد که در حال حاضر آنها ویران شده اند و فقط جای این سکوها مشخص است.

این غار در نزدیکی شهر تاریخی بیشابور، مهمترین پایتخت ساسانیان، در انتهای تنگ چوگان و در سینه کوه، قرار دارد.

مجسمه شاپور  تنها مجسمه سنگی بازمانده از دوران باستان است.

غار شاپور یکی از 3 غاری است که در قسمت غرب تنگ چوگان قرارگرفته‌اند.

غار شاپور با دهانه‌ای بزرگتر از 2 غار دیگر در وسط است، غار سمت چپ به غار مادر شاپور معروف است و غار سمت راست غار مرمر نامیده می‌شود.

تندیس شاپور، شهریار پر آوازه ساسانی در دهانه غار قرار دارد.

در این تندیس شاپور با جامه‌ای ساده، ظریف و لطیف با کمربندی که به دور کمر بسته و شمشیر حمایل کرده، نشان داده شده است.

دست راست تندیس بر کمر و دست چپ بر قبضه شمشیر است.

ریش شاه آرایش شده و از حلقه‌ای گذشته است.

موهای وی بلند و تاج کنگره‌داری بر سر دارد.

پشت سر مجسمه، در فاصله تقریبی 80 متری آن برای جمع آوری قطرات آبی که از سقف و بدنه می‌چکد حوض‌هایی با ابعاد و شکل‌های مختلف ساخته اند.

سنگ حجاری شده این مجسمه از سقف غار تا کف آن ادامه داشته و هنرمندان عصر ساسانی با تلاش و کوشش بسیار موفق به آفرینش این اثر هنری گردیده‌اند.

بعد از ورود به غار مساحتی عریض‌تر از دهانه وجود دارد و هرچه به طرف عمق پیش رویم از عرض غار کم می‌شود.

این غار دارای طول تخمینی 736 متر در روی نقشه پلان می‌باشد که پیکره شاپور اول در فاصله‌ 84/29 متری از دهانه غار واقع شده است.

دو حوض سنگی در فاصله تقریبی 4/81 متری از دهانه غار در کف غار جهت جمع آوری آب درون غار ساخته شده است.

تنوع درجه حرارت در قسمت‌های مختلف غار، تنوع رسوبات آهکی، تنوع رطوبت، تغییرات باد، تغییرات سایه روشنها، وجود شعاع‌های کوچک نور در قسمت‌هایی که با فضای بیرون ارتباط دارند و بسیاری از شاهکارهای شناخته و ناشناخته طبیعت، همگی به پیدایش این مجموعه زیبا و شگفت‌آور منتهی شده است.

هر دو حوض در کنار واقع شده و به وسیله یک آّبراهه به هم متصل شده‌اند.

حوض بزرگتر با دو پله و حوض کوچکتر با یک پله به عمق حوض راه دارد.

از این دو حوض به بعد غار تاریک می‌شود و احتیاج به وسایل روشنایی است.

در مسافتی دورتر از دو حوض، حوض بزرگی است شبیه به نعل که دور تا دور آن از 20 متر متجاوز است.

وجود این حوضچه ها شاید احتمال استفاده از غار به عنوان یک سکونتگاه موقت را مطرح کند.

یکی از مهمترین آثاری که از بررسی غار بدست آمده، آثاری از کوزه های شکسته سفالی است، این سفال‌ها که مشخصات سفالینه‌ها دوره ساسانی‌اند، یکی از دلایل مهمی است که می‌تواند ساخته های درون غار را به دوره مذکور ربط دهد.

غار شاپور از 4 گذرگاه بزرگ، 5 گذرگاه کوچک، 4 مسیر فرعی و 3 تالار تشکیل شده است.

این غار به سبب تاریکی و عمق زیاد و وجود آب و لیز بودن پرتگاه‌های درون غار و نیز وجود غارهای متعدد جنبی، تاکنون هیچ‌کس موفق نشده همه زوایا و گوشه ها و غارهای درونی آن را کشف کند.

دسترسی به غار شاپور پس از گذشتن از مسیری کوهستانی و افزون بر یک ساعت کوهپیمایی امکان‌پذیر است.

احتمال استفاده از غار به عنوان یک سکونتگاه موقت را مطرح کند.

یکی از مهمترین آثاری که از بررسی غار بدست آمده، آثاری از کوزه های شکسته سفالی است، این سفال‌ها که مشخصات سفالینه‌ها دوره ساسانی‌اند، یکی از دلایل مهمی است که می‌تواند ساخته های درون غار را به دوره مذکور ربط دهد.

 


خدایا!

خدایا!

 

رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد.

 

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر

 

ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند

 

و برای دین کار می کنند نه آنها

 

که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند!

 

« دکتر علی شریعتی »

 


من چيستم؟

من چيستم؟


افسانه اي خموش در آغوش صد فريب


گرد فريب خورده اي از عشوه ي نسيم


خشمي كه خفته در پس هر درد خده اي


رازي نهفته در دل شب هاي جنگلي


من چيستم؟


فريادهاي خشم به زنجير بسته اي


بهت نگاه خاطره آميز يك جنون


زهري چكيده از بن دندان صد اميد


دشنام پست قحبه ي بدكار روزگار


من چيستم؟


برجا ز كاروان سبك بار آرزو


خاكستري به راه


گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان


اندر شب سياه


من چيستم؟


يك لكه اي ز ننگ به دامان زندگي


و ز ننگ زندگاني آلوده دامني


يك ضجه ي شكسته به حلقوم بي كسي


راز نگفته اي و سرود نخوانده اي


من چيستم؟

 

« دکتر علی شریعتی »


ای آزادی

ای آزادی

 


تو را دوست دارم، به تو نیازمندم،

 به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی

دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛

 هستم ، اما من نیستم ؛ یک

موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ،

سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ،

بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ،

بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی

روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ،

 بیهوده ، منی بی تو


یعنی هیچ! ...

ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم،

 از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم،

از حکومت بیزارم، از باید بیزارم،

 از هر چه و هر که تو را در بند می کشد

بیزارم.


ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !


و چه زندان ها خواهم کشید و

چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه

شکنجه ها تحمل خواهم کرد.


اما خود را به استبداد نخواهم فروخت،

من پرورده ی آزادی ام، استادم

علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و

پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد

آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.


من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد.

اما، من به دانستن از تو

نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه

کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه

کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علی شریعتی »

 


رمز خوشبختی انسانها

مگر نمی دانی بزرگترین

 

دشمن آدمی فهم اوست؟

 

تا می توانی خر باش تا خوش باشی

 

دکتر علی شریعتی

 


قرنها نالیدن به کجا انجامید؟

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن


خاموش باش


قرنها نالیدن به کجا انجامید


تو محکومی به زندگی کردن

 

تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی

  

دکتر علی شریعتی

 


ترس

"از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،

 

ترسی ندارند.

 

از گاو که گنده‌ تر نمی‌شوی .....

 

میدوشندت

 

از خر که قوی‌تر نمی‌شوی .....

 

بارت می‌کنند

 

از اسب که دونده‌ تر نمی‌شوی .....

 

سوارت می‌شوند

 

اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند..."

 

دکتر شریعتی

 


قرآن ! من شرمنده توام ...(1)

قرآن !

  

من شرمنده توام

  

 اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و

  

ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند

  

كه خلایق به پای موسیقی های

 

 روزمره می نشینند .

  

اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند

  

 مستمعین فریاد میزنند "

  

 احسنت ...! "

  

 گویی مسابقه نفس است ...

  

دکتر علی شریعتی

 


قرآن ! من شرمنده توام ...(2)

قرآن !

  

 من شرمنده توام

  

اگر ترا از یك نسخه عملی

 

به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام .

 

یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،

یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌

  

یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌

  

یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین

 

 قطع ممكن منتشر كرده و ... !

  

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

دکتر علی شریعتی

 


قرآن ! من شرمنده توام ... (3)

  قرآن !

 

 من شرمنده توام اگر از تو

 

 آواز مرگی ساخته ام

 

 كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود

 

همه از هم میپرسند "

 

 چه كس مرده است؟ "

  

 چه غفلت بزرگی كه می پنداریم

  

خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

 

دکتر علی شریعتی

 


قرآن ! من شرمنده توام ... (3)

قرآن !

 

من شرمنده توام

 

 اگر به یك فستیوال مبدل شده ای

 

 حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌

 

خواندن تو آز آخر به اول ،‌

 

یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟

 

ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ،

 

 تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

 

خوشا به حال هر كسی كه

 

 دلش رحلی است برای تو .

 

آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،

 

‌گویی كه قرآن همین الان

 

 به ایشان نازل شده است.

 

 آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها

 

بخشی از اسلام است

 

 كه به صلیب جهالت كشیدیم

 

دکتر علی شریعتی

 


به كجای این شب تیره بیا ویزم قبای ژنده خود را !

تنهایی به میان مردم می گریزم

 

و از مردم به تنهایی پناه می برم.

 

راست می گفتی نیما :


" به كجای این شب تیره بیا ویزم

 

قبای ژنده خود را ! "

 

دکتر علی شریعتی

 


نابودی فرهنگها

ما الان در روی زمین شاهد یک جنایت بزرگ

 دیگر هستیم و آن مرگ

فرهنگ ها و تمدن های بزرگ بشری است که هر یک


رنگ و بو و جهتی ویژه ی خود داشته است.


پیش از این رومیان، ایرانیان، عرب ها،

 هندی ها، چینی ها، سیاهان، سرخپوستان و ...

و هریک تمدن خاص داشتند.

اما امروز غرب با تمدن، خود را جایگزین آنها می سازد تا آنجا که

 همه یک جور حرف بزنند، در یک بحث و عنوان از یک سری


مسائل سخن بگویند، شهر ها و

خانه ها و لباس ها، روابط زن و مرد و

 همه چیز در همه جا یکسان و یکدست گردد.

وحدت جهانی تیپ تمدن ها و فرهنگ ها بوجود می آید.

دیگر چون گذشته نمی توان از فرهنگ شرقی

درون گرا و فرهنگ غربی برون گرا سخن گفت.

 نبوغ چینی در قالب فرهنگ اروپایی رشد می کند و بی هیچ تردید

حاصلی جز آنچه در غرب


ببار آورده نخواهد داشت و این یک

 دست بندی بر بال نبوغ انسانی و

مرگ همه ی ویژگی ها و اصالت ها و امکانات متنوع


رشد فرهنگ و روح و هنر و فکر و تمدن

 

 و زندگی و تکامل بشری است

 

دکتر علی شریعتی

 


سرزمین آزادی ((بردگی))

و کجا میتوان این آزادی را یافت .

 

وقتی معاویه ها در لباس حسینی ها

 

 و زینب هایند.

 

((دکتر علی شریعتی))

 


بندگی خداوند

با شیطان هم داستان شدم تا

 

 در برابر هیچ آدمی سر

 

 تسلیم فرود نیاورم

 

دکتر علی شریعتی

 


مسجد و کفش

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان

 

 راه بروم و به خدا فكركنم

 

تا اين كه در مسجد بشينم و

 

به كفشهايم فكر كنم

 

دکتر علی شریعتی

 


تنهاترین تنهایان

اگر تنهاترین تنهایان جهان باشم

 

خدا با من است

 

او جانشین همهء نداشتنهای من است ...

 

دکتر علی شریعتی


خدایا! رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد

خدایا!

رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد.

 

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر

 

ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند

 

 و برای دین کار می کنند نه آنها

 

که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند!

 

دکتر علی شریعتی


 


داستانی از کریم خان زند

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريم خان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و ...        مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ،خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري!!!


خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

 


بخشندگی کوروش آریایی

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند.

 آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود.

کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او ، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند.

در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید.

کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.

در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند...

کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟

ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!

کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است.

کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه

 ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه


 ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید.


کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.

ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.

از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد.
در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

 


روستای یاسه چاه

 

یاسه چاه در کنار زاینده رود در ۶٠ کیلومتری نجف آباد اصفهان و ۵٢ کیلومتری شهرکرد قرار دارد .بافت این روستا از خشت متعلق به دوره صفویه است .

روستا میان باغهای گردو و بادام واقع است خانه ها از خشت و بصورت فشرده ساخته شده اند. گویش محلی مردم ترکی با لهجه ای خاص است..

در فرهنگ لغت دهخدا یاسه چاه به معنایی جایی است که پهنای رودخانه زیاد میشود . یاسه چاه یا همان یاسه چای روستایی تاریخی در حاشیه زاینده رود می باشد .

ارتفاع روستای یاسه چاه از سطح دریا 1900 متر است و آب و هوای آن در فصل‌های بهار و تابستان، ملایم و مطبوع و در زمستان‌ها، نسبتاً سرد است. رودخانة پرآب و خروشان زاینده رود در شرق روستا جریان دارد.
درآمد مردم روستای یاسه چاه غالباً از فعالیت‌های زراعی به ویژه باغداری و دامداری تأمین می‌شو.
برخی از زنان این روستا در کنار فعالیت‌های زراعی و دامداری، به بافت انواع قالی با طرح‌های زیبا اشتغال دارند.
روستای یاسه چاه در محدودة میانکوهی (کوهستانی) شمال شهرستان شهرکرد استقرار یافته و بافت مسکونی متراکمی دارد. خانه‌های روستاییان با سقف‌های مسطح، در شیب دامنه کوه و در کنار هم و به طور پلکانی ساخته شده‌اند. مصالح به کار رفته در خانه‌های قدیمی، خشت، گل، چوب و سنگ می‌باشد، اما در ساخت خانه‌های جدید از آهن، سیمان، آجر، سنگ و گچ نیز استفاده می‌شود. پیرامون روستای یاسه چاه را باغات وسیع فرا گرفته و جلوة جذابی به آن بخشیده است.
جاذبه‌های گردشگری
روستای یاسه چاه، در کنار زاینده رود، به لحاظ اقلیم و طبیعت مساعد چشم‌اندازهای شگفت‌انگیزی یافته است. فصل‌های بهار، تابستان و پاییز بهترین زمان بازدید از این روستاست.
تنوع گل‌ها و گیاهان خودرو همراه با گونه‌های متنوع جانوری از قبیل شغال، گرگ، روباه، خرگوش و کبک جلوه جالب توجهی به محیط روستا بخشیده است.
مردم روستای یاسه چاه در اعیاد ملی و مذهبی نوروز، فطر، قربان و مبعث پیامبر (ص) با برگزاری مراسم به جشن و سرور می‌پردازند و در ایام عزاداری و ویژه در روزهای تاسوعا و عاشورا با نوحه خوانی سوگواری می‌کنند.
برگزاری مراسم عروسی مردم روستا، با نغمه‌ها و ترانه‌های زیبای ترکی (قشقایی) همراه است. موسیقی محلی قشقایی در میان مردم روستای یاسه چاه جایگاه ویژه‌ای دارد.
مهم‌ترین آلات موسیقی آن‌ها شامل سرنا، دهل، ساز و کمانچه می‌باشد.
الختر از بازی‌های محلی معروف جوانان این روستاست.
قالی‌های خوش طرح و رنگ، مهم‌ترین محصول صنایع دستی روستای یاسه چاه است، که در بازارهای شهرهای اطراف به فروش می‌رسد.
آش دوغ، برشتوک (نارگیل، خرما، خرک، نبات، هل، زنجبیل و زیره کوبیده و مخلوط شده را بعد از تفت دادن در روغن حیوانی به آش دوغ اضافه می‌کنند)، آش رشته و کاچی از غذاهای خوش طعم و لذیذ روستای یاسه چاه می‌باشند.
معروف‌ترین سوغات روستای یاسه چاه را خشکبار و انواع میوه‌جات تر و خشک تشکیل می‌دهند.

 گردشگران مسیر پل زمانخان را درحالی به طرف یک روستای دیدنی طی می کنند که حدود ۴۰کیلومتر جاده را در میان پوشش باغات انبوه دو طرف مسیر جاده و رودخانه زاینده رود سپری می کنند. عبور از دالانهای سبز باپیچ وخم های دیدنی این مسیر در حالی که زلال آب زاینده رود سرکش مناظر بدیع و چشم نوازی راخلق کرده، نشاط تازه ای را به گردشگران هدیه می کند.

تا چشم کار می کند باغات گردو، هلو و بادام حاشیه رودخانه را مهربانه دربرگرفته تا جایی که پیچ وقوس رودخانه ودامنه سبز باغات انگارسحرانگیز، نمایی از «بهشت برین» را در پای مسافران ارزانی کرده است. تماشای آسمان آبی از لابه لای باغات انبوه گردو درحالی که تکه های ابرسفید برفرازآن خیمه زده، بر زیبایی طبیعی این سیاحتگاه تماشایی «آب و سبزه» افزوده است. فعالیت زنان و مردان روستایی در باغات متراکم این مسیر که به جمع آوری و عرضه انواع میوه مشغولند، جلوه ای از تلاش خستگی ناپذیر مردمان این دیار محسوب می شود.

مسافران پس از طی این مسیرمفرح برفرازیک تپه جایی که رودخانه چون دریاچه ای در حلقه باغات خیره زیبایی مانده، روستای «یاسه چای» رادر ۶۰کیلومتری شهرکرد به تماشا می نشینند. مسیررودخانه چون یک قوس نیم بند بخشی ازشمال وجنوب روستا را دربرگرفته و این امر باعث زیبایی بافت دیدنی روستا در یک کمربند سبز بدیع شده است. وارد روستا که می شوی بافت قدیم روستا در حالی که پشت بام خانه هااز اول تا آخر محله قدیم به هم پیوسته است، از جذابیت خاصی برخوردار است.

برخی ازخانه ها پلکانی روی هم واقع شده و از پشت بام این خانه ها نیز برای خشک کردن محصولات باغی گردو، بادام وانگور استفاده می شود. وجود «دالانهای قدیمی» و بافت معماری خاص روستای «یاسه چای» را به یک روستای هدف گردشگری تبدیل کرده و سالانه گردشگران زیادی به این روستا سفر می کنند. به گفته اهالی یاسه چای، در گذشته برای ایجاد پوشش امنیتی در روستااهالی یک «دالان تونلی شکل» از ورود تا خروج روستا باگل ولای وخشت احداث کرده اند که با گذشت حدود یک قرن همچنان این دالانها پا برجا و دیدنی است.

مسیر اصلی این دالان از شمال به جنوب روستا را به طول حدود ۴۰۰متر وصل نموده که علاوه براین حدود پنج دالان فرعی راه ارتباطی خانه های بافت قدیم را تو در تو به هم وصل می نماید. در گذشته با بستن درب دالان ورودی تردد افراد بویژه در شب دیگر به روستا ممکن نبود. آسوده خاطرتردد نمودن دراین دالانها در روزهای بارانی و برفی وایمن بودن از گرمای تابستان از دیگر مزایای این دالانهاست اگر چه این مسیرها نیاز به آسفالت و سفت کاری با مصالح روز دارند. تردداهالی وکودکان دراین تونلهای زیرزمینی برای هر گردشگری قابل تامل است و در گذشته که مناطق روستایی از امنیت کمتری برخوردار بود، احداث این دالان از یک ابتکارعمل «بدیع امنیتی ممتاز» برخوردار بوده است...

 


دکتر شریعتی
 

هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند


دکتر شریعتی

 

 کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته

 کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام

 چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل: اول

 آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم

 - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و

 سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان

 مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم

 در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و

 کچل شده بودم


 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد ؛

بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد .

پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد...


دکتر شریعتی

 

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که : 

ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!!!! ...

نمی دانم ،

مشکل در نوع عرق است ؟!؟!؟!؟

یا در نوع ریختن و خوردن؟!؟!؟!؟


دکتر شریعتی
 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت،

اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند،

اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....

فقط از فهميدن تو مي ترسند


دکتر شریعتی

به سه چيز تکيه نکن

غرور

دروغ و عشق

آدم با غرور مي تازد

با دروغ مي بازد

و با عشق مي ميرد


یک اسکناس 100 یورویی

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.

او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد
و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.

تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد

 و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با
يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان از آغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!!!!

 


ترکمن -علی پورصفر قصابی نژاد

از دانشنامه جهان اسلام

ترکمن ، قومی ترک زبان عمدتاً در آسیای میانه . این قوم بازماندة ترکمانان غُز/ اُغُز هستند. ترکمانان غز در قرون اولیة اسلامی در شبه جزیرة منقشلاغ / منقشلاق ، در ساحل شرقی دریای مازندران ، و نواحی اطراف آن استقرار یافته بودند.


قوم ترکمن از اختلاط قبایل گوناگون ترکمان غُز در منقشلاغ و اُوسِت یورت (فلاتی در مشرق منقشلاق ) و رشته کوههای بَلْخان و خوارزم و بعضی قبایل بیگانه ، در قرن هشتم و نهم به وجود آمد ( رجوع کنید به لاگاشووا، ص 18). اکثر مردم جمهوری ترکمنستان (آکینر ، ص 387؛ دوردی یف و قدیروف ، ص 24)، اهالی دشت ترکمن (ترکمن صحرا) در شمال استان گلستان ، جماعاتی از ساکنان شمال استان خراسان (دوردی یف و قدیروف ، ص 74ـ75؛ لاگاشووا، ص 13) و ساکنان بخشی از شمال افغانستان (کلیفورد ، ص 60؛ فیض محمد، ص 155ـ 156؛ دوردی یف و قدیروف ، ص 72ـ73) ترکمن اند. گروههای بزرگی از ترکمنها در جمهوریهای تاجیکستان و ازبکستان و قزاقستان و گروههایی از آنان در آستاراخان (هشترخان / حاجی طرخان ) و استاوروپل روسیه سکونت دارند (آکینر، ص 380ـ381؛ دوردی یف و قدیروف ، جاهای متعدد). در استان تسن هانِ چین نیز دهها هزار ترکمن زندگی می کنند ( رجوع کنید بهدوردی یف و قدیروف ، ص 68ـ71).

بجز ترکمنهای آسیای میانه ، بسیاری از ترک زبانان عراق (سلطانمحمد میرزاقاجار، ص 185؛ ادموندز، ص 8، 300ـ304؛ دوردی یف و قدیروف ، ص 76ـ79)، سوریه ، اردن ، لبنان (وصفی زکریا، ج 2، ص 677ـ 678؛ دوردی یف و قدیروف ، ص 82) و ترکیه (دوردی یف و قدیروف ، ص 80 ـ81) ترکمان نامیده می شوند (قس د.اسلام ، چاپ دوم ، ذیل مادّه ). میان آنان و قوم ترکمن آسیای میانه پیوند مستقیمی ، از نوع پیوند قبایل ترکمن ایران و افغانستان و ترکمنستان و ازبکستان ، وجود ندارد. اینان اعقاب آن دسته از ترکمانان غُز یا سلاجقه اند که در قرن پنجم و ششم ، پس از مهاجرت به خاورمیانه ، تدریجاً هویت قومی خود را از دست دادند (آکینر، ص 381ـ382). بجز دشت ترکمن و شمال خراسان ، در مناطق گوناگون ایران نیز صدها هزار تن از بازماندگان ترکمنهای آقاجری / آغاجری و افشار و ایوائی و بایندر و بیات و بیگدلی و پُرناک / پورناک و خَلَج سکونت دارند که نام قدیمی و شباهتهای ظاهری با اجداد خود را از دست داده اند. از آن نامگذاری قدیمی بعضی نشانه های جغرافیایی باقی مانده (نظیر ناحیة تراکمة لارستان فارس ) که یادگار ترکمنهای ساکن لارستان در قرن هشتم است ( رجوع کنید به ابن بطوطه ، ج 1، ص 285؛ فسائی ، ج 2، ص 1517).

قلمرو ترکمنهایی که در آسیای میانه زندگی می کنند، به طور تقریبی ، از شمال به دریاچة آرال و فلات اُوسِت یورت ، از جنوب به رودخانة گرگان و کوههای شمال خراسان و مرزهای شمالی افغانستان ، از مشرق به آمودریا و از مغرب به دریای مازندران منتهی می شود ( رجوع کنید بهتفصیل احوال تراکمه ، ص 144ـ147).

قوم ترکمن از چند ایل بزرگ به نامهای آتا، آل علی (علی ایلی / آلیلی )، اِرساری (ایرساری ، ارزاری ، ارسالی )، تَکَه ، چاودور/ چُودُور، ساریق / ساریک ، سالور، سقر (ساقار، قره )، یمیرلی / ایمیرلی / یمره لی و یموت و کوکلان / گوکلان تشکیل شده است که هرکدام شامل دهها تیره و طایفة کوچک و بزرگ اند (میرزاابراهیم ، ص 57؛ سارای ، ص 10ـ15؛ تفصیل احوال تراکمه ، ص 165؛ وامبری ، ص 384ـ393). بعضی از ایلات ترکمن در قرون گذشته ، به سبب رشد یکجانشینی و زراعت به دو گروه بزرگ چَمُور/ چومِر (زارع و دامدار و صیاد و بازرگانِ یکجانشین ) و چاروا (دامدار و شترچران کوچگر) تقسیم شده بودند ( تفصیل احوال تراکمه ، ص 152ـ156؛ قورخانچی ، ص 34، 40).

زبان ترکمنی شعبه ای از ترکی اُغزی است و دو گروه اصلی دارد: گروه گویشهای قبایل بزرگ و گروه گویشهای قبایل کوچک . زبان ادبی جدید ترکمن ، ترکیبی از گویشهای اصلی است (هیئت ، ص 279؛ آکینر، ص 391). ادبیات قومی ترکمن ، در قرن دوازدهم با تلاش شاعرانی نظیر نورمحمد عندلیب و دولت محمد آزادی و مخدوم قلی فراقی (فرزند دولت محمد و شاعر ملی ترکمنها، از بانیان ادبیات ترکمنی ) شکل گرفته است (هیئت ، ص 280ـ281؛ رحیمی داشلی برون ، ص 12ـ13).

ترکمنها عمدتاً حنفی مذهب اند و طریقت نقشبندیه در میان آنها پیروان فراوانی دارد ( رجوع کنید به آکینر، ص 395؛ لاگاشووا، ص 102ـ107؛ بنیگسن و ویمبوش ، ص 8 ـ9).

اغلب ترکمنها هنوز لباس قومی خود را می پوشند (لاگاشووا، ص 64؛ شریف کمالی و عسکری خانقاه ، ص 117ـ124). زیورآلات طلایی و نقره ای از قدیم مورد توجه زنان ترکمن بوده است و ساخت اینگونه زیورآلات هنوز در میان ترکمنها رواج دارد (لاگاشووا، ص 74). آنان از گذشته های دور، ابریشم بافی و

نمدمالی و قالی بافی می کردند و قالی و نمد از تولیدات معروف ترکمنهاست (همان ، ص 48ـ53؛ شریف کمالی و عسکری خانقاه ، ص 172ـ180). این قوم در پرورش اسب مهارت فراوان داشتند و اسب ترکمن همچنان از نژادهای اصیل به شمار می آید ( تفصیل احوال تراکمه ، ص 176ـ177). دامداری که در گذشته از مشاغل اصلی قوم ترکمن بود، امروزه جای خود را به زراعت و صنعت و تجارت داده و در بسیاری از مناطق ترکمن نشین به شغلی جانبی تبدیل شده است (لاگاشووا، ص 39ـ45). تعلیم وتربیت کودکان آنها، بویژه ترکمنهای یکجانشین ، از گذشته برعهدة روحانیان بوده است (همان ، ص 103). ترکمنها موسیقی مخصوصی دارند که با دوتار نواخته می شود. خوانندگان ترکمن را، که اغلب نقالان اشعار مخدوم قلی اند، «بخشی » می نامند. این واژه از مغولی وارد ترکی شده است (برای آگاهی بیشتر رجوع کنید بهاقبال آشتیانی ، ص 87؛ مصطفایی ، ص 25). به رغم تحولاتِ سدة اخیر، یکی از ویژگیهای قوم ترکمن وفاداری به قبیله است (بوهر ، ص 267). مقابر بزرگان قبایل ترکمن در جمهوری ترکمنستان همچنان زیارتگاه است (بنیگسن و ویمبوش ، ص 139ـ141).

پیشینه . تاریخ قوم ترکمن بسیار مبهم است . واژه های ترکمان ، ترکمن ، و تراکمه تا قرن چهارم در منابع فارسی و عربی به کار نمی رفت و نویسندگان مسلمان آنان را با نام «ترک » می شناختند. در فاصلة پیروزیهای قُتَیْبة بن مسلم باهلی ، از 86 تا 96، در خراسان و ماوراءالنهر ( رجوع کنید به ابن اثیر، ج 4، ص 523 به بعد، ج 5، ص 5) و سقوط دولت قُرلُقان مسیحیِ شهر طراز به دست امیراسماعیل سامانی در 280 (نرشخی ، ص 118؛ ابن اثیر، ج 7، ص 464)، سیردریا مرز ترکان و مسلمانان بود. از اقصای فرغانه تا اسفیجاب / اسپیجاب ، قرلقها سکونت داشتند و از اسفیجاب تا رودخانة امپا و سواحل و جزایر دریای مازندران ، ترکان غز می زیستند ( رجوع کنید بهجیهانی ، ص 177، 179؛ حدودالعالم ، ص 14، 24، 143ـ144؛ ابن حوقل ، ص 467).

قرنها پیش از اسلام ، گروههایی از این اقوام ، بویژه غزها، به علت آمیختگی با ایرانیان آسیای میانه و اقوام تخاری و سُغدی ، با آنها شباهتهای ظاهری بسیاری یافته بودند (رشیدالدین فضل اللّه ، ج 1، ص 54 ـ 55؛ استرآبادی ، 1374 ش ، ص 114؛ بارتولد، 1376 ش ، ص 91). کاشغری ( رجوع کنید به ج 1، ص 73، 360ـ361، ج 3، ص 111) از تأثیرات ایرانیان بر زبان ترکان و افزایش جمعیت ایرانیان در شهرهای آنان سخن گفته ، اما تاریخ آن را تعیین نکرده است . این تأثیرات پس از اسلام نیز ادامه داشت ( رجوع کنید به بارتولد، 1376 ش ، ص 56). مجاورت غزان و قرلقانِ تغییریافته با اعراب و ایرانیان مسلمان ، متضمن رویدادها و تحولاتی بود که نتایج آن در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم آشکار گردید: شهر طراز به محل بازرگانی ترکان و مسلمانان تبدیل شد (جیهانی ، ص 193؛ ابن حوقل ، ص 511)، غزان نومسلمان پدیدار گردیدند ( رجوع کنید به جیهانی ، ص 193ـ194؛ ابن حوقل ، همانجا؛ گروسه ، ص 247) و دولت ترکان مسلمان قراخانی در فرغانه و ترکستان شرقی و دولت بلغارهای مسلمان ولگا به وجود آمدند ( رجوع کنید به باسورث ، ص 349ـ355؛ بارتولد، 1376 ش ، ص 82 ـ93). واژة ترکمان نیز تقریباً از همین زمان متداول شده است . بر خلاف تصور رایج که قدیمترین کاربرد شناخته شدة این واژه را به ابوعبداللّه مقدسی ( رجوع کنید بهص 274ـ 275) و تقریباً به میانة نیمة دوم قرن چهارم نسبت می دهد، معروفی بلخی ، شاعر فارسی زبان نیمة اول قرن چهارم و مداح امیرعبدالملک بن نوح سامانی (حک : 343ـ350)، در یکی از اشعارش تعبیر «نمد پاره ای ترکمانی سیاه » را آورده است ( رجوع کنید بهاشعار پراکندة قدیمترین شعرای فارسی زبان ، ج 2، ص 135).

ریشة واژة ترکمان نامعلوم است . کاشغری ( رجوع کنید به ج 1، ص 294) به ترکیب ترک + من اشاره کرده است . ابوریحان بیرونی واژة ترکمان را به اعتبار جنبه اجتماعی آن برای ترکانی به کار می برد که مسلمان شده بودند ( رجوع کنید به ص 333). اما معانی برتری دهنده و تزایدی بعضی کلمات ترکی ، که مرکّب از جزء مان و صورتهای دیگر آن است (مانند دیزمان :  به معنای خیلی بزرگ ، بزرگی ؛ تومن : د به معنای ده هزار)، این تلقی را به وجود آورده که واژة ترکمان با مضمونی که نشانة عظمت است ، پیش از قرن چهارم و پنجم نیز متداول بوده است ( رجوع کنید بهقفس اوغلو، یاپراق ، ش 4ـ7، ص 9ـ10، ش 10، ص 13ـ14)، هرچند فقدان این اصطلاح در نخستین مکتوبات ترکی ، مانند سنگنوشته های اورخون و نیز منابع قدیمی سده های نخستین اسلامی ، در صحت این فرض تردید به وجود می آورد.

اصطلاح ترکمان در قرون بعد شمول بیشتری یافت و بر قبایل قپچاق و خلج و قنقلی / قانقلی و آقاجری و حتی خزرها اطلاق شد (رشیدالدین فضل اللّه ، ج 1، ص 52 ـ 55؛ ابن خلدون ، ج 2، ص 13). این اصطلاح در نیمة اول قرن پنجم و هم زمان با ترکتازیهای سلاجقه در خراسان و خوارزم رواج فراوان یافت و بیهقی و گردیزی آن را برای ترکان غز به کار بردند. پیش از سلاجقه ، ترکمانان دیگری در حدود 420 از خراسان گذشته و تا آذربایجان و ارمنستان پیش رفته بودند ( رجوع کنید بهابن اثیر، ج 9، ص 381ـ391). تقریباً در همین زمان گروههای دیگری نیز در خراسان و رشته کوههای بلخان در قلمرو غزانِ شرق دریای مازندران پراکنده شده بودند ( رجوع کنید به گردیزی ، ص 189ـ192؛ بیهقی ، ص 77). ترکمانان عراقی نیز از غزانی بودند که پیش از سلاجقه وارد قلمرو غربی دولت غزنوی شده و مصائب فراوانی به بار آورده بودند ( رجوع کنید به بیهقی ، ص 610ـ612).

ترکمانان سلجوقی در 426، پس از ناامیدی از اقامت در خوارزم و بخارا، با هفتصد سوار از آمودریا گذشتند. با پیوستن ترکمانان خوارزم و ترکمانان ساکن در رشته کوههای بلخان و دهستان به آنان ، نیرویی بزرگ پدید آمد. سلطان مسعود برای کاستن از خطر آنان و به امید ممانعت ایشان از شرارتهای ترکمانان خوارزم و رشته کوههای بلخان و ترکمانان عراقی ، سه تن از نوادگان سلجوق بن دقاق را با عنوان دهقان به حکومت دهستان و فسا و فراوه منصوب کرد ( رجوع کنید به همان ، ص 610ـ614، 641، 938ـ939). نام غز پس از این دوران بتدریج متروک شد و اصطلاح ترکمان جای آن را گرفت . این تغییر نام شامل آن دسته از قبایل غز که در سمت راست سیردریا، از دریاچه قراگول پامیر تا ولایت جَند، سکونت داشتند نیز می شد (جوینی ، ج 2، ص 15).

راوندی (ص 177) در بیان پیروزی غزان ختلان بر سلطان سنجر و قتل و غارت هولناک خراسان در 548، آنان را «خیلی از ترکمانان » خوانده است . در قرن پنجم و ششم ، ترکمانان از آمودریا عبور کردند و تا کنار دریای مدیترانه پیش رفتند و در طول پنج قرن دهها دولت کوچک و بزرگ به وجود آوردند که اولین آنها سلاجقة بزرگ و آخرین آنها امپراتوری عثمانی بود ( رجوع کنید به باسورث ، ص 359ـ 365، 409ـ412).

خوارزم و نواحی شرقی دریای مازندران بخشی از قلمرو اردوی زرّین بود و در اختیار فرزندان باتوخان ملقب به صاین خان قرار داشت (خواندمیر، ج 3، ص 57 ـ 58؛ باسورث ، ص 483). در اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم ، مورخان ایرانی از ترکمانان خوارزم و منقشلاغ و رشته کوههای بلخان با عناوین جدیدی ، نظیر «ترکمان صاین خانی » و «ترکمان یقه » (یقه ترکمان )، یاد کرده اند که حاکی از تفاوت این مردم با سایر اقوام ترکمان خاورمیانه است ( رجوع کنید بهفضل الله بن روزبهان ، ص 189؛ خواندمیر، ج 4، ص 395ـ396؛ روملو، ج 12، ص 141، 146؛ اسکندرمنشی ، ج 1، ص 103، 106). این اصطلاحات تا دورة قاجار متداول بود ( رجوع کنید بهساروی ، ص 25؛ اعتمادالسلطنه ، 1367ـ 1368 ش ، ج 1، ص 65، 853).

قوم ترکمن تا قرن اخیر وحدت و دولت واحد نداشتند (بوهر، ص 266ـ267). قبایل بزرگ ترکمن از قرن دهم ، غالباً تابع دولتهای ایران و خانات خیوه و بخارا بودند (همان ، ص 267). ظاهراً هجوم اقوام بیگانه و دشمنیهای قبیله ای تا قرن سیزدهم ، موجب جابجاییهای بزرگ ترکمنها و مانع از پیدایی دولتی واحد می شد. ترکان نوغای در نیمة دوم قرن دهم طوایف سالور را از شبه جزیرة منقشلاغ اخراج کردند. پس از آنها، چادرنشینان قلموق / قالموق / کالموک به منقشلاغ حمله بردند و بسیاری از طوایف چودور و ایگدیر/ ایگدر و سونجی / سویوناجی / سونیاجی را به شمال قفقاز فرستادند (بارتولد، 1358 ش ، ص 88؛ دوردی یف و قدیروف ، ص 57). بسیاری از بازماندگان ترکمنهای منقشلاغ پس از مدتی همزیستی و همدستی با قلموقها، سرانجام تحت فشار آنان ، که به تحریک و تشویق پنهانی دولت صفوی صورت می گرفت ، به جنوب مهاجرت کردند و گروههایی از آنان تا استرآباد پیش آمدند (نصیری ، ص 91؛ لاگاشووا، ص 18ـ19). چند طایفه نیز به آستاراخان گریختند و از دولت روسیه درخواست حمایت کردند (سارای ، ص 24؛ دوردی یف و قدیروف ، ص 60).

در قرن سیزدهم طوایف قزاق به اوست یورت و منقشلاغ حمله کردند و بازماندگان ترکمنها را بیرون راندند (بارتولد، 1358 ش ، ص 89). در جنوب نیز دولت صفوی با سرکوبی طوایف مهاجم ازبک و ترکمن و جلوگیری از تجاوز آنان به خراسان و استرآباد و مازندران ، مانع توسعة قلمرو آنان شد. شاه عباس اول با انتقال طوایف پرجمعیت کردان چَمُشگَزَک لو به شمال خراسان و استقرار بخشیدن به آنان در مناطق بزرگ

آخال و اتک ، پیشروی ترکمنها و ازبکها را متوقف کرد ( رجوع کنید بهاسکندرمنشی ، ج 2، ص 533، 569؛ شادلو، ص 52). در اواخر دورة صفوی ، بار دیگر ازبکها و ترکمنها، به مناطق آخال و اتک رفتند و کردان را به جنوب کوههای شمالی خراسان راندند ( رجوع کنید بهمروی ، ج 1، ص 47، 52). تکه ها تقریباً در همین سالها در اطراف نسا مستقر شدند ( رجوع کنید به همان ، ج 1، ص 35؛ استرآبادی ، 1341 ش ، ص 39).

در نیمة قرن دوازدهم ، خانات آسیای میانه و اقوام ازبک و ترکمن به اطاعت نادرشاه در آمدند (هدایت ، 1373 ش ، ص 254ـ 255)، اما قتل نادر در 1160 و حکومت متزلزل اولاد او در خراسان برای حملة مجدد اقوام ازبک و ترکمن به خراسان فرصت مناسبی فراهم آورد. در 1200، شاهمرادخان ، حاکم بخارا، به کمک ازبکها و ترکمنها شهر مرو را تسخیر کرد و پس از قتل بیرامعلی خان (حکمران مرو) گروه کثیری از مردم را به بخارا تبعید کرد (بخارایی ، ص 114).

دولت روسیه که از زمان پترکبیر (تزار روسیه از 1093 تا 1137/ 1682ـ1725) مترصد نفوذ در آسیای میانه بود، پس از وقفه ای چهل ـ پنجاه ساله به درخواست سران بعضی قبایل ترکمن ، که مخالف حکومت خیوه بودند، بار دیگر متوجه خانات آسیای میانه شد ( رجوع کنید بهسارلی ، ج 1، ص 23، 31، 37). مأموران روسی از نیمة دوم قرن دوازدهم ، در حکومت بخارا نفوذ کرده و به مناصب عالی رسیده بودند؛ مثلاً، مهندس برناشوف ، مربی نظامی ارتش بخارا و از فرماندهان ارتش شاهمرادخان شد (بخارایی ، ص 111). کوششهای دولت روسیه برای نفوذ در آسیای میانه پس از انعقاد معاهدة ترکمان چای (1243/ 1828) سرعت بیشتری گرفت . دولت روسیه که تعهد کرده بود ایران را در تنبیه اشرار ترکمن یاری دهد، بدون درخواست دولت ایران ، ارتش خود را به خیوه فرستاد و به رغم اعتراض دولت محمدشاه قاجار، که نگران پیشروی بیشتر روسیه در قلمرو ایران بود، از تخلیة خیوه خودداری کرد ( رجوع کنید بهاسنادی از روابط ایران با مناطقی از آسیای مرکزی ، ص 129ـ130).

دولت روسیه ، تا جنگ معروف گوک تپه در 1299/ 1881 و شکست نهایی قبایل تکه ، بی وقفه به تصرف مناطق ترکمن نشین ادامه داد و پیروزیهای خود را، با انعقاد قرارداد مرزی آخال در همان سال ، به صورت قطعی و قانونی در آورد ( رجوع کنید به سارلی ، ج 1، ص 305ـ 315؛ اسنادی از روابط ایران با مناطقی از آسیای مرکزی ، ص 132ـ209). این اقدامات روند تدریجی پیدایی دولت واحد ترکمن ، و در رأس آن تلاشهای ترکمنهای تکه ، را متوقف ساخت . ترکمنهای ایران که در اوایل دورة قاجار از متحدان ایل قاجار بودند ( رجوع کنید به غفاری کاشانی ، ص 100، 103؛ میرپنجه ، ص 100ـ101؛ وامبری ، ص 418ـ419)، در دورة ناصرالدین شاه (1264ـ1313) عامل بسیاری از جنگ و ستیزهای نواحی استرآباد و خراسان به شمار می آمدند و دامنة حملات آنان ، که گاه با غارت کاروانهای مسافران همراه بود، تا طبس و قاینات و حدود میامی و مزینان کشیده می شد ( رجوع کنید بهتفصیل احوال تراکمه ، ص 169ـ172؛ خدابنده لو، ص 128؛ مستوفی ، ج 1، ص 81). این حملات منجر به درگیریهای نظامیان دولتی و ترکمنها در 1277 در حدود سرخس و مرو ــ که مرکز ترکمنها شده بود ــ گردید ( رجوع کنید به مستوفی ، ج 1، ص 93ـ94). به نوشتة اعتمادالسلطنه (1363 ش ، ص 64ـ81)، در چهل سال از سلطنت ناصرالدین شاه ، دهها جنگ میان ترکمنها و حکومتهای خراسان و استرآباد صورت گرفت .

صرف نظر از عواملی چون ستمگری و مطامع حکام خراسان و خوانین همسایة ترکمنها (میرپنجه ، همانجا؛ هدایت ، 1356 ش ، ص 72) و حکام و مأموران دولتی استرآباد که وانمود می کردند قبایل ترکمن دشمن دولت ایران اند (رابینو، ص 151ـ152، به نقل از نصیرالکتّاب )، چادرنشینی و اوضاع نامساعد معیشتی ، گرایش قبایل ترکمن را به غارتگری تقویت می کرد ( رجوع کنید به کستنکو کاپیتن اتاماژور، ص 206؛ تفصیل احوال تراکمه ، ص 167ـ170). پس از تسلط دولت روسیه بر خیوه و بخارا برده فروشی در آن مناطق ممنوع شد (کستنکو کاپیتن اتاماژور، همانجا) و حملات ترکمنهای آخال و اتک به خراسان و مازندران قطع گردید، اما توسعه طلبیهای دولت روسیه در مناطق ترکمن نشین ایران متوقف نشد ( رجوع کنید به اسنادی از روابط ایران با مناطقی از آسیای مرکزی ، ص 210 به بعد).

روسیه پس از تعیین مرزهای قطعی اش با ایران نیز به تصرف اراضی حاصلخیز دشت ترکمن ادامه داد و از 1325 تا 1335/ 1907ـ1917 چند هزار دهقان روس را در اراضی میان رودخانه های گرگان و قره سو اسکان داد ( رجوع کنید به همان ، ص 354ـ 385؛ لاگاشووا، ص 134). پس از انقلاب اکتبر 1917 و سقوط روسیة تزاری ، جماعتهای استعماری روسی به دست ترکمنها برچیده شدند ( رجوع کنید به مقصودلو، ج 1، ص 513 ـ 514، ج 2، ص 589، 591 ـ592). ترکمنهای ایران در انقلاب مشروطه ، طرفدار محمدعلی شاه (حک : 1324ـ1327) بودند و در جنگهای میرسعداللّه خان ، حاکم موروثی فندرسک و ایلخانِ دولتیِ دسته ای از قبایل ترکمن ، علیه مشروطه خواهان شرکت داشتند ( رجوع کنید به همان ، ج 1، ص 93ـ94، 104ـ105 و جاهای دیگر؛ لاگاشووا، ص 125ـ132).

دولت روسیه در زمان جنگ جهانی اول (1914ـ 1918) درصدد انتقال هزاران ترکمن آخال و اتک به پشت جبهه های جنگ برآمد؛ بااینحال ، مقاومت وسیع ترکمنها، سبب لشکرکشی خونین ارتش روسیه به مناطق ترکمن نشین و قتل و آوارگی هزاران ترکمن شد، به طوری که دامنة این حملات به ترکمنهای ایران رسید و ویرانیهای بسیار به همراه آورد ( رجوع کنید بهمقصودلو، ج 1، ص 480ـ516؛ لاگاشووا، ص 133ـ136؛ اسنادی از روابط ایران با مناطقی از آسیای مرکزی ، ص 340ـ 411). در 1336/ 1918، سرداران ترکمن و منشویکها و نظامیان انگلیسی دولت بلشویک ترکمنستان را بر انداختند و پس از آنها دولتی روی کار آمد که تدریجاً به شعبه ای از سازمان نظامی روسهای سفید تبدیل شد ( رجوع کنید به آکینر، ص 384؛ الیس ، ص 41ـ 49، 211). این دولت در 1338/1920 سقوط کرد و در 1303 ش / 1924 جمهوری شوروی سوسیالیستی ترکمنستان ، تأسیس گردید (آکینر، همانجا؛ بوهر، ص 269). پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1370 ش / 1991، کشور ترکمنستان * نیز مستقل شد و به عضویت کشورهای مستقل مشترک المنافع در آمد.

در ایران نیز روند قهرآمیز ادغام ترکمنها در ملت و کشور ایران ، پس از وقفه ای که انقلاب مشروطه و موافقت مجلس اول با حقوق سیاسی و اجتماعی ترکمنها به وجود آورد، بار دیگر در زمان رضاخان سردار سپه ادامه یافت . رضاخان در 1302 ش برای تثبیت اقتدار دولت مرکزی و دریافت مالیاتهای معوقه ، نیروهای نظامی را روانة دشت ترکمن کرد ( رجوع کنید به ادامة مقاله ). جنگ بین نظامیان و ترکمنها حدود دو سال ادامه داشت و در 1304 ش به سود ارتش خاتمه یافت ، ولی حملات ترکمنها در دورة رضاشاه (1304ـ1320 ش ) باز هم ادامه یافت و بیشتر در ناحیة میاندشت (میان شاهرود و سبزوار) روی می داد (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به غنی ، ج 1، ص 73ـ84). در همین زمانها مظالم جان محمدخان سرتیپ ، فرمانده لشکر شرق ، در مناطق ترکمن نشین ، مانند کشتار دسته جمعی و غارت اموال ، بحدی رسیده بود که رضاشاه مجبور به عزل وی شد (بهار، ج 2، ص 231ـ256). دشت ترکمن از آن پس به صورت اردوگاهی بزرگ در آمد و زندگی مردم تحت نظر نظامیان قرار گرفت ( رجوع کنید بهلاگاشووا، ص 139ـ147). در این دوره اسکان چادرنشینان ترکمن که از گذشته و به صورت طبیعی با تقسیم آنان به «چمور» و «چاروا» آغاز شده بود، شدت بیشتری گرفت و در کمتر از ده سال به پایان رسید؛ به گونه ای که در اواخر سلطنت رضاشاه ، تعداد اندکی چادرنشین کوچگر در دشت ترکمن وجود داشت (همان ، ص 149). همچنین در این دوره بخش وسیعی از اراضی دشت ترکمن به تملک رضاشاه در آمد؛ این تصرفات ، با فراز و نشیبهایی ، تا سقوط رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی در 1357 ش ادامه داشت (همان ، ص 84؛ گرگانی ، ص 184ـ 188).

پس از انقلاب اسلامی ، مصادرة املاک و اراضی دربار پهلوی و بزرگْمالکانِ وابستة رژیم پهلوی از سوی بعضی گروههای سیاسی در دشت ترکمن ، موجب منازعاتی ، بویژه در 1358 ش ، شد این منازعات با حل شدن مسائل ارضی از سوی دولت و اقدامات گوناگون خاتمه یافت ( رجوع کنید به رضوی ، ص 329ـ335). در 1376 ش با جدا شدن محدودة شرقی استان مازندران و تشکیل استان گلستان ، مناطق ترکمن نشین شرق مازندران در این استان قرار گرفت ( رجوع کنید به ایران . قوانین و احکام ، ص 1106ـ1107).

منابع : شیرین آکینر، اقوام مسلمان اتحاد شوروی ، ترجمة علی خزاعی فر، مشهد 1366 ش ؛ ابن اثیر؛ ابن بطوطه ، رحلة ابن بطوطة ، چاپ محمد عبدالمنعم عریان ، بیروت 1407/1987؛ ابن حوقل ؛ ابن خلدون ؛ ابوریحان بیرونی ، الجماهر فی الجواهر ، چاپ یوسف الهادی ، تهران

1374 ش ؛ سیسیل جان ادموندز، کردها ، ترکها ، عربها ، ترجمة ابراهیم یونسی ، تهران 1367 ش ؛ محمدمهدی بن محمدنصیر استرآبادی ، جهانگشای نادری ، چاپ عبداللّه انوار، تهران 1341 ش ؛ همو، سنگلاخ : فرهنگ ترکی به فارسی از سدة دوازدهم هجری ، چاپ روشن خیاوی ، تهران 1374 ش ؛ اسکندر منشی ؛ اسنادی از روابط ایران با مناطقی از آسیای مرکزی ، تهران : دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی ، 1372 ش ؛ اشعار پراکندة قدیمترین شعرای فارسی زبان : از حنظلة بادغیسی تا دقیقی ( بغیر رودکی )، با تصحیح و مقابله و ترجمه و مقدمه بزبان فرانسوی ژیلبرلازار، ج 2، تهران : انستیتو ایران و فرانسه ، 1341 ش ؛ محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه ، المآثر و الآثار ، در چهل سال تاریخ ایران ، چاپ ایرج افشار، ج 1، تهران 1363 ش ؛ همو، مرآة البلدان ، چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث ، تهران 1367ـ 1368 ش ؛ عباس اقبال آشتیانی ، تاریخ مغول : از حملة چنگیز تا تشکیل دولت تیموری ، تهران 1364 ش ؛ چارلز هوارد الیس ، دخالت نظامی بریتانیا در شمال خراسان : 1919ـ 1918 ، ترجمة کاوه بیات ، تهران 1372 ش ؛ ایران . قوانین و احکام ، مجموعه قوانین سال 1376 ، تهران : روزنامة رسمی کشور، 1377 ش ؛ واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، تاریخ ترکهای آسیای مرکزی ، ترجمة غفار حسینی ، تهران 1376 ش ؛ همو، گزیدة مقالات تحقیقی ، ترجمة کریم کشاورز، تهران 1358 ش ؛ کلیفورد ادموند باسورث ، سلسله های اسلامی جدید: راهنمای گاهشماری و تبارشناسی ، ترجمة فریدون بدره ای ، تهران 1381 ش ؛ میرزا شمس بخارایی ، تاریخ بخارا، خوقند و کاشغر ، چاپ محمداکبر عشیق ، تهران 1377 ش ؛ آنت بوهر، «ترکمن ها»، در ملیتهای شوروی : مجموعة 21 مقاله ، زیر نظر گراهام اسمیت ، تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، 1375 ش ؛ محمدتقی بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران ، تهران 1323ـ1363 ش ؛ بیهقی ؛ تفصیل احوال تراکمه ، در گرگان نامه ، به کوشش مسیح ذبیحی ، چاپ ایرج افشار، تهران : بابک ، 1363 ش ؛ جوینی ؛ ابوالقاسم بن احمد جیهانی ، اشکال العالم ، ترجمة علی بن عبدالسلام کاتب ، چاپ فیروز منصوری ، تهران 1368 ش ؛ حدودالعالم ؛ محمدابراهیم خدابنده لو، روزنامة سفرخراسان و سیستان ، چاپ ایرج افشار، در فرهنگ ایران زمین ، ج 12 (1343 ش )؛ خواندمیر؛ مراد دوردی یف و شهرت حاجکوویچ قدیروف ، ترکمن های جهان : تحقیقی پیرامون وضعیت تاریخی و جمعیتی ترکمن ها ، ترجمة امانگلدی ضمیر، تهران 1379 ش ؛ یاسنت لویی رابینو، مازندران و استرآباد ، ترجمة غلامعلی وحید مازندرانی ، تهران 1365 ش ؛ محمدبن

علی راوندی ، کتاب راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق ، چاپ محمد اقبال ، تهران 1333 ش ؛ یعقوب رحیمی داشلی برون ، «احوال و آثار مختومقلی فراغی »، یاپراق ، سال 3، ش 8 ـ9 (بهار 1379)؛ رشیدالدین فضل اللّه ؛ مسعود رضوی ، هاشمی و انقلاب : تاریخ سیاسی ایران از انقلاب تا جنگ ، تهران 1376 ش ؛ روملو؛ محمدسارای ، ترکمنها در عصر امپریالیسم : پژوهشی دربارة مردم ترکمن و انضمام کشورشان به امپراطوری روسیه ، ترجمة قدیر ویردی رجائی ، تهران 1378 ش ؛ اراز محمدسارلی ، تاریخ ترکمنستان ، تهران 1373ـ 1378 ش ؛ محمد فتح اللّه بن محمدتقی ساروی ، تاریخ محمدی ( احسن التواریخ )، چاپ غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1371 ش ؛ سلطانمحمد میرزا قاجار، سفرنامة سیف الدوله : معروف به سفرنامة مکه ، چاپ علی اکبر خداپرست ، تهران 1364 ش ؛ یارمحمدبن یزدانقلی شادلو، سفرنامه های سهام الدوله بجنوردی ، چاپ قدرت اللّه روشنی زعفرانلو، تهران 1374 ش ؛ محمدشریف کمالی و اصغر

عسکری خانقاه ، ایرانیان ترکمن : پژوهشی در مردم شناسی و جمعیت شناسی ، تهران 1374 ش ؛ ابوالحسن غفاری کاشانی ، گلشن مراد ، چاپ غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1369 ش ؛ قاسم غنی ، یادداشتهای دکتر قاسم غنی ، به کوشش سیروس غنی ، تهران 1367 ش ؛ حسن بن حسن فسائی ، فارسنامة ناصری ، چاپ منصور رستگار فسائی ، تهران 1367 ش ؛ فضل اللّه بن روزبهان ، مهمان نامة بخارا: تاریخ پادشاهی محمد شیبانی ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1355 ش ؛ فیض محمد، نژادنامة افغان ، مقدمه ، تحشیه و تعلیقه از کاظم یزدانی ، چاپ عزیزاللّه رحیمی ، قم 1372 ش ؛ ابراهیم قفس اوغلو، «نام ترکمن : مفهوم و اهمیت آن »، ترجمة بی بی مریم شرعی ، یاپراق ، سال 2، ش 4ـ7 (پاییز1378)، سال 3، ش 10 (تابستان 1379)؛ محمدعلی قورخانچی ، نخبة سیفیّه : در تاریخ و جغرافیای استرآباد ، چاپ منصوره اتحادیه (نظام مافی ) و سیروس سعدوندیان ، تهران 1360 ش ؛ محمودبن حسین کاشغری ، کتاب دیوان لغات الترک ، ] استانبول [ 1333ـ 1335؛ کستنکوکاپیتن اتاماژور، «طوایف آسیای مرکزی » (فصلی از کتاب شرح آسیای مرکزی )، ترجمة مادروس داود خانف ، چاپ میرهاشم محدث ، در یادیار: مجموعة مقالات در بارة آسیای مرکزی ، دفتر اول ، به کوشش مسعود مهرابی ، تهران : مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، 1372 ش ؛ مری لوئیس کلیفورد، سرزمین و مردم افغانستان ، ترجمة مرتضی اسعدی ، تهران 1371 ش ؛ عبدالحی بن ضحاک گردیزی ، زین الاخبار ، چاپ عبدالحی حبیبی ، چاپ افست تهران 1347 ش ؛ منصور گرگانی ، اقتصادگرگان و گنبد و دشت ، تهران 1350 ش ؛ رنه گروسه ، امپراطوری صحرانوردان ، ترجمة عبدالحسین میکده ، تهران 1365 ش ؛ بی بی رابعه لاگاشووا، ترکمنهای ایران : پژوهشی تاریخی ـ مردم شناسی ، ترجمة سیروس ایزدی و حسین تحویلی ، تهران 1359 ش ؛ محمدکاظم مروی ، عالم آرای نادری ، چاپ محمدامین ریاحی ، تهران 1364 ش ؛ عبداللّه مستوفی ، شرح زندگانی من ، یا، تاریخ اجتماعی و اداری دورة قاجاریه ، تهران 1360 ش ؛ نظر محمد مصطفایی ، «واژة بخشی و وجه تسمیة آن »، یاپراق ، سال 3، ش 10 (تابستان 1379)؛ مقدسی ؛ حسینقلی مقصودلو، مخابرات استرآباد ، چاپ ایرج افشار و محمدرسول دریاگشت ، تهران 1363 ش ؛ اسماعیل میرپنجه ، خاطرات اسارت : روزنامة سفر خوارزم و خیوه ، چاپ صفاءالدین تبرّائیان ، تهران 1370 ش ؛ میرزاابراهیم ، سفرنامة استرآباد و مازندران و گیلان ... ، چاپ مسعود گلزاری ، تهران 1355 ش ؛ محمدبن جعفر نرشخی ، تاریخ بخارا ، ترجمة ابونصراحمد بن محمدبن نصرقباوی ، تلخیص محمدبن زفربن عمر، چاپ محمد مدرس رضوی ، تهران 1363 ش ؛ محمدابراهیم بن زین العابدین نصیری ، دستور شهریاران : سالهای 1105 تا 1110 ه . ق پادشاهی شاه سلطان حسین صفوی ، چاپ محمدنادر نصیری مقدم ، تهران 1373 ش ؛ آرمین وامبری ، سیاحت درویشی دروغین در خانات آسیای میانه ، ترجمة فتحعلی خواجه نوریان ، تهران 1365 ش ؛ احمد وصفی زکریا، عشائرالشام ، دمشق 1403/1983؛ رضاقلی بن محمدهادی هدایت ، سفارت نامة خوارزم ، چاپ علی حصوری ، تهران 1356 ش ؛ همو، فهرس التواریخ ، چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث ، تهران 1373 ش ؛ جواد هیئت ، سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی ، تهران 1366 ش ؛

/ علی پورصفر قصابی نژاد /



تصاویر این مدخل:
خانه سنتی (اوی)ترکمنها،آذین بندی شده برای مراسم عروسی عکس از: سیاوش طاهری
چشو ، چادر ابریشمی قرمز رنگ که بر سر عروس ترکمن می اندازند عکس از: سیاوش طاهری
زن و مرد ترکمن منبع: سازمان میراث فرهنگی، مرکز اسناد و مدارک
نخ ریسی زنان ترکمن منبع: جیمز ویت و جمیله حیدری ، از چهار گوشه ایران، تهران 1376 ش
بازار هفتگی بندر ترکمن منبع: نصرالله کسرائیان ، سرزمین ما ایران ،تهران 1369ش


تازی / تازیان - ایرج پروشانی

از دانشنامه جهان اسلام

تازی / تازیان ، در فارسی به معنای عرب ، زبان عربی / مردم عرب . لفظ تازی و صورتهای دیگر آن : تاچیک ، تاجیک ، تاژیک ، تازیک و تازیگ ، ظاهراً از نام قبیلة «طی » مشتق شده که همسایة شاهنشاهی ایران و از نیرومندترین قبایل عرب بوده اند و به گواهی مدارک سریانی و یهودی ، و از بابت تسمیة کل به اسم جزء، به معنای عرب یا اعراب به طور کلی بوده است . اینگونه تسمیه نظایر دیگری نیز دارد، چنانکه یونانیان و رومیان لفظ پرسیا ( = پارس ) و عرب لفظ فُرس را که به معنای مردم فارس است ، به همة ایرانیان اطلاق کرده اند. نیز گفته اند که سریانیها و ایرانیان لفظ یون را، که نام قبیله ای در آسیای صغیر بوده ، به معنای همة قوم هلاس یعنی هلنی گرفته اند (دهخدا، ذیل مادّه ). اگر دیده می شود که در متون ، تازی را به معنای


عرب و بعضی صورتهای دیگر آن را به معنای ایرانی گرفته اند، علت آن احتمالاً این باشد که اشتقاق این کلمه را هم از مادّة طی عربی و هم از تات * ترکی دانسته اند. در ترکی واژة تات به معنای «عناصر خارجی » ساکن سرزمین ترکان است و در معنای آن ، با گذشت روزگار، تغییراتی پدید آمده و به ملل تحت استیلای ترکان و از دورة تسلط ترکان بر ایرانیان ، به ایرانیان اطلاق شده است . از سوی دیگر، لفظ تات به گروههایی از مردم ایرانی نژاد ساکن ایران و قفقاز گفته شده که به لهجة تاتی سخن می گویند ( د. فارسی ، ذیل «تات »). بنابراین ، در حقیقت سر و کار ما در این باره با دو واژة همگون یا هم آواست که یکی از آنها تات + چیک < زیک < زی ، به معنای ایرانی است ؛ دیگری ، طی + چیک < زیک < زی ، به معنای عرب (ماهیار نوابی ، ص 310).

محمود کاشغری ، مؤلف دیوان لغات الترک ، لفظ تژک را دقیقاً به معنای اهل فارس گرفته است (ج 1، ص 387). در اوایل قرن چهاردهم / بیستم نیز تاژیک نزد روسها مترادف با سَرْت یا سارت (= سوداگر) به معنای جمعیت اسکان یافتة ایرانی آسیای میانه تلقی شده است که بیشتر تجارت پیشه بوده اند. وجه دیگری که در اشتقاق این لفظ گفته اند این است که کلمه تاژ و تاز به معنای چادر و خیمه نیز هست ، و تازی در مقابل دهقان ، به معنای چادرنشین است در برابر روستانشین (دهخدا، همانجا). بعضی نیز این واژه را مشتق از مصدر تاختن و به معنای یورش برنده و مهاجم تصور کرده اند.

منابع : د. فارسی ؛ محمد دبیرسیاقی ، «تات و تاجیک و تازیک »، در ناموارة دکتر محمود افشار ، ج 6، چاپ ایرج افشار، تهران 1370ش ؛ دهخدا؛ یحیی ماهیار نوابی ، «تاجیک و تازیک »، در ارج نامة ایرج : به پاس نیم قرن سوابق درخشان فرهنگی و دانشگاهی استاد ایرج افشار ، ج 1، به کوشش محسن باقرزاده ، تهران : توس ، 1377 ش ؛

Mah ¤mu ¦d b. H ¤usayn Ka ¦s ¢h ¢g ¢h ¢ar ¦â, Diva ¦nد Lأgat-it-Tدrk Tercدmesi , tr. Besim Atalay, Ankara 1985-1986.

/ ایرج پروشانی /

http://www.encyclopaediaislamica.com

فلسفه‌ی خیام - امیر افشاری

شاید در میان تمام اندیشمندان، ادبا و بزرگان میهنمان، نام هیچ‌کس بسان نام خیام چنین آوازه‌ای رسا در جهان پیدا نکرده باشد. صرف نظر از دلایل این استقبال، این فرصت کوتاه تلاشی برای بازشناسی عمر خیام نیشابوری خواهد بود.

از دیدگاه اثر- شناسانه، دوران زندگی او با چند رویداد تاریخ‌ساز همراه بوده است. قدرت‌نمایی آل‌بویه در بغداد، حکمرانی و نفود سیاسی خلفا را تا به سطح یک مقام تشریفاتی کاهش داده بود، اما در روزگار خیام قدرت سیاسی آل‌بویه نیز رو به زوال می‌نمود. جنگ‌های صلیبی و در آخر قیام سلجوقیان شاید در بین موارد بالا، بیشترین تاثیر را در زندگی او گذاشت.

فضای مذهبی حاکم در آن دوران، از شرایط سیاسی آن دوران نیز بحرانی‌تر بود. ایران نخستین تجربه‌های اختلافات فرقه‌ای را بر سطح خاکیش به نظاره نشسته بود. مجادلات، بحث‌ها و جنجال‌هایی فرقه‌های سنی، شیعه، اشعری و معتذلی و در آن سو، ورود باطنیان بدین فضا، به هر چه بیشتر پیچیده‌تر شدن این فضا کمک می‌کرد، اما خیام در سرش پندار‌های دیگری بود و شاید این تفاوت اعتقادی و رفتاری او بود که وی در زمان حیاتش به اوج شهرت رساند.

نظامی‌ عروضی، یکی از شاگردانش او را حجه‌الحق و امام بیهقی، فیلسوف سیدالحکما لقب می‌دهند. او در ریاضیات و فن جبر ابرنخبه و در حل معادلات سه مجهولی صاحب سبک بود. در رصد و ستاره‌شناسی دانشمند بود. او سرپرستی گروهی از خبرگان را برای اصلاح تقویم خورشیدی به عهده داشت و نتیجه‌ی این تلاش، تقویمی‌ شد که به خاظر کمترین میزان خطا، شهرتی جهانی یافت. تقویم خورشیدی حقیقی (با اختلافی نزدیک به صفر با آن) یا تقویم جلالی با نام ماه‌های یزدگردی گوشه‌ای از تلاش او برای پارسی ماندن بود. آنان با ایجاد شکلی جدید از سال کبیسه، اندازه‌ی خطا را به حداقل ممکن رساندند. سال کبیسه‌ای که همه‌ی ما با آن آشنا هستیم و هر چهار سال یک بار فرض می‌شد را کبیسه‌ی رباعی و با گدشت شش و یا هفت دوره‌ی کبیسه رباعی یک دوره پنج ساله خواهیم داشت که آن را کبیسه‌ی خماسی نام نهادند.

شاید تاثیرگذارترین و فرهنگ‌سازترین جنبه‌های اندیشه‌ی خیام،  آثارش در فن جبر و ستاره‌شناسی باشد، اما شناخته‌شده‌ترین و بی‌شک محبوب‌ترین بعد اندیشه‌ی خیام میان توده‌ها، یا بهتر است بگوییم اکسیر جاودانگی نامش در مقیاس جهانی رباعیات او بوده است. هرچند در شناساندنش به غرب نمی‌توان نقش ادوارد فیتز جرالد و ترجمه بی‌نظیرش را نادیده گرفت که به راستی حق مطلب را در قالب منظومه‌ای با مضامین وام گرفته از رباعیات خیام ادا کرد. اشعاری که همیشه در سایه‌ای از ابهام بازشناسی شده است و غربال تردیدی با روزنه‌هایی به وسعت ۹ قرن گسستگی و درد پاک کردن سخن خیام از غبار خیام‌گونِ سخنوران.

رباعیات خیام علاوه بر جنبه‌ی ادبی، تنها اثر به جای مانده از اوست که حاوی نکته‌ها و گزین‌گویه‌های فلسفی است. خیام فیلسوف ناشناخته‌ترین بعد فرهنگی اوست، او خود دراین باره می‌گوید:

دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام

آخر کم از اینک، بدانم که کیم

اما از سوی دیگر عروضی سمرقندی شاگرد او، ابوالحسن بیهقی از نزدیکان به زمان از و شهرورزی او را فیلسوف نامیده‌اند؛ ولی اگر شرط یک فرد برای فیلسوف بودن داشتن مکتوباتی همراه و هم‌جهت برای شرح یک جهان‌بینی و قدم زدن در چهارچوب مبانی منسجم اندیشه‌ای نوین و البته مفید برای اجتماع الزامی‌ نباشد، آنگاه هر موجودی خود فلسفه است. البته اگر باور داشته باشیم که او مطالعات فلسفی داشته است علت به جای نماندن اثری فلسفی از او می‌تواند چند دلیل داشته باشد.

۱ـ بیهقی و گروهی دیکر از مترجمان خیام نوشته‌اند: «خیام در تصنیف و تعلیم بخل می‌ورزد» که البته این نگرش تا حدی نگاهی خصمانه به موضوع است. تعداد کم آثار به جا مانده از خیام، در قطر‌هایی نازک پی به بی‌توجهی او به امر نگارش می‌بریم. او تا حرفی تازه نمی‌داشت چیزی نمی‌نوشت.

۲ـ ترس از تکفیر محکوم شدن به زندقه یا الحاد که از او انسانی محافظه‌کار می‌سازد. گو آنکه تا  یک قرن بعد از مرگش کسی از شعر‌های او خبر نداشت. حتی عده‌ای بر این باورند که با روحیاتش سفر حجی که رفت حکم سرپوش بر این شایعات بود.

۳ـ از بین رفتن اثر به دلیل مخفی نگاه داشتنشان.

اما تمام این‌ها می‌تواند پنداری بیش نباشد. در پایین مختصری از جهان‌بینی و باور‌های موجود در لابه‌لای اشعارش را با رباعی وابسته به آن می‌آورم:

۱ ـ خداباوری: او خدایی مهربان را که خیر محض است، باور دارد. خداباوری بدون دین‌باوری. او یک خداپندار بی‌مذهب است.

گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود

هرگز من از این خبر هراسم نفزود

جایی که تویی عذاب نبود آنجا

و آنجا که تو نیستی کجا خواهی بود

۲ـ جبر: ذهن استدلالگر و البته حساس خیام، پاسخی بر تناقض اختیار و علم مطلق الهی نمی‌تواند پیدا کند یا باید خدا را نادیده بگیرد و یا خود را مجبور. البته ایمان راستین بر این باور جز پوچی چیزی به همراه نخواهد آورد.

من می‌ خورم و هر که چو من اهل بود

می ‌خوردن من به نزد وی سهل بود

می‌ خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می ‌نخورم علم خدا جهل بود

۳ـ اپیکوریسم: لذت‌گرایی عقلانی همانسان که اندیشه‌ی اپیکور با بی‌قیدی اخلاقی یکسان تعییر شد؛ امثال نجم‌الدین رازی، خیام را نیز به عدم اعتقاد به اخلاق محکوم کرده‌اند، اما صحبت از لذتی عقلانی است، بدون رنج پس از اتمامش و ضمناً با در نظر گرفتن زندگی پر بارش باور بی‌قیدی خیام در لذت عجیب می‌نماید.

چون می‌گذرد عمر چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می‌ نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غزه آید از غره به سلخ

۴ـ بودیسم: بدبینی و دنیاگریزی دو مفهوم کلیدی در مکتب بوداست.

چون حاصل آدمی‌ در این شورستان

جز خوردن غصه نیست یا کندن جان

خرم دل آنکه از جهان بیرون شد

آسوده کسی که خود نیامد به جهان

و چرخه سامپسارا یا کارمن، چرخه تناسخ و حیات:

هر سبزه که بر کنار رودی رسته است

گویی ز لب فرشته‌خویی رسته است

۵ـ نمی‌دانم‌گرایی: او به نوعی ضعف بشر در قبال درک جوهر و پدیده‌های فرااندیشه‌ای در تقابل با اتفاقات  و نگاهی نادیده‌انگارانه به احتمالات فرا ماده‌ای باور دارد.

قومی ‌متفکرند اندر ره دین

جمعی متحیرند در شک و یقین

ناگاه منادی در آید زکمین

کای بی‌خبران راه نه آن است و نه این

 


کتابخانه گفتاورد (وبلاگ گفتاورد)
  • شاهدبازی در ادبیات فارسی- سیروس شمیسا
  • عقل، تاریخ و مدرنیته، در آمدی بر نظریه انتقادی یورگن هابر ماس- شاهرخ حقیقی
  • دانلود کتاب چنبن گفت زرتشت - نیچه
  • Bertrand Russell - A History of Western Philosophy.pdf
  • تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل (متن کامل با کیفیت عالی)
  • ترجمه انگلیسی شاهنامه (تا مرگ رستم)
  • فرهنگ واژه‌های شاهنامه - فرامرز جوشن‌لو
  • شاهنامه چاپ مسکو e-book
  • دانلود کتابهای احمد کسروی
  • مقدمه کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی - آرامش دوستدار
  • مقدمه صادق هدایت بر رباعیات خیام
  • مقدمه شاملو بر دیوان حافظ
  • حافظ چه می گوید؟ - احمد کسروی
  • عرفان و منطق- مقالاتی از برتراندراسل به همراه مناظره راسل و کاپلستون در مورد وجود خدا
  • دیکشنری فلسفی blackwell
  • صوفی‌گری- احمد کسروی
  • سخنرانی تاریخی شاملو با عنوان نگرانی های من
  • موسی و یکتاپرستی - فروید
  • Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition

  • نخستین ویراستار فارسی آنلاین (رایگان)

    به گزارش تارنمای «زبان فارسی»، ویراسباز یک ویراستار رایگان، برخط (آنلاین) و متن‌باز فارسی است که با پشتیبانی تارنمای «زبان فارسی» برنامه‌نویسی شده است و نسخهٔ آزمایشی آن بر روی اینترنت قرار گرفته است. ویراسباز متن‌ها را از نظر دستور خط فارسی و اصول تایپ فارسی ویرایش می‌کند.

    برخی از توانایی‌های ویراسباز به شرح زیر است:

    • ویرایش از نظر اصول فاصله و نیم‌فاصله‌گذاری تایپ فارسی
    • فارسی‌سازی عددهای عربی و انگلیسی
    • فارسی‌سازی نویسه‌های عربی
    • فارسی‌سازی نشانه‌های نگارشی (مانند علامت سوال، علامت نقل‌قول و…)
    • ویرایش نشانه‌‌گذاری‌ها (مانند علامت نقطه، ویرگول، علامت سوال، علامت نقل‌قول، پرانتز و…)
    • ویرایش نیم‌فاصله‌گذاری برخی از پیشوندها و پسوندهای رایج
    • حذف فاصله‌های اضافی متن

    در نسخهٔ کنونی توانایی یافتن غلط‌های املایی وجود ندارد اما در آینده این امکان نیز به ویراسباز افزوده خواهد شد. ویراسباز از نشانی http://virasbaz.persianlanguage.ir به رایگان در دسترس عموم قرار گرفته است. می‌توانید برای آشنایی بیشتر با این که ویراسباز چه می‌کند، چند نمونهٔ ویرایش‌شده با ویراسباز را در اینجا ببینید.

    منبع: زبان فارسی

     


    سئوال اول از شما سروران ؟
     

    اگه بخواهید برگردید به گذشته دوست دارید به چه زمانی برگردید . ؟

    دیدگاه من

    من دوست دارم به دوران کوروش آریایی باز گردم تا قطره ی باشم از دریای عشق برای سربلندی ایران عزیز .

     دیدگاه شما چیست


    سئوال دوم از شما سروران ؟
     

    اگه بدانید فردا دنیا نابود میشود امروز چیکار میکنید .؟

    دیدگاه من

    در هر کجای دنیا باشم خودم را به خاک میهنم میرسانم و در پاسارگاد عزیزانم را در آغوش میگیرم تا وقتی دنیا نابود گردید ذرات خاک ایران عزیز که جسم کوروش آریایی را در بر گرفتند مرا نیز در بر بگیرند  .

     دیدگاه شما چیست.


    شاه چکامه

     

    آغاز سلسله عیلامیان

    چو ایران شود تخت دیو و ددان                             نماند دگر نامی از بخردان

    که من درصف پرغرور مغان                                  بگویم حکایت زملک کیان

    بگویم ز خاکم خدایی کنم                              زشاهان چکامه سرایی کنم

    خرد را ز نیکی ستایش کنم                                 به راه نیاکان نیایش کنم

    بگویم سخن از سر مهتران                                     ز آغاز  تاریخ  اعیلامیان

    زشاهی که ماند زاو یادگار                               زیگورات و آن قلعه ی ماندگار

    که نامش بود او خردمند گال                              تنومند و پر دانش و پر کمال

    چو بار سفر از ممالک ببست                     ناخونته به اورنگ شاهی نشست

    چو بر تخت پرمهر شاهی نشست                کمر بسته برفتح سک ها برفت

    همه قلب گیتی زظلمش گسست                    سپس در پی فتح بابل برفت

    که با خشم و کین وسپاهی خشن                گذشت او زدریا وکوهساروشن

    همان لحظه در بین میدان جنگ                      سر نیزه ی دشمنی بی درنگ

    رگ شاه این سرزمین را برید                                ناخونته دگر روی دنیا ندید

    سپس شوشیناک دلاور رسید                         همان مرد نیکو چو داوررسید

    همه خلق را متحد کرد ورفت                       ز ملک دلیران چو خوبان گذشت

    شکوه وطن شد دوباره فغان                       همه کشت و کشتاره بین سران

    که در بین وادی سرای ستشت                   همان مرد خونخوار ویرو سرشت

    به تاج وبه اورنگ شاهی رسید                      وطن را به سولاب دیوان کشید

    دگر نامی از فرو و دانش نماند                       هالوشو وطن را به یغما کشاند

    درآن ظلمت و آسمان غمین                               همه مردم پاک ایران زمین

    بشوریدن اینک برآن شاه خار                            کشاندن دوباره خرد رابه کار  

    کودوروهمان مرد نیکو سرشت                         همان مرد پیروز باور بهشت

    به تخت شکوهمند ایران نشست                       تمع برزر و مال مردم نبست

    که در جشن پر تابش مهرگان                         در آغاز     پیدایش     آسمان

    سپاه پر از ننگ آشوریان                                 شبی خون زد ن بهر ایرانیان

    که خاک پر از مهرایرانیان                                چو ویرانه شد از سپاه ددان

    هوبان از غم و درد آشوریان                           به جوش آمد ونعره زد برددان

    سپاه ددان را از آغاز سور                             بکرد ازهمه خاک ایران به دور

    که ایگاش واورتاک وهوبان راد                        شدن یک به یک حاکمان بلاد

    در آغاز فرو و شکوه زمان                           دوباره سپاه پر از ننگ آشوریان

    به خاک پر آواز ایران بتاخت                     به شهر و ده و کوه و برزن بتاخت

    وطن شد چپاول زدست ددان                         نماند از خرد در زمانه نشان

     

    پایان سلسله  عیلامیان به دست آشوریان وآغاز سلسله ماد

     

    که من در میان غبار ستم                                 درآن روزگاران  غرق عدم

    بگویم سخن ازم  وادی کنم                         سخن ها زشاهان مادی کنم

    ازآن مرد و سردار نیکو نژاد                               بگویم سخن از شکوه  بلاد 

    دیا اکو سپه دار ایرانیان                                  به تنگ آمد از ظلم آشوریان

    که دشمن براند ز دیرسترگ                               به شمشیرخوبان چوگرگ

    سپس او بمرد و پسرشدمهان                          شد اینک تاج دار ملک کیان

    شد اینک شهنشاهشان فرورتیش               همه عمر او جنگ بودش زپیش

    چو پیوسته شد او ز پردیسشان                شدش خشتریشه شه ملکشان

    که او پایه ی ملک مادی گذاشت                بجز دانش اینک سپاهی نداشت

    چو او مرد اینک پسر شد مهی                     شروع شد وفور جهان در دهی

    هووخشتره ی نامدارایران زمین                       سپاهی بنا کرده  با مردمین  

    که در سال او قدرت ما شکفت                  ولی او هم آخر چو خوبان بخفت

    چو او بارگیتی ز دوران ببست                     به تخت مهی ایختوویگونشست

    ایختوویگوهمان آستیاگ دد است                 همان پادشاه  سترگ بد است

    که با صد هزاران فریب و دغل                         بکشت او زکینه هزار مرد یل

    که در عصر او خانه ویرانه شد                       که بهر همه دیار دگر لانه شد

    سپس چند سالی که دوران گذشت             زمین شد گذرگاه دیوان پست

     

    پایان سلسله ماد و دوران شکوهمند هخامنشی

     

    که ازنسل و دودمان هخامنش              همان دودمان آزاده ی چیش پیش 

    یکی پا به میدان مردان گذاشت              که جزنیکی و راد در سر نداشت

    یکی دورازافکار دیوان زشت                     جوانمرد وسردارو نیکو سرشت

    که اوشد یل سال ارتش به پاس                تنومند و پردانش از نسل پارس

    که نامش بود او کوروش نام ور                           خردمند و آزاد و نیکو گهر

    که او قبله گاه سران یل است                        در آزادگی نام او اول است

    که با ارتش ناب کمبوجیه                          شدش چیره بر شاه بی روحیه

    چو کوروش نشستش به تخت مهی          شروع شد سرآغاز شاهنشهی

    همه تاج وسیم و زرملک ماد                          تصرف شد از بهرآن شاه راد

    همه پیر وبرنا و هوشیارو مس                     شدن یار آن شاه یزدان پرست

    که در ملک او دانش آزادگیست                    خرد پایه ی میهن و زندگیست

    همه مردم هگمتان حق شناش                      شدن متحد با امیران پارس

    همان لحظه درمرزایران زمین                        سپاه پر از خشم  بابل ز کین

    شبی خون زد و آرین را ربود                   بجز خشم و کین در سپاهش نبود 

    سپس مردم پاک ایران زمین                          به فرمان آن شاه مهر آفرین

    شدن متحد در هجوم  ددان                            سپاهی پدید آمد اندر میان

    که نامش بود ارتش جاودان                           همان ارتش صلح ملک کیان

    سپس کوروش نامور بر دمید                      سپاهش به دژهای بابل رسید

    همه مردم بابلی سو به سوی                        شدن پیرو آن شه نام جوی

    سپس لیدی و هندو بغداد و سارد                  تصرف شد ازبهر آن شاه راد

    که ازهند و یونان ومصروبیاس                   شدن یک به یک زیر فرمان پارس

    به فرمان آن شاه شیرین وجود                 هرآن کس خداوند خود را ستود

    که هر آزاده در هرجا کم اورد                     فقط نامی ز کوروش بر لب آورد

    درآن لحظه ی خوش میان مهان                        خبرآمد از سرزمین سکان 

    سپس کوروش ازم  دلیرانه کرد                          پی آن مجازات بیگانه کرد

    که در جنگ خونین سکهای پست                  گلوی شه پاک  یزدان پرست 

    به تیری برید وجهان تیره شد                    جهان را غم و درد وتب چیره شد

    چو کوروش به خاک وطن خفته شد              بلاد سکایی به گتها بسته شد

    که تاج جهان داری کوروش نامور                به کمبوجیه داده شد با زمام  پدر

    درآن سوگ و غوقای پرشر و شور             در آن ظلمت و صحرای بی مرزونور

    پسر در پی انتقام پدرهو کشید        سپاهش به آن سوی  مرزسکایی رسید

    که از گرمی و سوز آن پهن دشت           سپاه تنومند و جاوید  ایران  گذشت  

    چوبه خیمه های سکایی رسید                      سرا پا پراز ناله  زوبین کشید

    توموروس دد در نگاهی گسیخت                   سپاهش به مرز انیران  گریخت

    سپس  ارتش جاودان ایران زمین                       به لیبی واعراب باده نشین

    چنان ضربه ای زدکه طوفان گسست           که شوریدن از قلب گیتی  برفت

    جهان شد دوباره پر از عدل و داد                         زپیکار آن شاه اندیشه راد

    سپس شاه نامدارایران زمین                 به دور از غم و غارت و خشم و کین

    دراندیشه شد تادرآن شهر و خاک                    ستایش کند نام مردوک پاک

    که ناگه  درآن لحظه ی بی فغان                          خبر آمد از سرزمین کیان

    که ای شیر خفته درآن پهن دشت            بیا بنگر ایران شده هشت و هفت

    که هم خون تو کشته شد در وطن               گعومات مغ جای او شد شهن

    همان لحظه کمبوجیه بی امان                      دل آزرده و مست بی آسمان

    به  خونخواهی بردیا بردمید                          سرا پا پر از کینه خنجرکشید

    که گریان  و تنهاو خنجر زنان                       به غرش پریدش به اسب ژیان

    که ناگه سر خنجرآن پلنگ                           به جان خود آمد فرو بی درنگ

    غمین و پریشان وزخمی به تن                            درآن راه دور و پرازاهرمن

    شهنشاه ایران زدنیا برفت                            وطن شد پراز یاقیان  پلشت

    که درآن همه تیرگی های  بد                        فقط خون زقلب دلیران چکد

    که ناگه یکی از سواران سخت                   خروشید وبرتخت ایران نشست

    همه مرز ایران بدو روشن است           که با دشمن خاک خود دشمن است

    که او داریوش قوی پیکر است                 چوکوروش زهر پهلوانی سر است

    گعومات مغ را چو بیگانه کشت             سپس همچو کوروش سخنها بگفت

    که ایران به مقدونه لشکر کشد                 به آن شهربی مرز و قانون رسد

    سپس  در پی انتقام  پدر                             به خونخواهی کوروش نام ور

    به خاک سکاییه لشکر کشید                          خردمند و آزاده  آنجا رسید

     توموروس بی اصل و بی پیشه را              همان شاه خونخوار بی ریشه را

    به آرامگاه سلطان دنیا  ببرد                       سرش را برید و به سکها سپرد

    که در عهد دارا  تمام جهان                               زهرگونه رنگ و نژاد و زبان 

     به زیر درفشش به آمد فرود                             که قانون او را جهانی ربود

    که از آن همه قدرت و تاج و تخت             سی  و هفت سال دوران گذشت

    سپس در شبی تلخ و صبحی سپید                تن و روح دارا به خاک آرمید

    چو او مرد شد تاجدارش پسر                        جدا شد ایونی ازاین بوم و بر

    که اینک خشایار شیرین گهر                      به پاس جهانداری سرزمین پدر

    به همراه  یاران دشمن ستیز                  آمیتریس وآرتمیس اهریمن ستیز 

    به آن سوی دریای  یونان رسید                   آتن را به زیر پروبال ایران کشید

    از آن پس درآن  سرزمین بزرگ                       همه یاقیان واجانب چو گرگ

    به بند آمدند و وطن شهره  گشت             زعدلش جهان یکسرآزاده گشت

    سپس در شبی تلخ و تاریک و سرد                    سره نیزه ی اردوان  زگرد

    به پهلوی شاه دلیران  بخورد                        خشایار ازآن زخم کاری  بمرد

    سپس اردشیر نکو نام و مرد                       به خشم آمد از کار آن هرزگرد

    به شمشیر کینه کمر بر به بست                  سر اردوان را  برید و نشست 

    به تختی که کوروش بنا کرده بود                   عدالت را درآنجا به پا کرده بود

    که در عصرآن شاه اندیشه راد                   جهان شد پرازعشق و سورزیاد

    که آن شاه دیندار مردم پرست            چهل سال  دوران به گیتی نشست

    که ناگه درآن نیمه روز سپید                       شهنشاه ایران به خواب آرمید 

    چو پورش به تخت مهی تکه کرد         میان  سران  خشم و کین شعله کرد

    که تندیس آن علم  ودانش گسست       خشایاردوم چهل روزه ازپا نشست

    سپس تاج ازآن سغدیانوسه گشت   که هفت ماهی به تخت دلیران نشست

    چو بین سران خشم  و کین شعله کرد           وهوکه به تخت مهی تکه کرد 

    وهوکه همان مرد آزاده  است                 همان مرد پر شور سر ساده است

    که درعصر او خاک ما جان گرفت                  دوباره دل مرد آزاده ایمان گفت

    چو او از دل خاک خوبان برفت                       ارشک جوان شاه ایران بگشت

    که او هم چو دیگر سران وطن               به خون خفته گشته درآن تخت و تن

    که این بار ازآن تاج تخت و کلاه                      اخوس جوان را  به گردیده شاه

    که اینک همه عمر او جنگ شد                      کز او خاکمان عاری از ننگ شد

    سپس بعد او کل ایران زمین                              به زیر جناح مغان شد حزین

    که دارا درآن شهر بی مرزو کین                     خروشید و شد شاه ایران زمین

    همان پس در آن سوی ملک کیان                 سپاه سکندر به همراه مقدونیان

    چو خون ازسر تیغشان می چکید                   به یونان بی ریشه لشکر کشید

    که یونانیان را به خود برده کرد                           همان دیو بد دانش هرزه گرد

    سپس با هزاران سوار و ددان                             شبی خون زدن بهر ایرانیان

    چو اینک سپاهش به لیدی رسید                   به طفلان بی خانه خنجر کشید

    همان لحظه دارا خروشان رسید                         سکندر غرورش به زیر آرمید

    سپاهی به سرکرده ی پارسان                        که جمله سواران به گرز گران

    سپاه ددان را به بیران کشید                                 سر یاقیان را ز پیکان برید

    سکندر ازآن سوی میدان گریخت              سپاهش به یک باره از هم گسیخت

    سپس کشور و خاک یونانیان                             به همراه آن خاک مقدونیان

    دوباره بشد جزعی از خاک ما                           خرد شد ستایش بره پارسها

    زمین و زمان پهنه ی راد شد                            جهان یکسره شاد و آباد شد

    که از آن همه فرو  و آزادگی                            ازآن شوکت و قدرت و  زندگی

    دو سالی به احوال دارا گذشت                    دوباره سکندر پی یاقیانی بگشت

    سپاهی به خونخواری تازیان                               پدید آمد از آن دد بی نشان

    که آن دیو بد خوی عیش لوات                              دوباره به مرز دلیران بتاخت

    که دارا درآن خاک و سرمای سرد                    به فکرآمد اینک که باید چه کرد

    زکاخش همه نو سران را بخواست                 که ای نیک نامان اندیشه راست

    سپاهی پدید آورید از بر کار زار                           به همراه آن آریو برزن نامدار

    سپس پیکی از آن یاران کنید                                که یوتاپ را ازم ایران کنید

    سپس جنگ ایران و مقدونیان                            پدید آمد اینک درآن بی کران

    سکندر چو آتش به زارع کشید                      سپاهش به دربند پارسه رسید

    چو در پیش خود کاخ دارا بدید                           زغم شعله بر قلب دنیا کشید

     

     ادامه دارد تا جمهوری اسلامی

     

    منبع : تارنمای شخصی سورنا آرام

     


    ویژگی های خدایان ایران باستان
     

    خدایان ایرانی نسبت به دیگر کشور‌ها که برای هر پدیده خدایی دارند و در بعضی موارد شمار این خدایان به میلیون هم می‌رسد، بسیار کم تعدادند و این اندیشه به توحید نزدیک‌تر است. “هرودوت” تصریح می‌کند که ایرانیان به جای معابد در فضای باز و قلّه‌ی کوه‌ها خدایان خود را نیایش می‌کنند. زیرا آن‌ها وجود خدایان خود را در همه جا احساس می‌کردند و آن‌ها را تنها به داخل محوّطه‌ی معابد محدود نمی‌کردند.خدایان ایرانی تنها به خاطر سرشت خیر و پاک خود “خدا” هستند،نه برای صرفاً زیبایی یا قدرت.هرچند که این صفات نیز به کمال در آن‌ها یافت می‌شود. ایرانیان از اعمال و اعتقاداتی که ار ارزش خدایان آن‌ها بکاهد پرهیز می کردند و هرگز بعضی صفات رذیله‌ی انسانی را به آن‌ها نسبت نمی دادند.برای مشخّص‌تر شدن مطلب ویژگی‌های چند خدای ایرانی را بررسی می کنیم.

    «آناهیتا ایزد بانوی آب‌ها،باران،فراوانی،برکت،باروری،عشق،مادری،زایش و پیروزی و نماد کمال زن ایرانی است» سرنوشت زننده‌ی همین خدای مقدّس در ارمنستان،ارزش نظام فکری ایرانی را بیش‌تر مشخّص می کند«در “آناتولی” دختران خانواده‌های اشراف پیش از ازدواج چندگاهی را در معبد “ناهید” به روسپی‌گری مقدّس روی می‌آوردند…[در حالی که] متون دینی زرتشت روسپی گری را با تندترین کلمات، زشت دانسته است… [و آناهیتا]بالا بلند،توانمند ،رخشان،زیبا،پاک و آزاده توصیف می‌شود» پری “جهی” که خدای شهوت است، از پلیدترین اهریمنان ایران باستان بوده است.و این خود نشان ‌دهنده‌ی نوع نگاه ایرانیان به شهوت است.

    برخلاف پنداشت بسیاری از مردم ،ایرانیان آتش را نمی‌پرستیدند، بلکه به خاطر ذات پاک کننده‌اش، آن را پاکیزه و واسطه‌ی بین انسان و خدایان می‌دانستند . اتر که به هیئت خدای آتش نیایش می‌شد، آتش زمینی نبود بلکه آتش زمینی نماد و تجلّی او بود.اتر یا همان آتش ،خدایی پیش‌زرتشتی بوده است. «آتش واسطه‌ی میان انسان و خدایان [است]و هم در این جاست که دو جهان به یکدیگر پیوند می‌یابند».آتش پسر “اهورامزدا” و تجسّم حضور اوست .او مانع از دست یافتن “ضحّاک” به فرّ ایزدی می‌شود.همچنین در هیئت صاعقه بر هیولای خشکسالی می‌تازد و موجب بارش باران می‌شود.تعبیر پسر یا دختر اهورامزدا که برای برخی خدایان مانند”هوم” و اتر و “امشاسپندان” به کار می‌رود، به معنی آفریده است زیرا نه مادری وجود دارد و نه زایشی.

    “ورثرغنه” (خدای جنگ)مفهوم انتزاعی از نیروی پیشتاز و مقابله ناپذیر پیروزی است.در اساطیر و سنگ نگاره‌ها به ده هیئت پدیدار می‌شود که مهم‌ترین آن‌ها کلاغ و گراز است.ورثرغنه مانند خدایان جنگ ملل دیگر برای عزّت ،قدرت نمایی یا لذّت خود نمی‌جنگد. او در کمال قدرت است و سر جنگ او تنها با پلیدی هاست. «همه چیز را در دمی‌پاره پاره[می کند]،استخوان ،مو،مغز و خون پیمان شکنان را بر زمین در هم می‌آمیزد»برای او شکست معنایی ندارد و درواقع نماد پیروزی است. “بُرز ایزد” یا اپام نپات فرزند آبها و یکی از سه خدایی است که لقب “اهوره” (آفریننده) داشته اند.او« نیکو بشنود هر آن گاه که وی را بستایند» او یکی از قدیمی‌ترین خدایان ایرانی است و این دلیل دیگری بر این مطلب است که دید ایرانیان نسبت به خدایانشان از همان این‌گونه بوده است و هیچ گاه به آن‌ها به چشم موجوداتی شبیه انسان ، نگاه نکرده اند و هرگز بت‌پرست نبوده‌اند.حتی خدایان را عاری از جنسیّت می‌دانستند.«انسان‌ریخت‌گرایی آنان غالباً صفات آنان را در بر می‌گیرد:مثلاً در “مهر یشت”، “میتره” را هزار چشم و هزار گوش است و این نماد بدان معنی است که هیچ کس را در خطا کردن و خطا گفتن یاری دور ماندن از دید او نیست» خوردن و آشامیدن،خواب،ازدواج و دیگر حالات انسانی و حتّی حسادت،کینه،غضب را به ساحت آنان راهی نیست.ذرّه‌ای بدی هرگز از آن‌ها سر نمی‌زند و حتّی اشتباه هم نمی‌کنند. در اساطیر ایران خدایان جز با اهریمنان و آن هم برای نجات انسان‌ها و پاس‌داشت ارزش‌ها نمی‌جنگند. برای آنان شکست معنا ندارد.در “بُندهِش” درباره ایزد “اَرت” آمده است:«مینوی پرهیزکاران برای پاکی زمین آفریده شده که چون آن را دیوان به شب پلیدی فراز برند، او پاکیزه بکند»




    شناخت اساطیر ایران،ص۷۳
    شناخت اساطیر ایران، ص۸۱

    همان، ص۷۹

    همان، ص۹۱

    یشت دهم : ۷۰-۷۲

    شناخت اساطیر ایران، ص۱۴۱

    همان، ص۷۳

    همان، ص۱۴۳

     


    دوست دارم به 100 زبان دنیا

    English - I love you

    Afrikaans - Ek het jou lief
    Albanian - Te dua
    Arabic - Ana behibak (to male
    Arabic - Ana behibek (to female
    Armenian - Yes kez sirumen
    Bambara - M'bi fe
    Bangla - Aamee tuma ke bhalo aashi
    Belarusian - Ya tabe kahayu
    Bisaya - Nahigugma ako kanimo
    Bulgarian - Obicham te
    Cambodian - Soro lahn nhee ah
    Cantonese Chinese - Ngo oiy ney a
    Catalan - T'estimo
    Cheyenne - Ne mohotatse
    Chichewa - Ndimakukonda
    Corsican - Ti tengu caru (to male
    Creol - Mi aime jou
    Croatian - Volim te
    Czech - Miluji te
    Danish - Jeg Elsker Dig
    Dutch - Ik hou van jou
    Esperanto - Mi amas vin
    Estonian - Ma armastan sind
    Ethiopian - Afgreki
    Faroese - Eg elski teg
    Farsi - Doset daram
    Filipino - Mahal kita
    Finnish - Mina rakastan sinua
    French - Je t'aime, Je t'adore
    Gaelic - Ta gra agam ort
    Georgian - Mikvarhar
    German - Ich liebe dich
    Greek - S'agapo
    Gujarati - Hoo thunay prem karoo choo
    Hiligaynon - Palangga ko ikaw
    Hawaiian - Aloha wau ia oi
    Hebrew - Ani ohev otah (to female
    Hebrew - Ani ohev et otha (to male
    Hiligaynon - Guina higugma ko ikaw
    Hindi - Hum Tumhe Pyar Karte hae
    Hmong - Kuv hlub koj
    Hopi - Nu' umi unangwa'ta
    Hungarian - Szeretlek
    Icelandic - Eg elska tig
    Ilonggo - Palangga ko ikaw
    Indonesian - Saya cinta padamu
    Inuit - Negligevapse
    Irish - Taim i' ngra leat
    Italian - Ti amo
    Japanese - Aishiteru
    Kannada - Naanu ninna preetisuttene
    Kapampangan - Kaluguran daka
    Kiswahili - Nakupenda
    Konkani - Tu magel moga cho
    Korean - Sarang Heyo
    Latin - Te amo
    Latvian - Es tevi miilu
    Lebanese - Bahibak
    Lithuanian - Tave myliu
    Malay - Saya cintakan mu / Aku cinta padamu
    Malayalam - Njan Ninne Premikunnu
    Mandarin Chinese - Wo ai ni
    Marathi - Me tula prem karto
    Mohawk - Kanbhik
    Moroccan - Ana moajaba bik
    Nahuatl - Ni mits neki
    Navaho - Ayor anosh'ni
    Norwegian - Jeg Elsker Deg
    Pandacan - Syota na kita!!
    Pangasinan - Inaru Taka
    Papiamento - Mi ta stimabo
    Persian - Doo-set daaram
    Pig Latin - Iay ovlay ouyay
    Polish - Kocham Ciebie
    Portuguese - Eu te amo
    Romanian - Te ubesk
    Russian - Ya tebya liubliu
    Scot Gaelic - Tha gra\dh agam ort
    Serbian - Volim te
    Setswana - Ke a go rata
    Sindhi - Maa tokhe pyar kendo ahyan
    Sioux - Techihhila
    Slovak - Lu`bim ta
    Slovenian - Ljubim te
    Spanish - Te quiero / Te amo
    Swahili - Ninapenda wewe
    Swedish - Jag alskar dig
    Swiss-German - Ich lieb Di
    Tagalog - Mahal kita
    Taiwanese - Wa ga ei li
    Tahitian - Ua Here Vau Ia Oe
    Tamil - Nan unnai kathalikaraen
    Telugu - Nenu ninnu premistunnanu
    Thai - Chan rak khun (to male
    Thai - Phom rak khun (to female
    Turkish - Seni Seviyorum
    Ukrainian - Ya tebe kahayu
    Urdu - mai aap say pyaar karta hoo
    Vietnamese - Anh ye^u em (to female
    Vietnamese - Em ye^u anh (to male
    Welsh - 'Rwy'n dy garu
    Yiddish - Ikh hob dikh
    Yoruba - Mo ni fe

     


    شعری زیبا در وصف کوروش آریایی
     

    از دل ویرانهای تخت جمشید
    از میان یادهای فرٌ جمشید
    از دل خاک گوهر بار نیاکان
    امپراطوری بی‌همتای ایران
    یک صدایی خسته اما پر وقار
    بانگ می‌آرد......
    منم کوروش ... شه و شاهنشه ایران
    ....................................
    درودم بر تو ای کوروش
    تو ای دادار هر چه داد
    تو ای کوبندۀ بیداد
    تو ای فریاد آبادی
    تو ای آغاز آزادی
    تو ای خورشید بی‌پایان
    الا شاهنشه ایران
    ................................
    درود قوم موسی را
    ز قلب کشور داوود پذیرا باش
    شهنشاها........:
    گر چه فرزندان ایران
    حرمت و یاد تو را گم کرده‌اند اینک
    گرچه در جای عزیز مهر یزدان
    کیش بیگانه به منزل کرده‌اند اینک
    گر چه نیک گفتار و نیک پندار و نیک کردار یزدان را
    فراموش کرده‌اند اینک
    بدان کوروش شه ایران
    که قوم و ملت موسی
    سر تعظیم به در گاهت فرو می‌آورد امروز
    به پاس نام آزادی
    که بر نامت نگین گشته
    به یاد مهر انسانی
    که در جانت اجین گشته
    به پاس دولت بخشنده وجدان
    به پاس مهر شاهنشاهی ایران
    شهنشاها.. جلال و حرمت روح و روانت را
    به قلب و دیدۀ قوم یهود
    آکنده خواهیم کرد

     


    شعر زیبای بعد از مرگم
     

    بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

    منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

     و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

     برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

    بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

    .نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

    .بی آنکه خود خواهان آن باشی...

    بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

    چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

     هنگام دیدن چشمانت....

    بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

    .دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

    بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

    صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

     تا بگوید

    :"دوستت دارم"

    بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

    خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

    و امید چشم بر هم گذاشتنم....

    بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

    رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

    تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

    بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

    .باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

    بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

    .نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

    بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

    .تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

    .نوشتم:"دوستت دارم"

    و

     نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

    بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

    روزی به خاک بر می گردم

     سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

    روزی که ره گذری غریبه

     گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

    ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

    قبر را روی آن قرار خواهد داد...

    روی تپه ای که دور از شهر است

     و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

    آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

     که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

    .من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

    به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

    بعد از مرگم  چه کسی

    فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


    بعد از مرگم چه کسی

    با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

    بعد از مرگم چه کسی

    گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

    بعد از مرگم چه کسی

    برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

    بعد از مرگم چه کسی

    به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

    بعد از مرگم چه کسی … ؟!

     


    دیدگاه دکتر شریعنی در رابطه با عشق
     

    من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

    هنگامی دستم را دراز کردم دستی نبود .

    هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم .

    و هنگامی تشنه آتش شدم که درمقابلم دریابود و دریا و دریا...

     


    دیدگاه دکتر شریعنی در رابطه با امام حسین
     

    آن چیزی که از جسم حسین بزرگ تر بود هدف و افکار حسین بود .

    ولی افسوس که ما به جای جسم حسین هدف و افکار او را خاک کردیم .

     


    دیدگاه دکتر شریعنی در رابطه با مرگ
     

    نمیدانم پس ازمرگم چه خواهد شد

    نمیخواهم بدانم کوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت.

    ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

    سوتک به دست کودکی گستاخ وبازیگوش واو یکریز وپی در پی

    دم گرم خوشش را برگلویم سخت بفشارد

    وخواب خفته گان را آشفته تر سازد

    بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را .

     


    دیدگاه دکتر شریعنی در رابطه با رنج
     

    رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

    تا دوست را به ياري نخوانيم،

    براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

    طعم توفيق را مي چشاند

    و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

    و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

    و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

    در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

    در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

     ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

    "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

    " تنها" بودن ، بودني به نيمه است

    و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

     


    دیدگاه دکتر شریعنی در رابطه با آدمها
     

    دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

    ١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

    عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

    ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

    ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

    آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

    ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

    شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

    در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

     


    فلسفه عدد مقدس هفت نزد ایرانیان و نفوذ آن در ملت های دیگر

     

    عدد هفت در نزد ایرانیان از دیرباز تاکنون عددی مقدس و مشهور بوده است. از ميان همه اعداد، عدد هفت همیشه مورد توجه مشرق زمین و به خصوص ایرانیان قرار داشته و اغلب در امور ايزدي و نيک و گاه در امور اهريمني و شر به کار مي رفته است ولی اکثر موراد در جهت نیت پاک و روحانی و مقدس استفاده می گردیده است. وجود بعضي عوامل طبيعي مانند تعداد سياره هاي مکشوف جهان باستان و همچنين رنگ هاي اصلي، مويد رجحان و جنبه ماورا طبيعي اين عدد گرديده است. با توجه به آیین کهن میترائیسم ایران که قدمتی بیش از پنج هزار سال دارد بایستی بپذیریم که ایرانیان نخستین ملتی بودند که به رمز و راز این عدد آسمانی پی بردند. تمدن های بسیاری در مشرق زمین و به خصوص خاورمیانه شکل گرفت که پایه های تمدن بشری محسوب می شوند ولی نکته جالب آن این است که از میان همه آن ها تنها تمدن ایران باقی ماند و به عبارتی همه ی تمدن های اطراف به نوعی یا در تمدن ایران حل شدند و یا از میان رفتند. تمدن مصر، سومر، اکدیها، کلده، آشور و بابل نمونه ای از این تمدن ها است. از میان آن ها آیین مهرپرستی و میترایسم ایران از قدمتی پیش از همه این تمدن ها برخوردار است. امروزه نمادهای مهر را در ایران و آداب و رسوم مردم ایران هنوز به روشنی می بینیم. به عبارتی می توان گفت که تمدن های بین النهرین بیشتر به درون تمدن ایران رفتند و یک تمدن بزرگ را شکل دادند .

    تمدن بین النهرین در حدود سه هزار سال پیش از میلاد به قدرت های بزرگ جهان مشهور بودند ولی پس از روی کار آمدن کوروش بزرگ منطقه بین النهرین بخشی از تمدن ایران شدند و به کشور ایران پیوستند و تا انتهای دوره شاهنشاهی ساسانی این منطقه بخشی از تمدن و خاک ایران محسوب می شد. به صورتی که پایتخت ایران در بغداد (عراق) بود و به عراق کنونی دل ایرانشهر گفته می شده است. پس از حمله تازیان به ایران این منطقه مورد یورش عرب های بدوی قرار گرفت و همه تمدن و شکوه باستانی اش به یکباره ویران شد و اثری از آن همه تاریخ به جای نماند و عرب ها به مرور زمان به آن جا مهاجرت کردند و فرهنگی عربی را جایگزین تمدن کهن بین النهرین کردند .

    ملت ها و تمدن های اطراف ایران نیز به پیروی از ایرانیان مهردوست متوجه سيارات شده بودند و رمز و رازی اهورایی را یافته بودند و در نتیجه به صورت نماد شگون می پرستيدند. آن چه که شواهد نشان می دهد میترائیسم ایرانی تاثیر گذار ترین آیین در ادیان جهان بخصوص در مسیحیت بوده است. روز زایش مهر در ایران، همان روز بیست و پنجم دسامبر در مسیحیت است که جشن گرفته می شود. لباس قرمز پاپ از آیین میترایسم گرفته شده است. همچنین مهرابه های درون کلیساها نیز به مهرابه های مهری مشهور است. از دیگر نفوذ آیین مهر نیز می توان بر رومیان و یونانیان نیز اشاره کرد. در داخل معبد و انتهای معابد آنان حجاری های برجسته مهر وجود داشته است که میترا در حال کشتن گاوی است. هنوز در برخی از کلیسا های کهن اروپا آثار آن پابرجاست. میترایسم در اسلام نیز نفوذ چشم گیری داشت. در زیر به برخی موارد نفوذ عدد هفت میترایسمی در اسلام نیز اشاراتی خواهیم داشت. مشهورترین مهد تمدن مهرپرستی ایران شهر خرم آباد است.  عدد هفت میتراییان ایران نیز به همین منوال در مذاهب و تاريخ جهان ‚ در تصوف و درسنن و آداب کهن بیشتر ملتها نفوذ کرد .

    - هفت وادی میترایسم در ایران ( کهن ترین سند تاریخ )

    1 ) کلاغ : منسوب به عطارد، نماد هوا و باد

    2 ) همسر : منسوب به زهره، نماد آب

    3 ) سرباز : منسوب به مریخ، نماد خاک

    4 ) شیر : منسوب مشتری، نماد آتش

    5 ) پارسا : منسوب به قمر

    6 ) خورشید : منسوب به مهر، ستاره صبح

    7 ) پیر مرشد : منسوب به زحل  

    - هفت باور نیک ایرانیان باستان

    1 ) پرستش هرمزد یا اهورامزدا خدای دانای یکتا

    2 ) اشویی، پاکیزگی و پارسایی

    3 ) سدره و کشتی - بستن نشان خداپرستی برای جوانانی که به سن بلوغ می رسند -

    4 ) برگزاری آیین و دردگان ( درگذشتگان )

    5 ) دستگیری از نیازمندان و تنگدستان

    6 ) برگزاری جشن های ملی و مذهبی

    7 ) به جای آوردن نمازهای پنج گانه زرتشت  

    از دیگر باورهای کهن ایرانیان که بر پایه هفت می باشد می توان به این موارد اشاره نمود :

    هفت ایزدان آريايي

    هفت طبقه زمين

    هفت طبقه آسمان

    هفت ستاره : ماه، تیر، ناهید، خورشید یا مهر، بهرام، برجیس، کیوان

    هفت روز هفته

    هفت امشاسپند در دین زردشت ( اشا، وهومنه یا بهمن یا وهمن، اشه وهشتا یا اردی بهشت، خشترا یا شهریور، آرمیتی یا سپندارمذ، هروتات یا خرداد، امرتات یا امرداد )

    هفت اقلیم یا هفت کشوری که در طول تاریخ تحت کنترل ایران بودند :

                 زمین هفت کشور به شاهی تو راست          سپاهی و گاهی و راهی تو راست

                                                                                                                    «فردوسی»

    هفت دریا

    هفت ايزد در مذهب مانوي در زمان ساسانیان

    هفت پیکر نظامی گنجوی

    هفت خان رستم  : خوان اول رخش شیر را کشت. دوم چشمه آب به رهنمایی غرم به رستم پیدا گشت. سوم رستم اژدها را کشت. چهارم زن جادوگر را هلاک کرد. پنجم دو گوش دشتبان را برکند. ششم ارژنگ دیو را بکشت. هفتم دیو سپید را به قتل رساند .

    هفت آتشکده کهن ایرانیان : آذرمهر، آذرنوش، آذربهرام ، آذرآیین، آذرخرین، آذربرزین، آذرزرتشت.

    هفت تپه خوزستان

    هفت سین : سیب، سنجد، سماق، سرکه، سبزه، سمنو، سکه

    هفت طبقه آرامگاه کوروش آریایی

    هفت مثنوی جامی

    هفت قسمت اعضای بدن : سر، گردن، سینه و آن چه در آن اس، پشت، آلت تناسلی انسان، دست ها، پاها .

    هفت روز عزا برای درگذشتگان در ایران ( مراسم هفتم )

    هفت آشان صحبت : دهی است از بخش های سنجابی کرمانشاه

    هفت آسیا : دهی است از بخش فریمان در مشهد

    هفت آشان جیب : دهی است از بخش های سنجابی کرمانشاهان

    هفت آشیان : دهی است در سقر کرمانشاه

    هفت پاره : دهی در کازرون پارس

    هفت پا : دهی در سعادت آباد بندرعباس

    هفت تاش : دهی در سقز کردستان

    هفت تن : زیارتگاهی در تهران

    هفت تنان : دهی در لاریجان آمل

    هفت تنان : کوهی در مغرب ناحیه بخیتاری

    هفت تومان : دهی در بخش خوربیابانک شهرستان نایین

    هفت جرد : روستای در مرو

    هفت جوب : دهی در شهریار ( استان تهران )

    هفت چاه : دهی در حومه ارداک مشهد

    هفت چشمه : دهی در گرمسار دماوند، بهشهر ساری، دهخوارقان تبریز، میانه، شبستر تبریز، مشکین شهر، صالح آباد ایلام، آبدانان ایلام، سنجابی کرمانشاه، دلفان خرم آباد، کاکاوند خرم آباد، چگنی خرم آباد، دهدز اهواز، زاغه خرم آباد، آخوره فریدن .

    هفت چوبه : دهی در ورامین تهران

    هفت حوض : منطقه ای در نارمک تهران

    هفت خان : بخشی از اردکان شیراز

    هفت خانه : منطقه ای در خلیل آباد کاشمر

    هفت خانی : دهی در خزل نهاوند

    هفت دست : بنای به جای مانده از دوره صفویه

    هفت رک : بزرگترین شهر مکران در ناحیه سیستان کنونی

    هفت رود : نام کهن منطقه پنجاب در پاکستان که بخشی از ایران بوده است

    هفت سار : بخشی از منطقه ارومیه

    هفت سوی : دهستانی در بخش طیبات مشهد

    هفت شوئیه : دهی در اصفهان

    هفت شهیدان : منطقه ای در خوزستان

    هفت کده : بخشی از زرین آباد ایلام

    هفت گل : بخشی در شهر اهواز

    هفت گنج : نام نوایی از موسیقی ایرانی

    هفت وان : دهی در شاپور شهرستان خوی و همچنین شهرستان لار

    هفت جوش : هفت فلز مشهور : زر، نقره، مس، جست، آهن، سرب، ارزیر

                                 لگد کوبه گرزه هفت جوش               بر آورد از گاو گردون خروش 

                                                                                                            «نظامی» 

    و همچنین ده ها ضرب المثل و کلمات عامیانه ایرانی همچون :

    هفت پشت یا هفت نسل یا هفت جد، هفت اخگر نياره، هفت الوان، هفت خزينه،  هفت خط، هفت حکايت، هفت خال، هفت رنگ، هفت قلم آرايش، هفت گنج پرويز، هفت چشمه، ترشی هفته بیچار و . . .  .

    نفوذ هفت مقدس ایرانی در نزد ملت های دیگر :

    عجایب هفت گانه دنیا

    هفت شهر طلسم نمرود

    هفت شب روز بلای قوم عاد

    هفت فرشته مقدس در نظر بني اسرائيل

    هفت گاو فربه و هفت گاو لاغر که فرعون به خواب ديد

    هفت نفر اصحاب کهف : یملیخا , مگشلینیا , مشلیتیا , مرنوش , دبرنوش , شادنوش , مرطونش

    برخی از موارد نفوذ عدد مقدس هفت ایرانی در دین اسلام:

    در مذهب اسلامی حنفیه ( ابوحنفیه نعمان بن ثالث بن زوطی بن ماه ) هفت پایه باور دینی وجود دارد :

    1 ) قرآن

    2 ) سنت

    3 ) اقوال صحابه

    4 ) قیاس

    5 ) استحسان

    6 ) اجماع

    7 ) عرف

    و یا موارد دیگری همچون :

    هفت سنگ به شیطان زدن در زیارت مسلمانان

    هفت محرم در دین اسلام

    هفت بار طواف بر گرد کعبه در دوره جاهليت

    هفت در و هفت طبقه دوزخ در قرآن

    هفت عضوي که در سجده بايد بر زمين باشد

    هفت بار تطهير در قوانين طهارت

    مراتب هفت  گانه در مذهب شیعه اسماعيليه

    هفت امامی : امام ابوحنیفه، امام شافعی، امام مالک، امام احمدبن حنبل، امام ابویوسف، امام محمد، امام زفر.

    هفت چشمه بهشت : کوثر، کافور، میم، سلسبیل، معین، زنجبیل.

    هفت دانه : آش عاشورا که با گندم و نخود و باقلا و عدس درست می شود.

    هفت جهنم : سقر، سعیر، لظی، حطمه، جحیم، جهنم، هاویه.

    هفت فرشته : اوریائیل، جدیائیل، شمائیل، عنائیل، جبرئیل، عزرائیل.

    هفت شیوه قرائت قرآن : نافع مدنی، عبدالله بن کثیر، ابوعمرو بصری، ابن عامر شامی، عاصم کوفی، حمزه کوفی، علی کوفی.

    و بسياري موارد ديگر که در ساير شوون تمدني بشر ديده شده است،نشانه اهميت فوق العاده عدد هفت در نظر اقوام مختلف جهان است که بی شک همگی از تمدن و باورهای ملی ما ایرانیان سرچشمه گرفته شده است .

                به زیر هرعددی سری نهفت است                 از آن درهای دوزخ نیز هفت است 

     


    خدمت ایرانیان به صنعت نفت
     

    آن گونه که در تاریخ آمده در سال 525 پیش از میلاد هنگامی که کمبوجیه به مصر لشگرکشی کرد و آن جا را محاصره کرد چون فاصله ی سپاه ایران به آب آشامیدنی زیاد بود، کمبوجیه دستور داد که لوله ای از پوست گاو و گاومیش دوخته و از محل آب جاری تا مرکز سپاه ادامه دهند و بدین وسیله مشکله آب رسانی حل و روش جدیدی برای حمل مایعات به وسیله ی لوله در متداول گردید و این رویداد تاریخی باعث شد صنعتگران نفت، روش حمل نفت به وسیله ی لوله را مورد استفاده قرار دهند.

    همچنین به هنگام لشگرکشی خشایارشاه به یونان چون گذشتن از روی دریا به مدت طولانی بود، آب آشامیدنی برای سپاه می بایستی جزو تجهیزات جنگی به همراه آذوقه و دیگر وسائل جنگی بر روی دریا حمل گردد. بنابراین خشایارشاه دستور داد از پوست گاو مشک های بزرگی دوخته تا با حمل آب در آن ها بتواند در کشتی ، مورد استفاده افراد سپاه قرار گیرد و به این ترتیب مشکل آب به هنگام مسافرت روی دریا حل گردید و باعث شد که برای حمل مایعات در دریا ابتدا بشکه های چوبی و سپس فلزی مورد استفاده قرار گیرد.

    چون مردم جهان هر دو روش حمل و توزیع نفت را از مطالعه ی تاریخ کشور عزیز ما ایران آموخته بودند ، برای ارج شناسی و سپاسداری، نخستین کشتی بخاری که در سال 1878 در آمریکا ساخته و حدود 1000 تن ظرفیت داشت را زرتشت نامیدند.

     


    ايرانيان باستان و فناوري نانو

     

    مدير مرکز مشاوره و توسعه نانوتکنولو‍ژي ايتاليا گفت:‌ بر اساس بررسي هاي به عمل آمده ايرانيان باستان در زمان هخامنشينان اولين کساني بودند که به فناوري نانو دست يافتند.

    بر اساس آخرين بررسي هايي که انجام داده به اين نتيجه رسيده ايم که ايرانيان باستان در حدود دو هزار و 530 سال پيش توانستد به فناوري نانو دست يابند اين در حالي است که پيش از اين بيان شده بود در رم باستان حدود يک هزار و 600سال پيش اين فنآوري مورد استفاده قرار گرفته است.

    مدير مرکز مشاوره و توسعه نانوتکنولو‍ژي ايتاليا در خصوص بررسي هاي که اخيرا به نتيجه رسيده است به اولين سکه اي که در تاريخ ضرب شده است اشاره کرد و افزود: اين سکه با نام "دريک" در امپراطوري ايران ضرب و با 95 درصد طلا و پنج درصد نقره بود که دولت و امپراطوري ايران اجازه ضرب اين سکه را مشروط بر اين که درصد طلا و نقره آن تغيير نکند، به ديگر کشورها داد. مرادي اظهار داشت: از سوي ديگر با بررسي کتاب هاي تاريخي به اين نتيجه مي رسيم که در ايران طلايي وجود داشته است با نام "زر سرخ" که سکه با آن ضرب مي شد و ضرب اين سکه نيز بايد به طور قطع همان ويژگي 95 درصد طلا و پنج درصد نقره را داشته باشد، اين در حاليست که اين طلا نمي تواند سرخ باشد مگر اينکه آنها براي انجام اين امر از فناوري نانو استفاده مي کردند. وي تصريح کرد: اولين کساني که اين فناوري را انجام داده اند از شهر نيشابور بوده اند و به دليل اينکه رنگ سرخ مقدس بود براي ايرانيان اين طلا از ارزش زيادي برخوردار شد. 

    همچنين پژوهشگران سازمان انرژي اتمي ايران و محققان ايتاليا با کشف نانو ذرات نقره و مس در لعاب کاشي‌هاي قرن چهارم و هفتم، به کاربرد تکنو لوژي نانو در کاشي‌هاي زرين‌فام و اثرات کروماتيکي آن پي بردند. مطالعات آزمايشگاهي پژوهشگران روي نمونه‌هايي از کاشي‌هاي زرين‌فام ايراني منجر به کشف کاربرد تکنولوژي نانو در ترکيبات موجود در لعاب تزئيني اين کاشي‌ها شد.

    همچنین تيم مشترک پژوهشگران سازمان انرژي اتمي ايران و محققان ايتاليا با کشف نانو ذرات نقره و مس در لعاب کاشي‌هاي قرن چهارم و هفتم، به کاربرد تکنولوژي نانو در کاشي‌هاي زرين‌فام و اثرات کروماتيکي آن پي بردند.  در جريان مطالعات آزمايشگاهي گسترده‌اي که توسط تيمي از پژوهشگران سازمان انرژي اتمي کشور و پژوهشگران ايتاليايي روي نمونه‌هايي از کاشي‌هاي زرين‌فام ايراني صورت گرفت، اين محققان موفق به کشف کاربرد تکنولوژي نانو درترکيبات موجود در لعاب تزئيني اين کاشي‌ها شدند. مهندس پروين اوليايي، عضو هيات علمي سازمان انرژي اتمي و از اعضاي هيات پژوهشي فعال در اين تيم تحقيقاتي گفت:

     «در جريان شرکت در يک کارگاه علمي- بين‌المللي که در دانشگاه پروژ‌اي ايتاليا برگزار شد، متوجه علاقه محققان و محافل علمي جهان به اين کاشي و شناخت ترکيبات موجود در لعاب آن شديم. از اين رو پس از بازگشت به کشور، اين موضوع به طور مستقل توسط يک تيم چهار نفره در سازمان انرژي اتمي ايران مورد مطالعه و بررسي‌هاي آزمايشگاهي قرار گرفت.»

    وي درباره آزمايش‌هاي انجام شده روي لعاب اين کاشي‌ها گفت: «با دستيابي به تکه‌هايي از اين کاشي، نمونه‌هايي از آن در آزمايشگاه واندوگرافت با روش Pixe مورد آناليز عنصري قرار گرفت.»
    در اين روش نمونه‌هايي از کاشي در معرض تشعشات پروتون قرار گرفته و از طريق تابش پروتون‌هايي با انرژي 2 مگا الکترون، آناليز عنصري انجام و عناصر تشکيل دهنده اين لعاب‌ها، مشخص مي‌شود.

    مهندس «اوليايي» در ادامه به همکاري پژوهشگران ايتاليايي در اين برنامه تحقيقاتي اشاره کرد و افزود: «با توجه به عدم دسترسي به دستگاه سيتکروترون (دستگاه‌هاي شتاب دهنده ذرات اتم) در ايران، نمونه‌هاي مورد بررسي به دانشگاه پروژاي ايتاليا ارسال شد و در حضور محققان ايراني، با روش طيف‌نگاري EXASS مورد آزمايشات دقيق قرار گرفت.»

    به گفته اوليايي طبق آزمايش‌هاي انجام شده توسط پژوهشگران ايتاليايي، علاوه بر تاييد نتايج به دست آمده توسط محققان ايراني، اثبات شد که تلائلو طلايي در کاشي‌هاي زرين‌فام، به دليل استفاده از نانو ذرات نقره و تلائلو سرخ، مربوط به نانو ذرات مس در لعاب کاشي است، که در نهايت سبب پيدايش اثرات کروماتيکي مختلف در اين سفال‌ها شده است.

     مهندس اوليايي يادآور شد که هنوز به درستي روشن نيست که ايرانيان چگونه اين تکنيک را اجرا مي‌کرده‌اند اما کشف خواص برخي مواد در مقياس نانومتري و استفاده هوشيارانه از آن در تزئينات کاشي قطعي و کاملا بديهي است.

     


    ایرانیان باستان مخترع باتری

     

    تا چند سال پیش همه تصور می كردند كه پیل الكتریكی را نخستین بار دانشمند ایتالیایی لوییجی گالوانی در سال 1786اختراع كرد. گالوانی از قرار دادن دو فلز در آب نمك جریان برق به دست آورد. اما چقدر مایه تعجب است وقتی می بینیم كه برحسب تصادف، گالوانی هم برای ساختن پیل از همان فلزهایی را استفاده كرد كه 1800 سال پیش از وی ایرانیان برای ساختن پیل به كار برده بودند. پیل مورد استفاده ایرانیان در شهری در اطراف بغداد به دست آمده است.

    نخستین بار در سال ۱۳۱۷ خورشیدی ( ۱۹۳۸ میلادی)، ویلهلم کونیگ باستان‌ شناس آلمانی، در نشریه ی کاوش و پیشرفت (Forschungen und Fortschritte) طی مقاله‌ای خبر از وجود باتری های اشکانی می دهد.

    ویلهلم کونیگ (Wilhelm Konig)، باستان‌شناس آلمانی که اداره‌ی موزه‌ی ملی عراق را برعهده داشت، به هنگام کاوش در یکی از روستاهای نزدیک بغداد، به کوزه‌ای سفالی به بلندی ۱۴ سانتی‌متر برخورد که استوانه‌ای مسی در خود داشت و آن استوانه نیز میله‌ای آهنی را در برگرفته بود. بررسی‌ها از وجود ماده‌ای اسیدی، مانند سرکه، و نیز خوردگی شیمیایی در آن ظرف سفالی خبر دادند.

    باتری ایرانی اشکانی
    نمونه ای از باتری کشف شده

    پیش از کونیگ، باستان‌شناسان دیگری نیز قطعه‌های شکسته‌ای از این کوزه‌های رازآمیز را پیدا کرده بودند. با وجود این، تنها او بود که به اهمیت آن‌ها پی برد و در کشف‌های دیگر خود تعداد بیش‌تری از آن‌ها پیدا کرد. بررسی‌ها نشان داد که پیشینه‌ی این باتری‌ها به نزدیک ۲ هزار سال پیش باز می‌گردد؛ یعنی زمانی که اشکانیان بر میانرودان (بین النهرین) فرمانروایی می‌کردند. اشکانیان سومین سلسله از شاهان بزرگ ایران بودند که از ۲۴۸ سال پیش از میلاد تا ۲۲۴ سال پس از میلاد، امپراتوری شکوهمندی در خاور ‌زمین بر پا کرده بودند.

    انتشار مقاله‌ی کونیگ در سال ۱۹۴۰، شگفتی باستان‌شناسان و جهانیان را برانگیخت و ایرانیان دو دهه‌ پس از نخستین گزارش کونیگ، یعنی نزدیک ۴۰ سال پیش، برای نخستین بار از این دستاورد تمدنی خود آگاه شدند. البته، به زودی آن را به فراموشی سپردند و در حالی که پژوهشگران هنوز هم پیرامون باتری‌های اشکانی پژوهش می‌کنند، شاید بتوان گفت مگر شمار اندکی از ایرانیان همگی از آن ناآگاه هستند و گاهی نیز از پذیرش آن سرباز می‌زنند. به هر حال، ایرانیان همیشه شگفتی‌ساز بوده‌اند و این هم نمونه‌ای از همین ویژگی آنان است.

    جنگ جهانی دوم از ادامه‌ی پژوهش‌ها روی باتری‌های ایرانی جلوگیری کرد، اما پس از آن که ویران‌سازی فروکش کرد و آبادانی بار دیگر رونق گرفت، ویلارد گری(Willard F. M. Gray) از آزمایشگاه ولتاژ بالای شرکت جنرال الکتریک در ماساچوست، چند نمونه از این باتری‌ها ساخت. زمانی که آن‌ها را با الکترولیتی مانند شیره‌ی انگور(سرکه) پر کرد، آن دستگاه‌ها حدود ۲ ولت برق تولید کردند. این آزمایش بر شگفتی پژوهشگران و باستان‌شناسان افزود، چرا که دستگاهی پس از ۲ هزار سال، هنوز کار می‌کند.

    باتری اشکانی

    نمونه‌ی بازسازی شده باتری ایرانی

    ویژگی های باتری اشکانی

    این باتری در بردارنده ی یک کوزه سفالی تخم مرغی به ارتفاع 14، قطر 8 و دهانه 3/3 سانتیمتری بود که یک میله ی آهنی به طول 7/5 سانتیمتر به صورت عمودی در قسمت میانی قرار داشت که نقش قطب منفی باتری ( آند ) را بر عهده داشت.

    در اطراف میله آهنی یک استوانه مسی به طول 9/8 و قطر 2/6 سانتیمتر قرار داشت که به کمک قیر در جای خود محکم شده بود، در قسمت دهانه ی باتری از قیر برای آب بندی باتری استفاده شده بود. در این باتری احتمالا از آب نمک، سولفات مس، جوهر سرکه، آبلیمو، شراب تند و یا اسید سیتریک ( که در آن دوره شناخته شده بودند ) به عنوان الکترولیت استفاده می شده است.

    کاربردهای باتری‌ اشکانی

    به ‌راستی چگونه اشکانیان در آن زمان به مفاهیم پایه‌ی الکتریسیته دست پیدا کرده بودند؟ برخی بر این باورند که آنان چنین دانشی نداشتند، زیرا بسیاری از نوآوری‌ها پیش از درک مفاهیم پایه‌ای که آن نوآوری‌ها بر آن‌ها استوار بودند، به دست آمده‌اند. برای مثال، چینی‌ها مدت‌ها پیش از آن‌که اصول سوختن به درستی روشن شود، باروت ساخته بودند و از آن بهره می‌گرفتند. کشف داروهای گیاهی کهن نیز شاهد خوبی بر این ادعاست. همیشه نیاز نیست بدانید چیزی چگونه و چرا کار می‌کند، فقط می‌دانید که کار می‌کند.

    در این که باتری‌های ایرانی الکتریسیته تولید می‌کنند، شکی نیست، چرا که دانشجویان زیادی در دانشگاه‌های گوناگون نمونه‌هایی از آن ساخته‌اند و برق تولید کرده‌اند. اما اشکانیان از این دستگاه برای چه کاری بهره می‌گرفتند؟ این دستگاه بسته به نوع محلول الکترولیت، بین ۰/۸ تا ۲ ولت برق تولید می‌کند. تولید برق به دو فلز با پتانسیل الکتریکی متفاوت و محلول دارای یون، به نام الکترولیت، نیاز دارد و همه‌ی این‌ها در این باتری‌ها وجود دارد. با بستن چند باتری از این نوع به هم می‌توان به ولتاژ‌های بالا دست پیدا کرد. اما هنوز سیمی پیدا نشده است که بتوان ثابت کرد که در آن زمان نیز چنین کاری انجام می‌شده است.

    شاید باتری‌های پارتی برای آب‌کاری یک فلز روی ظرف‌های فلزی به کار می‌رفته‌اند. نمونه‌ای از این ظرف‌ها در موزه‌ی بغداد پیدا شده است که پیشینه‌ی آن‌ها نیز به همان دوران باتری‌ها باز می‌گردد. آرن اگبریچ(Arne Eggebrecht) چند نمونه بازسازی شده از باتری‌‌ها را به هم وصل کرد و با به کارگیری شیره‌ی انگور به عنوان الکترولیت توانست لایه‌ی نازکی، حدود یک ده‌هزارم میلی‌متر، از نقره به سطح فلز دیگری بنشاند. چندی پیش نیز یك مهندس آمریكایی به نام ویلاردگری ثابت كرد كه این دستگاه عجیب را اشكانیان برای آب دادن فلزات بخصوص طلا و نقره به كار می برده اند. گری در گزارش خود می نویسد: «اشكانیان از اتصال این پیل ها به یكدیگر مقدار قابل توجهی نیروی برق به دست می آوردند و آن را به وسیله دو سیم وارد دستگاه آبكاری كرده و با استفاده از املاح طلا و نقره، دستبندها و زینت آلات خود را آب طلا و نقره می دادند كه امروز این کار را گالوانو پلاستی یا آبكاری الكتریكی می نامند.»

    در آن زمان كیمیاگران و جواهرسازان باستانی كه به اینكار می پرداختند ساختمان پیل را نیز مانند سایر معلومات خویش به عنوان یك راز مگو تلقی می کردند و جز به اهل فن به كسی ابراز نمی داشتند و در نتیجه از این اختراع جز  كیمیاگران، دیگران اطلاع نداشتند.

     


    غزه در ايران باستان

     

    شهر غزه در دی ‌ماه (دسامبر) 2500 سال پیش به‌دست کمبوجیه پادشاه هخامنشی افتاد و جزیی از خاک ایران زمین گردید.

    ارتش ایران در سر راه خود به مصر برای تصرف این کشور و تکمیل جامعه مشترک‌المنافع جهانی که از برنامه های کوروش آریایی بود، اوایل دی‌ماه سال 526 پیش از میلاد شهر استراتژیک غزه واقع در ساحل مدیترانه را تصرف کرد و در اینجا چشم‌براه رسیدن کشتی‌هایی شد که فرماندار قبرس و نیز "پولیکراتس" فرماندار جزیره یونانی ساموس وعده فرستادن آنها را داده بودند. قرار بود که این کشتی‌ها و کشتی‌های فنیقی‌ها به‌عنوان بخشی از نیروی دریایی ایران، پیاده نظام ایران را به دلتای رود نیل جابجا کنند و سوار نظام پارسی هم از راه حاشیه ساحلی صحرای سینا خود را به آنجا برساند.

    در آن زمان غزه از بندرهای مهم مدیترانه شرقی بود. افزون براین، همان گونه که از نام آن فهمیده می‌شود به داشتن استحکامات نظامی شناخته می‌شد. غزه همچنین از مراکز بازرگانی و تبادل کالا میان شرق و غرب بود و به شهر خوشبخت هم شهرت داشت.

    در لشکرکشی به مصر، کمبوجیه (کامبوجیا = کامبوزیا =کامبیز) پسر کوروش آریایی فرماندهی ارتش ایران را برعهده داشت. کمبوجیه هنوز در غزه بود که شنید "اماسیس دوم" فرعون قدرتمند مصر درگذشته و پسر او پسامتیک سوم برجایش نشسته است.

    دو ارتش چندی بعد (سال 525 پیش از میلاد) در "پلوسیوم" واقع در دلتای رودنیل و در نزدیکی"پورت سعید" امروزی در برابر هم قرار گرفتند و ارتش ایران به دلیل داشتن سلاح های برتر و آموزش نظامی و تاکیک بهتر پیروز شد و ارتش مصر با دادن پنجاه هزار کشته شکست خورد و تسلیم شد و از آن روز تا سال 404 پیش از میلاد (به مدت 121 سال)، مصر یک ساتراپی (استان) ایران بود. شرح لشکرکشی ایران به غزه و مصر را "شه‌سیاس" مورخ و پزشک یونانی (که در سال 401 پیش از میلاد اردشیر دوم هخامنشی را درمان کرده بود) دقیق تر از سایر مورخان عهد باستان و از جمله هرودوت نوشته است.

    نوار غزه نیز بیش از 120 سال جزیی از خاک ایران بود و سپس درجریان جنگ های سه‌گانه اسکندر مقدونی از دست ایران خارج و به تصرف او درآمد.

    سقوط غزه نیز سرگذشتی خواندنی و به یادماندنی دارد:

    نام فرماندار ایرانی شهر غزه که از سوی داریوش سوم پادشاه ایران بر آن‌جا فرمان می‌راند "بتیس" بود. وی از معدود سردارانی بود که همانند آریوبرزن در برابر تهاجم اسکندر مقدونی مقاومت شدید کرد.

    آریان گوید: دژبان قلعه غزه به هنگام حمله ٔ اسکندر (332 پ.م) خواجه‌ای بود بتیس نام . این شخص نسبت به‌ شاه خود بسیار صادق و باوفا بود و با نگهبانان، خندق ها و استحکامات وسیع را حفظ میکرد...

    در این جنگ اسکندر جوشن خود را پوشید و به صفوف اول شتافت و مشغول جنگ شد. در این هنگام یکی از سپاهیان غزه شمشیر خود را در پشت پنهان کرد و چنین وانمود که از دژ فرار کرده است و می‌خواهدبه اسکندر پناهنده شود. همین‌که به اسکندر نزدیک شدبه زانو درآمد. اسکندر به او گفت: بلند شو و در صف سپاهیان من درآی؛ ولی او در این حال با تردستی شمشیر را به دست گرفت و خواست ضربتی به سر اسکندر وارد آورد، اسکندر سر خود را عقب برد و ضربت را رد کرد و با شمشیر دست سپاهی را انداخت. در این بین تیری از سوی نگهبانان شهر به جوشن اسکندر آمد که آن‌را درید و به شانهٔ او فرونشست. پزشک اسکندر فوراً حاضر شد و تیر را از گوشت بیرون کشید، خون فوران کرد زیرا تیر به عمق نشسته بود. خون اسکندر جاری شد و بر اثر این حال اسکندر از پای درآمد و نزدیکانش او را در آغوش کشیدند و به اردو بردند.

    بتیس دژبان غزه چون احوال اسکندر را چنین دید پنداشت که او کشته شده است، به شهر درآمد و مژده پیروزی را منتشر ساخت. اسکندر منتظر بهبودی زخم خود نشد و فرمان به گرفتن دژ داد و با زدن نقب سرانجام شهر گشوده شد.

    بتیس با نهایت دلاوری و شجاعت جنگ کرد و با وجود اینکه زخم‌های زیاد برداشته بود دست از نبرد نکشید، ولی از فراوانی زخم‌ها و خونی که ازاو میرفت بی‌حال شد و به دست دشمن افتاد.

    اسیر را نزد اسکندر بردند و او در حالی که از شادی در پوست نمی گنجید به فرمانده دلیر چنین گفت: «بتیس» تو چنان نخواهی مرد که می‌خواستی، و باید حاضر شوی آنچه را که برای رنج و شکنجه اسیری می‌توانند اختراع کنند تحمل کنی. فرمانده شیردل در اسکندر خیره نگریست و ساکت ماند. اسکندر در این حال رو به مقدونی ها کرد و گفت: ببینید این مرد چقدر یک‌دنده است، آیا زانو به‌زمین زده یا واژه‌ای که دلالت بر اطاعت کند گفته‌است ؟ اما من به خاموشی او پایان خواهم داد و اگر نتوانم به ‌هیچ وسیله او را به‌حرف آورم، دست‌کم ناله‌هایش خاموشی او را قطع خواهد کرد.

    چون بتیس به تهدیدات اسکندر گجسته اهمیتی نداد و باز خاموش ماند، اسکندر ستمگرانه حکم کرد پاشنه‌های پای او را سوراخ کردند و تسمه‌ای از چرم از این سوراخ‌ها گذرانیدند، بعد رشته ها را به ارابه ای، و ارابه را به اسب‌هائی بستند و دور شهر کشیدند تا بتیس جان داد.

    جانشینان اسکندر نیز تا 200 سال غزه را در اشغال خود داشتند و پس از آن رومی‌ها با شکست دادن آن‌ها غزه را اشغال نمودند.

    در روزگار ساسانیان، بار دیگر غزه به‌دست ایران افتاد.

    «اسپهبد شهربراز» فرمانده ارتش ایران در زمان خسروپرویز پادشاه ساسانی، شام (سوریه) را در سال ۶۱۳ میلادی، فلسطین و اورشلیم (بیت‌المقدس) را در سال ۶۱۴ م. غزه و مصر را در سال ۶۱۶ م گشود. این‌ها از استان‌های مهم امپراتوری روم شرقی (بیزانس) بودند.

    پس از گشودن مصر، شهربراز به کنستانینوپل (کنستانتین‌آباد یا قسطنطنیه) پایتخت روم روی آورد و به همراه «اسپهبد شاهین» عرصه را بر رومیان تنگ کرد؛ و دوباره قلمروی ایران به همان گستردگی زمان کمبوجیه و داریوش بزرگ هخامنشی رسید.

     این پیروزی‌های بزرگ و پرطنین در قرآن کریم نیز یاد شده است. در سوره‌ روم چنین آمده‌است: الم «1» غُلِبَتِ الرُّومُ «2» فِي أَدْنَى الْأَرْضِ"3" (روم در سرزمین نزدیک شکست خورد.)

    از سوی دیگر شهربراز به خاطر پیروزی‌های فراوانش، محبوب ارتش و مردم ایران شده بود و می‌گویند خسرو پرویز بر او رشک برد و درصدد برآمد که او را از بین ببرد.

    هراکلیوس (هرقل) امپراتور روم شرقی، از این شرایط سوءاستفاده کرد و نامه‌ای تقلبی را به شهربراز نشان داد. در این نامه خسرو پرویز به سپاهیان ایران دستور داده بود شهربراز را بکشند. شهربراز با دیدن این نامه، دلسرد شد و ارتش خود را کنار کشید و از جنگ دور شد و بدین ترتیب روم از سقوط حتمی نجات یافت؛ و غزه این‌بار پس از 10 سال بار دیگر از سرزمین ایران جدا شد.

     


    آگاهی ایرانیان باستان از گرد بودن زمین

     

    گردش زمين به دور خورشيد و كروي بودن آن، اگر چه امروز موضوعي شناخته شده‌است و همگان به آن باور دارند، اما تا چند صد سال پيش از نظر اروپاييان يك موضوع ناشناخته بود و آن‌ها زمين را ثابت مي‌پنداشتند كه خورشيد به گرد آن مي‌گردد. آنان به دليل ناآشنا بودن با كتاب‌ها و منابع ديني و علمي ديگر نقاط جهان فكر مي‌كردند كه براي نخستين بار گاليله توانسته است اين موضوع را كشف‌كند و اين اشتباه را برطرف سازد. در حالي كه چند هزار سال پيش از آن در اوستا به اين موضوع اشاره شده‌است.

    در كتاب مقدس اوستا چندين بار از گرد بودن زمين و گردش آن گفت‌و‌گو شده و آن را با كلمه «سكارنا» به معني گرد و گردنده و گوي مانند بودن بيان داشته‌است.

    همچنين در «آبان‌يشت» قطعه 38 آمده‌است كه: «نريمان گرشاسب آرزو كرد كه در روي اين زمين فراخ و گرد و گردنده دور كرانه بتازد و بر دشمن چيره شود»

    و نيز در قطعه 95 «مهريشت»، از مهر ياد شده و آمده‌است كه: «مهر در هر غروب و آغاز شب به روي كره‌زمين مي‌آيد و دو كرانه اين زمين فراخ گرد و گردنده دور كرانه را مي‌پيمايد.»

    حتی فردوسی که تقریبا 500 سال پیش از گالیله می زیسته نیز در شاهنامه به گرد بودن زمین اشاره کرده است:

    جهان پر شگفت است و تن هم شگفت               نخست از خود اندازه باید گرفت

         دگر   آن  که  این   گرد  گردان  سپهر                  همی  نو  نمایدت  هر روز  مهر       

    این مسئله شناخت دیرینه ایرانیان از گیتی و زمین را به خوبی نشان می دهد. ایرانیان حتی مدارهای نیمروزی (نصف النهار) به دور زمین طراحی نموده بودند و مرکز شروع آن شهر  «نیمروز» ( که اکنون یکی از شهرهای افغانستان است) بود که امروز استعمارگران غربی به جای شهر نیمروز از گرینویچ به عنوان مرجع زمان یاد می کنند.

     آگاهی ایرانیان باستان از گرد بودن زمین

     این هم عکسی از مجسمه نقره ای شاپور دوم پادشاه ساسانی ، که جهان را با مدارهایش  بر روی تاجش می بینید .


    پیشینه ی خلیج همیشه فارس

     

    موقعیت جغرافیایی

    خليج فارس، شيار هلالي شكلي است كه بيش از يك چهارم ذخاير فسيلي جهان را در خودجاي داده و از طريق درياي عمان به اقيانوس هند و آب‌هاي آزاد راه مي‌يابد. اين خليج طولي نزديك به 900 كيلومتر و پهنايي نزديك به 240 كيلومتر دارد و در كشاله و چين‌خوردگي‌هاي پست و فرو افتاده جنوب زاگرس پديد آمده است.
    خليج فارس به عنوان شعبه‌اي بزرگ از اقيانوس هند كه بر سر راه كليه خطوط دريائي در مشرق عدن واقع شده است، مانند دالاني است كه بين 24 دقيقه 30 درجه عرض شمالي و 48 دقيقه 50 درجه طول شرقي واقع شده است. حدود آن از شمال و شمال خاوري به سواحل ايران، از شرق به درياي عمان، از جنوب و غرب به شبه جزيره عربستان محدود است.

    خليج فارس به مثابه يك راه آبي و دريايي از آغاز تاريخ موقعيت برجسته سياسي داشته است و به نوعي خاستگاه تمدن‌هاي بزرگ خاور باستان با پيشينه‌اي چند هزار ساله است. از قرن‌ها پيش عيلامي‌ها از بندر بوشهر و جزيره خارك براي سكنا و كشتيراني و حكمفرمايي بر سواحل خليج فارس و بازرگاني با هند غربي و دره نيل استفاده مي‌كردند.
    اكثر مورخان يوناني از جمله هرودوت معتقدند كه بابلي‌ها وسایل مورد نياز خود را كه از عربستان و هندوستان تهيه مي‌كردند، از طريق خليج فارس حمل مي‌نمودند. به لحاظ موقعيت سوق‌الجيشي نيز بابل در حوالي خليج فارس در كنار دجله و فرات قرار گرفته بود و سه درياي فارس، هند و اسود را به هم مرتبط مي‌ساخت. همچنين هرودوت و استرابون تأكيد مي‌كنند كه در اين نواحي مراكز مهم تجارتي وجود داشته است.

    پيشينه تاريخي

    خليج فارس از هزاران سال پيش نه تنها توسط ايرانيان، بلكه توسط ملت‌هاي دیگر از جمله يونانيان و روميان با عنوان «درياي پارسي» ناميده شده است. عرب‌هانيز قرن‌ها آن را «خليج‌فارس» يا «بحر فارس» ناميده‌اند. خليج فارس با همين نام طي هزاران سال گذشته شناخته شده و تمامي كشورها و اقوام مختلف از جمله اعراب از اين نام استفاده كرده‌‌اند.
    تمام متون قديمي جغرافي جهان از نقشه‌هاي «هكاتايوس» و «بطلميوس» تا آثار جغرافيدانان و جهانگردان مسيحي و مسلمانان، شعبه‌‌اي بزرگ از اقيانوس هند را كه از جنوب ايران به موازات بحر احمر تا قلب دنياي قديم پيش رفته است، خليج فارس يا درياي فارس ناميده‌اند.

    از سده‌هاي هفتم و هشتم پيش ميلاد تمام عالمان از جمله آناكسي ماندر، هكاتوس، هرودوت، اراتوستن، هيپارك، پومپوني مله، كراتس مالوس، استرابون، بطلميوس، مايكروپيوس، ايزيدورسويلي، محمد‌بن موسي الخوارزمي، ابوزيد بلخي، ابن سرابيون، ابن رسته، ابن فقيه، قدامه، ابن فضلان، ابن خردادبه، مسعودي، استخري، ابن حوقل، مقدسي، ناصرخسرو، ادريسي، جيحاني، فرازي، بيروني، ابن جبير، ياقوت، قزويني، مستوفي، ابن بطوطه، حافظ، شرف‌الدين علي يزدي، ابوالغازي و … درياي جنوبي ايران را تحت اسامي و عناويني نظير خليج فارس، خليج پارس، درياي فارس، بحرالفارس، بحر فارس، سينوس پرسيكوس، ماره پرسيكوس، گلف پرسيك، پرژن گلف (گالف)، پرزشير گلف، پرسيس يا پرسيكوس، ناميده‌اند.

    قدمت خليج فارس با همين نام چندان ديرينه است که عده‌اي معتقدند: «خليج فارس گهواره تمدن عالم يا خاستگاه نوع بشر است.» ساکنان باستاني اين منطقه، نخستين انسان‌هايي بودند که روش دريانوردي را آموخته و کشتي اختراع کرده و شرق و غرب را به يکديگر پيوند داده‌اند. اما دريانوردي ايرانيان در خليج فارس، قريب پانصد سال پيش از ميلاد مسيح و در دوران سلطنت داريوش اول آغاز شد. داريوش بزرگ،‌ نخستين ناوگان دريايي جهان را به وجود آورد. کشتي‌هاي او طول رودخانه سند را تا کرانه‌هاي اقيانوس هند و درياي عمان و خليج فارس پيمودند، و سپس شبه جزيره عربستان را دور زده و تا انتهاي درياي سرخ کنوني رسيدند. او براي نخستين بار در محل کنوني کانال سوئز فرمان کندن ترعه‌اي (کانالي) را داد و کشتي هايش از طريق همين ترعه به درياي مديترانه راه يافتند. در کتيبه‌اي که در محل اين کانال به دست آمده نوشته شده است: "من پارسي هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان کندن اين ترعه را داده ام از رودي که از مصر روان است به دريايي که از پارس آيد پس اين جوي کنده شد چنان که فرمان داده‌ام و ناوها آيند از مصر از اين آبراه به پارس چنان که خواست من بود." اين نخستين مدرک مکتوب بجا مانده درباره خليج فارس است. از سفرنامه فيثاغورث 570 قبل از ميلاد تا سال 1958 در تمام منابع مکتوب جهان نام خليج فارس و يا معادل هاي آن در ديگر زبان ها ثبت شده است.

    خلیج فارس در قرآن

    - سوره كهف آيه 60 :

    «به خاطر بياور هنگامي را كه موسي به جوان همراه خود گفت: دست از جستجو برنمي دارم تا به محل تلاقي دو دريا برسم، هر چند مدت طولاني به راه خود ادامه دهم.»

    در تفسير اين آيه علامه طباطبايي(ره) مي نويسد:«و در باره اينكه مجمع البحرين كجاست؟ بعضي گفته اند: منتهي اليه درياي روم (مديترانه) از ناحيه شرقي و منتهي اليه خليج فارس از ناحيه غربي است، كه بنابراين مقصود از مجمع البحرين آن قسمت از زمين است كه به يك اعتبار در آخر شرقي مديترانه و به اعتبار ديگر در آخر غربي خليج فارس قرار دارد و به نوعي مجاز آن را محل اجتماع دو دريا خوانده اند.

    - سوره نمل آيه 61:

    «يا كسي كه زمين را مستقر و آرام قرار داد و ميان آن نهرهايي روان ساخت و براي آن كوه هاي ثابت و پابرجا ايجاد كرد و ميان دو دريا مانعي قرار داد ]تا با هم مخلوط نشوند با اين حال[ آيا معبودي با خداست؟ نه بلكه بيشتر آنان نمي دانند.»

    برخي تفاسير در تفسير «وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً» گفته اند «حاجزا» جزيرة العرب است كه ميان درياي پارس و درياي روم قرار دارد.

     


    پزشک و پزشکی در شاهنامه
     

    نگه کن بدین گنبد تیز گرد                          که درمان ازویست و زویست درد

    نام حكیم ابوالقاسم فردوسی و شاهنامه گرچه تداعی كننده‌ی سرگذشت شاهان، پهلوانان اساطیری و تاریخی است، در عین‌حال این شاهكار حماسی، ادبی فارسی دارای مضامین فلسفی، اخلاقی، اجتماعی و دیگر مباحث از جمله نكات پزشكی است، نكاتی كه برای خوانندگان گرامی به‌ ویژه پزشكان و علاقه‌مندان شاهنامه خالی از لطف نیست. البته تذكر این نكته‌ی بدیهی ضروریست كه اشارات پزشكی شاهنامه را با ویژگی‌های دانش پزشكی عصر فردوسی و باورهای اساطیری موجود در آن عصر باید ارزیابی كرد، نكته‌ی دیگر این كه برای پرهیز از اطاله‌ی بیشتر كلام، حتی‌المقدور سعی شده است موضوع‌های بیست و یك گانه‌ی مقاله‌ به اختصار بیان شود:

    1ـ پیدایش هنر پزشكی در دوران پادشاهی جمشید

    فردوسی در شرح پادشاهی جمشید به كاربرد عطرها و فرآورده‌های گیاهی به عنوان دارو و پیدایش صنعت طب چنین اشاره می كند:

    دگر بوهای خوش آورد باز --- كه دارند مردم به بویش نیاز

    چو بان و چو كافور و چون مشك ناب --- چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

    پزشكی و درمان هر دردمند --- در تندرستی و راه گزند

    كه «در تندرستی» با علم بهداشت و «راه گزند » با علم آسیب شناسی امروز قابل تطبیق است. 

    ۲ـ سیمرغ نماد پزشك و حكیم چاره ساز

    واژه‌ی سیمرغ مركب از «سئنه = saena» نام موبد پزشك وجراح معروف و «مرو = morve» به معنی مرغ در اوستا می‌باشد. این مرغ افسانه‌ای در شاهنامه نماد پزشك و حكیمی‌ست كه مشكلات زیادی ازجمله معضلات پزشكی را برطرف وموجب آرامش می‌شود. به‌عنوان مثال زال نوزاد را كه از سوی پدرش سام طرد شده است، در كوه پرورش می‌دهد و سالها بعد وقتی همین زال از زایمان طبیعی همسرش رودابه درموقع به‌دنیا آوردن رستم ناامید و مضطرب است، سیمرغ با دادن مژده‌ی نوزاد سالم و نیرومند به او، ابرهای تیره‌ی غم را از خاطر او برطرف می‌كند:

    چنین گفت سیمرغ كاین غم چراست --- به‌چشم هژبر اندرون غم چراست

    ازین سرو سیمین‌بر ماهروی --- یكی شیر آید ترا نام جوی

    3ـ عمل رستمی یا رستم‌زاد (سزارین Caesarean)

    مهمترین و مشهورترین اشاره‌ی پزشكی شاهنامه، شرح تولد رستم از رودابه است كه به‌علت درشت‌بودن جثه‌ی نوزاد به‌دستور سیمرغ، موبد پزشكی او را با شكافتن پهلوی رودابه به‌دنیا می‌آورد.

    فردوسی بیش از پنجاه بیت به تشریح جزییات تولد رستم اختصاص داده كه شرح آن خود مقاله‌ا‌ی جداگانه می‌طلبد و دراین‌جا فقط به سه بیت آن بسنده می‌شود، در بیت دوم به تابیدن سر بچه كه در اصطلاح پزشكی امروز مانور «ورسیون = version» نامیده می‌شود، به‌خوبی اشاره شده است:

    بیاورد یكی خنجر آبگون --- یكی مرد بینا دل پرفسون

    شكافید بی رنج پهلوی ماه --- بتابید مر بچه را سر ز را

    چنان بی‌گزندش برون آورید --- كه كس در جهان این شگفتی ندید 

    4ـ سیمرغ در نقش جراح

    درجنگ رستم و اسفندیار، با توجه به زخمی‌شدن شدید رستم و رخش، خود سیمرغ شخصاً به معاینه‌ی زخم‌ها پرداخته و با تخلیه خون زخم‌های عمیق و با بیرون كشیدن پیكان‌ها، زخم‌های رستم و رخش را پانسمان می‌كند:

    نگه كرد مرغ اندرآن خستگی --- بدید اندرو راه پیوستگی

    ازو چار پیكان به‌بیرون كشید --- به منقار ازآن خستگی خون كشید

    بر آن خستگی‌ها بمالید پر --- هم اندر زمان گشت با زیب و فر

    در همین نبرد است كه سیمرغ با پی‌بردن به نقطه‌ی ضعف و آسیب‌پذیر اسفندیار رویین‌تن و راهنمایی رستم، جنگ با پیروزی رستم پایان می‌پذیرد. 

    5ـ فن هوشبری و به هوش‌آوری

    فردوسی بارها به استفاده از می و داوری خواب‌آور به‌منظور بیهوش كردن اشاره می‌كند. در تولد رستم سیمرغ به موبد پزشك دستور می‌دهد كه پیش از شكافتن پهلوی رودابه، ابتدا او را با می بیهوش كند:

    نخستین به می ماه را مست كن --- ز دل بیم اندیشه را پست كن

    در داستان بیژن و منیژه هم به دستور منیژه، بیژن را با خوراندن داروی بیهوشی، مدهوش كرده وبه قصر منیژه می برند:

    بفرمود تا داروی هوشب --- پرستنده آمیخت با نوش بر

    بدادند چون خورد می گشت مست --- همان خوردن و سرش بنهاد پست

    ودر قصر او را با گلاب، كافور، روغن و صندل به‌هوش می‌آورند:

    بگسترد كافور بر جای خواب --- همی‌ریخت بر چوب صندل گلاب

    بیاورد روغن مر او را بداد --- كه تا گشت بیدار و چشمش گشاد

    چو بیدار شد بیژن و هوش یافت --- نگاه سمنبر در آغوش یافت

    6ـ نوشدارو و پادزهر

    در اوستا «انوشا» ودرزبان پهلوی «انوش» به‌معنی بی‌مرگ آمده و در زبان فارسی هم «نوش» در مقابل زهر آمده و واژه‌ی نوشدارو مترادف با انوشا، انوش، پادزهر و تریاق می‌باشد. این نوشدارو تنها در خزانه‌ی پادشاهان یافت می‌شده و زخمی‌ها را از مرگ نجات می‌داده است . رستم نیز پس از دریدن پهلوی سهراب وقتی به هویت او پی برده، برای درمان زخم پسر از شاه كیكاووس تقاضای نوشدارو می‌كند:

    ازآن نوشدارو كه در گنج تست --- كجا خستگان را كند تندرست

    به نزدیك من با یكی جام می --- سزد گر فرستی هم اكنون به‌پی

    فردوسی اشاره‌ای هم به پادزهر دارد و در وصف پزشك هندی كه به درمان اسكندر مأموریت یافته بود ،چنین می‌گوید:

    ز دانایی او را فزون بود مهر --- همی زهر بشناخت از پادزهر

    7ـ گیاهان دارویی

    در پزشكی كهن داروها از گیاهان بدست می‌آمد و واژه‌ی دارو از کلمه «دار» به معنی درخت ساخته شده است (به وجه تسمیه ی پرنده‌ی داركوب توجه شود) وكلمات drug انگلیسی و drog فرانسه و داروی فارسی صورت تغییرشكل‌یافته واژه‌ی «داروگ» در زبان پهلوی‌ست. فردوسی درشرح پادشاهی انوشیروان به رفتن برزویه ی طبیب به هند جهت آوردن گیاهان طبی چنین اشاره می كند:

    چو برزوی بنهاد سر سوی كوه --- برفتند با او پزشكان گروه

    برفتند هر كس كه دانا بدند --- به كار پزشكی توانا بدند

    گیاهان ز خشك و ز تر برگزید --- ز پژمرده و هرچه رخشنده بود

    در تولد رستم نیز موبد پزشك، به دستور سیمرغ مرهمی از كوبیدن گیاهی مخصوص و آمیختن آن با شیر و مشك و خشك‌كردن آن در سایه ، ساخته و بر زخم عمل رودابه می‌گذارد:

    گیاهی كه گویمت با شیر ومشك --- بكوب و بكن هر سه در سایه خشك

    برآن مال از آن پس یكی پر من --- خجسته بود سایه‌ی فر من

    نكته‌ی ظریف این دستور، توصیه به خشك كردن مرهم در سایه است تا خواص آن در اثر نور آفتاب و گرما از بین نرود،توصیه‌ای كه امروز هم در نگهداری داروها به قوت خود باقی ا‌ست، گیاه طبی پرسیاوشان نیز به روایت شاهنامه از خون سیاوش رسته است:

    به ساعت گیاهی ازآن خون برست --- جز ایزد كه داند كه آن چون برست

    در بخش های دیگر مقاله نیز از كاربرد گیاهان دارویی صحبت شده است.

    8ـ قطره‌ی چشمی

    در لشكركشی كیكاووس به مازندران و جنگ او با دیو سپید و كور شدن چشم سربازان ایرانی (احتمالاً به وسیله ی گاز اشك آور سیر) رستم دیو سپید را كشته و موبد پزشكان با چكاندن خون جگر دیو سپید در چشم سربازان، آنها را درمان می‌كنند (تداعی كننده وجود ویتامین A در جگر و تأثیر مثبت آن در بینایی):

    چنین گفت فرزانه مردی پزشك --- كه چون خون او را به‌سان سرشت

    چكانی سه قطره به چشم اندرون --- شود تیرگی پاك با خون برون

    9ـ مهره‌ی التیام بخشی شاهان

    شاهان ایران بربازوی خویش مهره‌ا‌ی داشتند كه هر زخمی را التیام می‌داد:

    ز هوشنگ و تهمورث و جمشید --- یكی مهره بود خستگان را امید

    با این مهره است كه كیخسرو زخم مهلك «گستهم» پهلوان نامی را درمان می‌كند (مهره ی كیخسرو).

    10ـ عنایت به اهمیت بیمارستان جندی شاپور

    پس از اعدام مانی پاک به جرم دعوی پیامبریدر شهر جندی‌شاپور، پیكرش را ابتدا در دروازه این شهر و سپس در جلوی دیوار بیمارستان جندی شاپور كه نقطه ی بسیار شاخص و مهم شهر بوده،آویزان می كنند:

    بیاویختش از در شارسان --- دگر پیش دیوار بیمارستان

    11ـ تأثیر ژن و توراث در فرزند

    حكیم طوس بارها به مقوله توراث تحت عنوان نژاد و گوهر اشاره كرده وبه نقش ژن در خلق وخوی و اصالت فرد توجه داد:

    چنین گفت كز پاك مام و پدر --- یكی شاخ شایسته آید به بر

    كرا گوهر تن بود با نژاد --- نگوید سخن با كسی جز به داد 

    12ـ نشانه شناسی بیماری Albinism (زال تنی)

    در این بیماری ارثی چون رنگدانه سیاه ملانین در پوست ساخته نمی‌شود، تمام موهای بدن سفید و پوست هم سفید مایل به صورتی‌ست. چون پدر رستم نیز دچار این اختلال بوده است، اورا زال (زال زر) می‌نامند.فردوسی نشانه ی زالی را چنین بیان می كند:

    ز مادر جدا شد بدان چند روز --- نگاری چو خورشید گیتی فروز

    به چهره چنان بود برسان شید --- و لیكن همه موی بودش سپید

    13ـ شرایط پزشك

    یكی از شرایط پزشك موفق تندرستی خود اوست:

    پزشكی كه باشد به تن دردمند --- زبیمار چون باز دارد گزند

    14ـ مشاوره پزشكی

    علاوه برسیمرغ كه در موارد حساس نقش پزشك مشاور دارد، خود پزشكان هم گاهی با هم به مشاوره می‌نشینند:

    پزشكان فرزانه گرد آمدند --- همه یك به یك داستان‌ها زدند

    ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند --- مرآن درد را چاره نشناختند

    حتی گاهی از اقصی نقاط دنیا پزشكان با هم تبادل نظر می كنند:

    پزشكان كه از هند و از روم و چی --- چه از شهر توران و ایران زمین

    15ـ پزشك در نقش سفیر صلح

    برای پیشگیری از حمله اسكندر به هند، «كید» شاه هند طبیبی دانا برای درمان اسكندر می‌فرستد، پزشك با درمان موفقیت آمیز اسكندر، از موقعیت ممتازی برخوردار می‌شود و مانع حمله اسكندر به قلمروی «كید» می شود:

    ورا خلعت و نیكویی‌ها بساخت --- زدانا پزشكان سرش بر فراخت

    16ـ تأكید به دادن شرح حال درست از سوی بیمار

    هرآن‌كس كه پوشید درد از پزشك --- زمژگان فرو ریخت خونین سرشك

    17ـ نقش ورزش در تندرستی

    زنیرو بود مرد را راستی --- ز سستی كژی زاید و كاستی

    18ـ پرهیز از پر خوری

    نباشد فراوان خورش تندرست --- بزرگ آن كه او تندرستی بجست

    مكن در خورش خویشتن چارسو --- چنان خور كه نوزت بود آرزو

    19ـ تأثیر سوء شراب در گفتار وتصمیم گیری

    كسی كو خورد داروی بیهشی --- نباید گزیدن جز از خامشی

    به مستی بزرگان نبندند بند --- بویژه كسی كو بود ارجمند

    20ـ پرهیز از بیش فعالی جنسی

    چو افزون شود كاهش افزون بود --- ز سستی تن مرد بی خون بود

    21ـ خشم مایه پشیمانی و افسردگی

    چو خشم آوری هم پشیمان شوی --- به پوزش نگهبان درمان شوی

    پِژوهش: دکتر جواد وهاب‌زاده اردبیلی، استاد دانشگاه علوم پزشکی اردبیل، ماهنامه حافظ، شماره 13

     


    دیوار بزرگ گرگان دومین دیوار تاریخی جهان
     

    ديوار بزرگ گرگان، طولاني ترين اثر معماري ايران باستان و بعد از ديوار چين دومين ديوار تاريخي جهان با ۲۰۰ كيلومتر طول، در دشت گرگان و تركمن صحرا قرار دارد. اين ديوار از شرق درياي خزر در خواجه نفس شروع  و از شمال آق ‌قلعه و گمشيان گذشته پس از پيمودن شمال گنبد به طرف شمال غرب رفته و در كوه ‌هاي «پيش ‌كمر» محو مي‌شود.

    در نوشته‌هاي تاريخي ، ديوار بزرگ گرگان را كه مانعي در برابر بيابان‌ گردان آسياي ميانه بوده به نام هاي سد اسكندر ، سد انوشيروان ، سد فيروز ، ديوار دفاعي، قزل آلان ، مار سرخ و … ناميده‌اند و مطالب گوناگوني در مورد آن بيان داشته‌اند.

    نخستين پژوهش باستان شناسي ديوار گرگان در دوره معاصر توسط «ژاك دمورگان» فرانسوي درست در ۱۰۰ سال پيش صورت گرفت كه قسمتي از مسير ديوار را روي نقشه ترسيم نمود. بعد از او باستان شناس فرانسوي «آرن» در سال ۱۳۱۲ خورشيدي بخشي از ديوار گرگان را به صورت پيمايشي، شناسايي و معرفي كرد. در سال ۱۳۱۶ خورشيدي «اريك اشميت» آمريكايي با پرواز بر فراز منطقه، خط قرمز رنگي را در زمين مشاهده كرد كه با پيچ و تاب از دريا به سمت كوه هاي پيشكمر در شرق استان ادامه يافته است. او با ديدن اين منظره عجيب اين پرواز را بار ديگر تكرار كرد و باتهيه عكس هاي هوايي گام مهمي در شناسايي ديوار برداشت. بعد از آن دكتر «محمد يوسف كياني» در سال ۱۳۵۰ با پرواز مجدد بر روي ديوار موفق به برداشتن عكس هاي جالب توجهي از ديوار شد و طول ديوار را ۱۷۵ كيلومتر با ۳۲ قطعه وابسته شناسايي كرد. پس از اين مطالعات جديد شروع و تا سال ۱۳۵۷ توسط باستان شناسان ايراني ادامه يافت. اما بعد از آن پژوهش بر روي ديوار اثر باستاني تا تشكيل استان گلستان يعني سال ۱۳۷۸ متوقف ماند.

     دیوار بزرگ گرگان 

    در سال 1378 با شروع ساخت سد گلستان بخشي از مسير ديوار گرگان در محدوده كانال آبياري و زهكشي سد قرارگرفت و بنابر ضرورت حفظ ديوار، آب سد از طريق دو كانال از زير ديوار هدايت شد. بعد از آن در سال 1381 ، ديوار گرگان در شش فصل كاوش شد كه اطلاعات فراواني از آن به دست آمد. به طوري كه هم اكنون باستان‌شناسان طول ديوار را 200 كيلومتر مي‌دانند. از آن جايي كه در برخي از نوشته‌هاي اين ديوار تا مرو ادامه داشته ، باستان‌شناسان احتمال مي‌دهند طول ديوار بيشتر از 200 كيلومتر باشد كه در كاوش‌هاي آينده به جواب آن خواهند رسيد. همچنين تا قبل از اين تخمين زده مي شد كه اين ديوار مربوط به دوره اشكانيان باشد اما بر طبق آخرين نمونه هاي آزمايش شده در آزمايشگاه هاي معتبر اين ديوار متعلق به دوره ساساني است.

     ديوار گرگان در مناطق كوهستاني 2متر و در دشت 10 متر عرض داشته و آجرهاي بزرگ آن ابعاد 41 در 41 و قطر 10 سانتيمتر در دهها كوره آجرپزي پخت مي ‌شده است. بسته به خاك منطقه‌اي كه آجر پخته مي‌شد رنگ آن از نخودي تا قرمز فرق مي‌كند. خندقي 30 متري هم در جلوي ديوار كنده شده كه آب از طريق آن به دشت ها و كوره ‌هاي مسير مي رسيد. از ارتفاعات پيشكمر تا روستاي «زاو» در پارك ملي گلستان كه 35 كيلومتر است بخش هايي از ديوار سالم ‌تر باقي مانده و با حفاري در چندين نقطه خوشبختانه بقايايي ديوار از زير خاك بيرون آمده است.

    هرچند ديوار گرگان براي ثبت جهاني در يونسکو معرفي شده است اما همچنان نبود اعتبار براي تهيه نقشه هاي توپوگرافي و کاداستر براي تعيين عرصه، نبود حريم استحفاظي و عدم رعايت حريم منظري ديوار و تاسيسات وابسته و داشتن عرصه و حريم مصوب که يکي از اساسي ترين موارد احراز شرايط ثبت در فهرست آثار جهاني است، روند ثبت جهاني اين اثر باستاني را با مشکل روبه رو کرده است.

    به هر حال دیوار دفاعی گرگان یکی از آثار تاریخی مهم و با ارزش بوده که بازدید آن برای هر بیننده بسیار جالب و عبرت آموز می باشد زیرا نمایانگر گوشه ای از تاریخ پرفراز و نشیب سرزمین پهناور کشور ایران و بیانگر اراده و تلاش نیاکان ما در حفظ و نگهداری سرزمین خود در مقابل دشمنان متجاوز می باشد.

     


    مقاومت پاسارگاد در برابر زلزله تا 7 ریشتر
     

    مهندسان هخامنشي دو هزار و 500 سال پيش براي جلوگيري از ريزش سازه‌هاي مجموعه پاسارگاد كه در منطقه زلزله خير ساخته شده‌اند، از روش ابتكاري در پي به صورت «پي دو پوشه» استفاده كرده‌اند كه امروز در ساخت پي نيروگاه‌هاي هسته‌اي و سازه‌هاي حساس به كار گرفته مي‌شود. روش پي دو پوشه، تكنيكي در مهندسي سازه و زلزله است كه كارشناسان قبل از ساخت سازه، از دو پي روي هم استفاده مي‌كنند. پي اول به صورت ثابت است و پي دوم روي پي اول ساخته شده و داراي قابليت ارتعاش است. استفاده از اين روش باعث مي‌شود كه مقاومت سازه‌ها تا بيش از هفت ريشتر بالا برود و در هنگام زلزله  با حركت سازه‌ها در قسمت پي، ضربه زلزله گرفته شود و سازه آسيب نبيند. از اين روش هم اكنون در ساخت سازه‌هاي حساس در كشور‌هاي زلزله خير از جمله ژاپن استفاده مي شود.

    «عبدالعظيم شاه‌كرمي»، متخصص سازه و ژئو‌تكنيك و مسئول بررسي‌هاي مهندسي پاسارگاد، در مورد استفاده از روش پي دو پوشه گفت: «بررسي‌ها روي سازه‌هاي پاسارگاد نشان مي‌دهد كه مهندسان هخامنشي دو هزار و پانصد سال پيش در زير سازه‌هاي اين مجموعه دو پي مي‌ساخته‌اند تا بتوانند ضربه هاي ناشي از زلزله و لغزش را بگيرند و سازه‌ها در هنگام زلزله در اين منطقه زلزله خيز آسيبي نبينند.»

    وي با اشاره به اينكه استفاده از اين روش ابتكاري كه هم اكنون آخرين تكنيك مقاوم‌سازي سازه‌ها است در دو هزار و پانصد سال پيش نشان دهنده شناخت كامل مهندسي سازه و اقليم است، گفت: » زير سازه هاي مجموعه پاسارگاد دو پي وجود دارد. پي اول از جنس سنگ و ملات ساروج است و پي دوم كه روي سطح كاملا صاف پي اول جاي گرفته تنها از جنس سنگ ساخته شده و مي‌تواند روي پي ثابت اول ارتعاش پيدا كند.»

    بررسي‌هاي انجام شده در سازه‌هاي پاسارگاد به خصوص تل‌تخت و زندان سكندر يا آرامگاه كمبوجيه نشان مي‌دهد كه مهندسان هخامنشي علاوه بر استفاده از پي دو پوش با توجه به سست بودن خاك منطقه و سنگيني سازه‌ها، پي اين مجموعه را در عمق زياد و سطح گسترده‌تري ساخته‌اند.

    شاه كرمي در مورد علت استفاده از اين تكنيك گفت: «ايجاد پي‌سازه‌هاي اين مجموعه در عمق زياد  و گستردگي بيشتر نسبت به سطح سازه‌ها مانع اختلاف نشست و جلوگيري از ترك خوردگي و فرسايش سازه‌ها مي‌شود.» به گفته شاه‌كرمي با توجه به استفاده از روش پي دو پوشه، گسترده و پي عميق در اين مجموعه مهندسان هخامنشي دو مشكل اختلاف نشست و زلزله در اين منطقه را حل كرده‌اند.

    محوطه باستاني پاسارگاد نخستين پايتخت دولت هخامنشيان است كه دو هزار و پانصد سال پيش به دستور كوروش آريايي ساخته شده است. در اين مجموعه كه در فهرست ميراث جهاني به ثبت رسيده است آثاري نظير مقبره كوروش ، كاخ بارعام، كاخ اختصاصي و مجموعه‌هاي ديگر وجود دارد. پاسارگاد در استان فارس جاي گرفته است.

     


    تخت جمشید ، یادگار هخامنشیان
     

    پارسه (تخت جمشید) در هفتاد کیلومتری شیراز و نزدیکی مرودشت قرار گرفته است. عملیات ساخت تخت ‌جمشید در حدود سال‌های 520 پیش از میلاد و به فرمان داریوش بزرگ هخامنشی آغاز شد و بخش اعظم آن پس از هفتاد سال در حدود 450 پیش از میلاد در زمان پادشاهی اردشیر یکم ساخته شد و به پایان رسید. اما عملیات ساختمانی بخش‌های دیگری از تخت‌جمشید تا پایان پادشاهی هخامنشیان ادامه داشت. چنان که ساختمان «دروازۀ نیمه تمام» گواهی می‌دهد، پس از 90 سال همچنان کار ساخت ‌و ساز و گسترش بناهای تخت‌جمشید ادامه داشته است.

    برای ساخت تخت جمشید حدود بیست و پنج هزار کارگر و استاد کار و هنرمند و صنعت گر بطور مستمر کار می کردند و در فصل زمستان اگر هوا خیلی سرد می شد کار را تعطیل می نمودند ولی مزد آن ها پرداخت می شد. تمام کارگرانی که در پرسپولیس کار می کردند مزد می گرفتند و بیگاری نمی کردند در صورتی که برای ساخت یک هرم یا معبد در مصر تمام مردان مصری به بیگاری گرفته می شدند و به آن ها مزدی نمی دادند. از کتیبه های بدست آمده از تخت جمشید مشخص است که مزد استادان صنعتگر و هنرمند چه ایرانی و چه غیر ایرانی که در تخت جمشید کار می کردند زیاد بوده و هر پنج روز یک «داریک» که سکه طلای داریوش بود دریافت می کردند در حالی که در همان موقع قیمت یک گوسفند یک «سیگلو» برابر با یک بیستم داریک بوده است.

    مصالحی که در ساخت تخت جمشید بکار می رفت تماما از مصالح درجه اول بود و حتی «ساروج» در آن بکار نرفته مگر ساروج پخته که همان سیمان امروزیست. برای ساخت کاخ پارسه بیست نوع سنگ مرمر و ده نوع چوب گران بها استفاده شده است. برای سقف تالار ها از چوب درختان سدر لبنان و برای نرده پلکان ها و بالکون ها از چوب فوفل یا چوب گز که بعد از تراش و جلا دادن بسیار زیبا می شود استفاده می کردند.

    «سوئی داس» مورخ رومی می گوید که پرسپولیس اولین عمارت ایرانی است که در آن آبگینه به کار رفت و منظور او از آبگینه، شیشه هایی است که امروزه بر پنجره ها نصب می کنند تا این که نور وارد شود بدون این که باد وارد گردد.

    آن گونه که از لوح های هخامنشی بر می آید 25 هزار کارگر 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان کار می کرده اند و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آن ها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن، کره، عسل و پنیر می داده اند و کارگران هر 10 روز یک بار استراخت داشتند.

    در پارسه یک هشتم مزد کارگران به آن ها داده نمی شد و در صندوقی به فرمان داریوش بزرگ باقی می ماند تا این که کارگر یا استادکار هنگامی که نخواهد کار کند یا بخواهد به وطن بازگردد پس انداز قابل توجهی داشته باشد و از کاگر سوال می شد که اگر زندگی را بدرود گفت پس انداز او را به چه کسی بدهند.

    نام اصلی تخت جمشید، آن گونه که در کتیبه های شاهان هخامنشی آمده «پارسه» است اما امروزه مجموعه ی  این بناها را به نام «تخت‌جمشید» می‌شناسیم زیرا بعد از فروپاشی هخامنشیان، مردم دیگر نمی توانستند کتیبه ها و لوح ها را بخوانند. به این دلیل نام آن را فراموش کردند و آن را تخت جمشید یا قصر شاهی جمشید، پادشاه اسطوره ای ایران که در شاهنامه آمده است نامیدند. در کتاب‌های جغرافیانویسان و سیاحان سده‌های گذشته از آن با نام‌های «قصر جمشید»، «چهل منار» و «چهل ستون» نیز یاد شده است و یادگار نبشته‌ای از روزگار ساسانیان آنرا «صد ستون» نامیده است. یونانیان و به تبع آن تمام کشورهای مغرب زمین نیز  آن را پرسپولیس (Persepolis) می‌نامند.

    این سرمایه عظیم ملی توسط اسکندر ملعون به آتش کشیده شد و سقف ها و خیلی از ستون ها و درهای چوبی زیبای آن در آتش سوخت و تبدیل به ویرانه شد. بعد از آن در هنگام تصرف ایران در سالیان بعد توسط بیگانگان به تصور این که این محل بت خانه است، اکثر نقوش برجسته و به جای مانده را تخریب کردند. دولت های اروپایی و آمریکایی نیز به منظور باستان شناسی اکثر آثار تخت جمشید را به غارت بردند و در موزه های لندن، پاریس، مسکو و آمریکا قرار دارند.

     


    چوگان ، ورزش ایرانیان باستان

      ز چوگان او  گوی  شد ناپديد                 تو گفتی سپهرش همی برکشيد.

                                                                                                                  «فردوسي»

    بازی چوگان از کهن ترین و زیباترین ورزش های ایران باستان است. چوگان ورزشی است شادی بخش و شورانگیز، آمورنده، که جسم و جان را نیرومند می سازد. و دارای این خاصیت بوده که به عنوان نخستین ورزش دسته جمعی (تیم به تیم) شناخته شده است. ورزشی که در آن برعکس ورزش های زمان پیدایش آن ها در عهد کهن، نبرد انسان ها علیه یکدیگر نبوده بلکه نبرد بر سر «توپ» یا «گوی» صورت گرفته است.

    چوگان یک سنت فرهنگی ایرانی و بخشی از سنن و میراث و هنر ایرانی است که قدمت آن به بیش از 2500 تا 3000 سال قبل در این سرزمین می رسد، آغاز و سرمنشأ پیدایش این ورزش به عهد باستان تعلق دارد و نام چوگان نیز از آن دوران به یادگار مانده است. زمینه پیشرفت و ترقی این ورزش از زمان حكومت هخامنشیان در ایران شروع شده است. در زمان ساسانیان نیز همانند هخامنشیان ورزش با گوی و چوگان به منظور کسب آمادگی نظامی و سرگرمی معمول و متداول بوده است، حتی در آن زمان میدان هایی نیز برای تماشا و برگزاری مسابقات چوگان ساخته بودند که بیشتر مسابقات جنبه اشراف زادگی داشت و خسرو پرویز برای تماشای مسابقات می رفت. در پایان مسابقات نیز جوایزی اهدا می کردند (1). با حمله مغول ها به ایران این ورزش توسط آنان فراگرفته شد و گسترش یافت با گذشت زمان این ورزش توسط مغول ها به شبه قاره هند و از آن جا به کره و ژاپن رفت. بازی چوگان احتمالاً از ایران و از طریق راه ترکستان و تبت در سالهای میان 660 و 700 به چین راه یافته است (2). در زمانی كه انگلیسی ها به هندوستان رفتند و آن جا را به تصرف خود درآوردند، پس از آشنایی با ورزش چوگان و جذابیت آن موجب معرفی این ورزش به اروپاییها و آمریکای شمالی شدند و در واقع پایه گذار قوانین چوگان انگلیسی ها می باشند که بعدها انجمن چوگان آمریکا و انجمن چوگان آرژانتین برای آن قوانینی وضع کردند که همگی آنها در مبنا و اصول اولیه مشترک می باشند و فرق چندانی با همدیگر ندارند.

    رد پای چوگان را می توان در جای جای تاریخ کهن ایران زمین دید و گواه این ادعا در نزد شاعران و آثار تاریخی ایران زمین است. چوگان بازی از قرن دهم تا دوازدهم احتیاجی به ذکر ادبیات شعرای این قرون ندارد و آثار تاریخی ای که بر این ادعا مهر تأیید می گذارد «تنگ چوگان» نزدیکی شهرستان کازرون است که از قدیمی ترین میادین چوگان ایران به شمار می رود ولی قدیمی ترین آن میدان چوگان «نقش جهان» در شهر اصفهان است که دروازه های سنگی آن در شمال و جنوب میدان نقش جهان خود نمایی می کنند و ابعاد آن سرمشق همه محوطه های چوگان در سراسر جهان شده است و به عنوان بزرگترین میدان چوگان ایران در زمان صفویه دارای شهرت جهانی است که قدمت آن به 900 سال می رسد (3). قدیمی ترین اثر از چوگان را می توان در كتاب «كارنامه اردشیر بابكان» كه به زبان پهلوی و در قرن دوم و سوم میلادی نوشته شده است، یافت. چوگان بازی از دوره ساسانی تا اکنون در متون فارسی مطرح بوده است، اما در میان منابع فارسی، قابوس نامه عنصرالمعالی (قرن 5 هجری) و آداب الحرب و الشجاعه اثر فخر مدبر (قرن 7 هجری) بیشتر از همه در خور توجه هستند. قابوس نامه 44 باب دارد که «عنصرالمعالی» باب نوزدهم قابوس نامه را باب «چوگان زدن» نام نهاده است. «فخر مدبر» مستقیماً به بازی چوگان اشاره نکرده است اما برای اسب چوگان مسیری ترسیم کرده است متشکل از مثلث های بدون قاعده به هم پیوسته. اسب باید به تاخت این مسیر را طی کند و بر فراز ساق مثلث، چون به زاویه می رسد روی دو پا بچرخد و از ساق دیگر مثلث فرود آید. در حالی که در حدود هزار سال ادبیات فارسی از توصیف بازی چوگان خودداری کرده است و تمام منابع فارسی تکنیک ها و شیوه انجام بازی و وسایل و لباس و شرایط بازیکنان را به روشنی بازگو نکرده اند برای نمونه در شاهنامه شمار بازیکنان چوگان چهارده تن گفته شده در حالی که قابوس نامه شمار بازیکنان را هشت تن عنوان کرده است، در قرن دهم و یازدهم هجری «شاردن» و نقاشان ایرانی شکل گوی و چوگان و لباس سواران و اندازه میدان را مشخص کردند.

    نظامی در «شرف نامه» داستانی را به نظم کشیده است که درآن زمانی که اسکندر آهنگ یورش به ایران را می کند، داریوش سوم گوی و چوگانی برای او می فرستد و به خوارداشت او می پردازد. در تاریخ بلعمی نیز به گونه ای به این پُرسمان پرداخته شده است و پیغام داریوش سوم به اسکندر چنین آمده:

    «تو کودکی, اینک چوگان و گوی فرستادم, بازی کن و ز ملک دست بازدار...» (تاریخ بلعمی, ص 695)

    «هرودوت» نویسنده یونانی در مورد تعلیم و تربیت ایرانیان دوه باستان به این نکته اشاره می کند که در رأس برنامه های آموزشی ایرانیان به فرزندان خود اسب سواری، تیراندازی و راستگویی قرار داشته است و بازی چوگان مانند شکار کردن جزو تعلیمات فنی جنگی برای کسب آمادگی جسمانی و تقویت بنیه نظامی جنگجویان به کار گرفته می شد، در ضمن شروع بازی های رسمی با تشریفات خاص و ساز مخصوص به خود بوده است (4). «گزنفون» در مطالعات خود به ورزش های متداول در ایران باستان همچون چوگان بازی، کشتی گیری، اسب سواری، پیاده روی، دو، تیراندازی پیاده و سواره، زوبین افکنی، شمشیر بازی، پرش و شنا اشاره می کند و در مورد اسب و اسب سواری خاطر نشان می سازد که فراگرفتن فنون اسب سواری جزئی از قوانین کشوری و لازمه بوده است(5).

    این ورزش نشاط انگیز و پر جاذبه در طول تاریخ خود چنان در ایران متداول و مرسوم بوده است و مردم به بازی و تماشایش علاقمندی داشته اند که تأثیر تماشای آن از اشعار رودکی گرفته تا اشعار دوران صفویه و زندیه مشهود و نمایان است، در شاهنامه فردوسی به طور مکرر از گوی و چوگان از دوران کیانیان تا ساسانیان سخن به میان آمده است که در هیچ یک از تمدن های جهان چنین آثاری یافت نمی شود. خسرو پرویز شاهنشاه هخامنشی روزهای هر ماه را به چهار بخش قسم نموده بود تا هم به کارهای لشکری و کشوری و هم به اوقات فراغت و تفریح و سرگرمی بپردازد. وی نخستین بخش از روزهای هر ماه را به چوگان بازی و تیراندازی اختصاص داده بود حتی برای این کار نیز از متخصصان و استادان نامدار بهره می جست(6).

     


    سد سازی در ایران باستان
     

    سد سازي يا بند سازي از فعاليت هاي مهندسي به شمار مي رود که شرايط تاريخي و جغرافيايي خاص مناطق در پيدايش، ‌شکل گيري و گسترش آن سهم به سزايي دارند. در گذشته و در هر منطقه خاص جغرافيايي بنابر ضرورت يا نياز ساکنين آن جا نسبت به ايجاد سد، ‌بند يا آبگير اقدام مي کرده اند تا نيازهاي خود در زمينه آبياري و آبرساني را مرتفع سازند. در مناطقي نيز به خاطر پايين بودن سطح آب‌هاي رودخانه ها يا نياز جهت تغيير مسير رود ، سد سازي انجام مي گرفته تا بتوانند سطح آب را بالا آورده و براي نيازهاي کشاورزي و عمراني از آن استفاده کنند.

    در ايران نيز به جهت کمبود آب، ‌شرايط اقليمي خاص و نيازهاي روزمره آب ماده اي بسيار ارزشمند محسوب مي شده که اين امر را علاوه بر بندسازي، سد سازي و آثار به جا مانده مي توان در فرهنگ ايراني و ارزشي که براي آب قايل مي شدند و حافظه تاريخي مردم ايران به وضوح مشاهده و مطالعه کرد.

    در سرزمين هاي ايران و مصر که از قديم در معرض سيلاب و طغيان رودخانه ها قرار داشتند‌، ساخت بندهاي متفاوت در طول مسير رودخانه ها و يا مناطق سيل خيز به جلوگيري از خسارات اين گونه طغيان ها کمک فراواني مي کرد.

    تاريخ سد سازي در ايران‌، مصر و بين النهرين (ميان رودان) قدمتي بسيار طولاني دارد و هنوز هم مي توان نشانه هايي از آن ها را در اين سرزمين ها يافت. به طور کلي سدسازي و نيز لايروبي و مرمت آن ها از دير باز در ايران و ديگر سرزمين ها، ‌مانند ساير کارهاي عام المنفعه و پروژه هاي بزرگ معمولا به دست حکومت ها و پادشاهاني که به امور آباداني و آبادي علاقه بيشتري داشتند انجام مي گرفته است و در اين ميان رونق اقتصادي و پيشرفت آبادي ها و شهرهاي مرتبط با سيستم هاي آبياري و آبرساني نيز بستگي بسيار زيادي با مقوله سد و سد سازي و اهميت حکمرانان به اين مسايل داشته است.

    پادشاهان هخامنشي به واسطه نياز جغرافيايي کشور ايران و علاقه اي که در گسترش و آباداني سرزمين تحت فرمانروايي از خود نشان مي دادند و در زمان امپراتوري خود سدها و بندهاي زيادي در بخش هاي جنوب غربي و جنوبي ايران ساختند. بسياري از سيستم هاي آبرساني و آبياري که تا سال هاي متمادي نيز در ايران از آن ها استفاده شد مرهون تلاش مهندسان و صنعتگران ايراني است که در زمان هاي بسيار دور تلاش نمودند تا نيازها و کمبودها را در زمينه هاي عمراني و آبادي بر طرف نمايند و آثار و شواهد آن را نيز مي توان در نقاط مختلف ايران درک نمود. علاوه بر آن بسياري از آثار به جا مانده از اين دوران ها در سرزمين هاي تابعه حکومت هاي ايران باستان نيز قابل مشاهده است.

    يکي از رودخانه هايي که از قديم به رودخانه اروند مي پيوسته است «‌دياله » بوده است که بنا به دستور کوروش آريايي سدي براي آبياري، ‌از خاک و چوب بر روي اين رودخانه بسته شده بود که شبکه کانال هاي آبرساني را تغذيه مي کرد. همچنين در زمان هخامنشيان اولين کوشش ها جهت سد سازي بر روي اروند و فرات به عمل آمد. از مشخصات اين رودخانه ها آن بود که سطح فرات بالاتر از دجله قرار داشت و نيز در زمان حکومت بابليان بر بين النهرين تمايل رود فرات نسبت به شرق بيشتر از امروز بوده و اين رود تنها داراي يک مجرا بوده است. انشعاب فرات به دو مجرا بين سال هاي 600 ق.م تا 100 ق. م اتفاق افتاده است . چنان که پيداست هخامنشيان سدهايي بر روي رودخانه هاي فرات و اروند ساختند و گام هايي ديگر در گسترش شبکه کانال هاي آبياري برداشتند. بدون شک هنگامي که اسکندر مقدوني در حدود سال 400 ق. م به آنجا ها رسيد آن سدها ساخته شده و برپا بوده اند. «استرابو» جغرافي دان سده اول ميلادي يونان خبر از ويراني آن ها به دست اسکندر مقدوني مي دهد. ولي واقعيت اين که اسکندر اين سدها را ويران کرده باشد کاملا معلوم نيست چون برخي نيز گفته اند که اسکندر آن ها را خراب نکرده است و حتي به حفر کانال ها و نظارت بر اين سدها به طور مرتب مشغول بوده است. به هر حال آنچه مسلم است آبياري با بهره وري از بند سازي در فرات و اروند پيرامون سده چهارم پيش از ميلاد کاملا روا بوده است و اين سيستم هاي سد بندي و آبياري بعدها در زمان ساسانيان به حد بالاي گسترش خود رسيد.

    علاوه بر بندها و آبگيرهايي که در زمان هخامنشيان بر روي رودخانه هاي اروند و فرات ساخته شد،‌در آن زمان بر روي رودخانه «‌کر » در فارس نيز بندهايي براي آبياري زمين هاي پيرامون تخت جمشيد ايجاد شد. با اين که آثاري از تمامي سدهاي ساخته شده در زمان هخامنشي ها در دست نيست، ولي برخي از بندها که تا به امروز بر روي آن رودخانه بر جاي مانده اند داراي پايه هاي هخامنشي هستند. از جمله اين سدها « بند ناصري » است که در 48 کيلومتري شمال غربي تخت جمشيد واقع شده است.

    «ابن بلخي» (سده پنجم‌) سد ناصري را چنين توصيف مي کند:« در اين قسمت رودخانه در زمان هاي قديم سدي ساخته شده بود که آب کافي را براي آبياري زمين ها تأمين مي کرده است ‌اما در روزگاران هرج و مرج که اعراب به سرزمين ايران تاختند اين سد رو به خرابي نهاد و در تمام حوزه هاي رامجرا ( را مجرد‌) ديگر کشاورزي انجام نشد.»

    سد ديگر «بند فيض آباد» نام دارد که در حدود 48 کيلومتري شمال تخت جمشيد قرار گرفته است چنان که گفته شده است يکي از سه بندي که بر روي رود کر ساخته شده بوده 25 متر درازا و 25 متر بلندا داشته است.

    در نزديکي شهرک «‌کوار » در جنوب شيراز سد هخامنشي ديگري به نام «بند بهمن» بر روي رودخانه « مند» بنا شده است. طول بند در حدود 100 متر و بلنداي آن حدود 25 متر مي باشد . بخش عمده اي از اين سد تا کنون از گل و لاي پر شده است.

    در زمان ساسانيان و هنگام حکومت شاپور اول ، ارتش شکست خورده والرين رومي که مرکب از 70000 هفتاد هزار نفر مي شد به اسارت ايرانيان درآمد، شاپور از اين اسيران براي ساختن ساختمان هايي در ايران استفاده کرد. يکي از اين ساختمان ها «‌سد شادروان شوشتر» بر روي رودخانه کارون به شمار مي آيد . شوشتر که در کناره شرقي کارون بر روي ساحل سنگي ساخته شده از زمان ساسانيان يکي از شهرهاي مهم بود. از زمان ايلاميان و دوران اوليه سلسله ساساني براي بالا بردن سطح آب در کارون تا به سطح شهر شوشتر سدي بر روي اين رود زده بودند.

    «ابن حوقل» در صورة الارض راجع به شادروان شوشتر مي نويسد: « سرزمين خوزستان در محلي مستوي و هموار قرار گرفته است و داراي آب هاي جاري است . بزرگترين رودهاي آن شوشتر است که شاپور شادروان (سد معروف) را در دروازه شوشتر بر آن ساخت تا آب آن بالا آمد و به ثمر رسيد چه شوشتر در زمين مرتفعي قرار دارد.»

    چنان که پيداست سد اوليه بر روي کارون از لحاظ بالابردن سطح‌ آب چندان رضايت بخش نبود پس ايران رومي ها را براي رفع نقايص به کار گماشتند . احتمالا علاوه بر نيروي کارگري چندين مهندس نيز در سپاه روم بوده اند. گام نخست، ‌ايجاد رودخانه اي انحرافي « گرگر» بوده که در هنگام ساختن سد آب کارون را هدايت مي کرده است. اين سد که پس از تعميرهاي پشت سر هم تا کنون به جا مانده است «‌بند ميزان » نام دارد. سد داراي سرريزهايي است که در هنگام بالا آمدن آب اضافي آن را تخليه مي کرده است. پهناي اين سد بين 10 تا 12متر است . ساختن اين سد از سه تا هفت سال طول کشيد و هنگامي که ساختمان آن پايان يافت، ورودي رود گرگر با بند ديگري بسته شد که امروزه « بندقيصر » ناميده مي شود . اين سد نيز که تاکنون به جا مانده از تکه هاي بزرگ سنگي که با بست هاي آهني به يکديگر محکم شده اند ساخته شده است. براي کنترل آب رودگرگر شش سرريز در آن سد ساخته شده بوده است. کانال گرگر پس از گذشتن نزديک به 30 کيلومتر به سوي جنوب دوباره به کارون مي پيوندد. نشانه هاي موجود چنين مي گويد که براي آبياري نهرهاي ديگر نيز بر روي اين کانال زده شده بوده است.

    به نظر مي رسد که اين نخستين بار در تاريخ سد سازي است که براي ساختن سدي بر روي رودخانه اي‌، براي آن کانال انحرافي ساخته اند و به ويژه از ديدگاه مهندسي با توجه به مقدار آب کارون اين خود پروژه با اهميتي به شمار مي رفته است. در کتاب «تحفة العالم» درباره ساختمان سد شادروان چنين آمده است:

    «... ذوالاکتاف بعد از قلع و قمع اعراب به جنگ قيصر کمر بسته او را مغلوب و اسير کرد و به ايران قصد داشت و پس از مؤاخذه و مصادره به او فرمود که اگر نجات خود را مي خواهي ممالکي را که از قلمرو من خراب کرده اي بساز و چون شاپور را به عمارت و آبادي شوشتر رغبتي بوفور بود. قيصر التزام نمود که ابتدا شادروان شوشتر را بسازد و چنان کند که در حوالي شهر زرع مايي توانند کرد .قيصر چون بر جان خود ايمن گشت ... بفرمود تا مهندسين با فرهنگ از روم ... و مهندسان بعد از آن که ترازوي آب را بر‌آورد نمودند ديدند که به سبب بسياري رودخانه و شدت جريان آب ساختن شادروان محال و زمين رودخانه را سنگ بست نمودن که ديگر باره عميق نشود ممکن نيست مگر آن که آب را اولا به طرف ديگر جاري نمايند تا آب از رودخانه منقطع گردد بعد از ساختن زمين رودخانه شادروان باز آب را به اين طرف سردهند و آن رخنه را ببندند...»

    در شاهنامه فردوسي اشاره به اين موضوع شده که سازنده و مهندس شادروان شوشتر شخصي به نام «برانوش» بوده است. ساختمان سد شادروان در زمان شاپور ساساني در 280 ميلادي پس از سه سال عمليات ساختماني به اتمام رسيد. در ساختمان اين سد براي پيوند و پا برجايي سنگ هاي گرانيت به کار برده اند.

    بنا به شرح کتاب «مجالس المومنين» نوشته طبري عمود هاي آهنين که در سرب قرار داشته نيز در آنجا به کار رفته بوده است.

    يکي از بندهاي ديگري که پس از سد شوشتر ساخته شد سد اهواز بوده است که نشانه هاي آن هنوز هم به چشم مي خورد. درازاي اين سد بيش از 1000 هزار متر بوده و احتمالا 8 متر ضخامت (پهنا) ‌داشته است. «مقدسي» جغرافي دان اسلامي سده سوم هجري درباره سد اهواز چنين مي گويد: « ميان اين دو بخش ]اهواز را[ پل «‌هندوان » که با آجر ساخته شده پيوند مي دهد... روي اين نهر ]مسرقان[ دولاب‌‌هاي بسيار است که فشار آب آن ها را مي گرداند و «‌ناعور »‌خوانده مي شوند. سپس آب در کاريزها که در بالا نهاده شده مي آيد ... بستر رودخانه نيز از پشت جزيره اي به اندازه يک صد درس به يک شادروان که (ديواره اي ) از سنگ ساخته شده بر مي خورد و بازگشته (و درياچه مي شود با فواره هاي شگفت انگيز ) و به سد جويبار مي افتد که به آبادي‌ها مي رود و کشتزارها را سيراب مي کند. ايشان مي گويند: ‌اگر شادروان نبود اهواز آباد نبود چه در آن هنگام از آب‌هايش بهره برداري نمي شد. شادروان درهايي دارد که هنگام افزايش آب آن ها را باز مي کنند ... صداي آب سرريز شده از شادروان در بيشتر سال آدمي را از خواب باز مي دارد.»

    بند ديگري که در سده چهارم پس از ميلاد توسط شاپور دوم (و يا احتمالا بازمانده‌اش اردشير دوم ) ساخته شده سد پل گونه دزفول است که بر روي رودخانه کوفه زده شده و در محل پي پل قرار گرفته بوده است. از زمان ساسانيان نام سد ديگري به نام «بند قير» ‌بر روي رودخانه کارون در محل پيوستن دو رود آب گرگر و آب دز به کارون بر جاي مانده که پس از سدهاي شوشتر و اهواز از مهم ترين سدهاي روي کارون به شمار مي آمده است.چنان که پيداست نام اين سد نماينده کاربرد «قير» براي آب بندي آن به منظور افزايش پا بر جايي و سختي و استحکام سد بوده است.

    پادشاهان و مهندسان ساساني افزون بر ساختن سد بر روي کارون و کرخه در سرزمين عراق امروزي نيز به ساختن سدهايي به ويژه در کرانه شرقي اروند بين سامره و کوت مبادرت کردند . ساسانيان سيستم آبياري رودخانه دياله را گسترش دادند و در پديد آوردن نهرها تا آن جا پيش رفتند که نياز به مقدار آبي بيشتر از آنچه که دياله مي توانست بدهد پيش آمد. اين گره به کمک رودخانه اروند گشوده شد. بدين معني که ابتدا آب آن را با ابزارهاي بالا بردن آب و سپس با کانال هاي عظيم بالا مي بردند و آن را بدين وسيله به رود دياله سوار مي کردند . گسترش شبکه آبياري در جنوب ايران و بين النهرين در زمان خسرو اول پادشاه ساساني (579 ـ 531 م) به درجه بالاي خود رسيد . يکي از نمونه هاي اين گسترش کانال نهروان بوده است که از پشت سد بر روي اروند نزديک محلي به نام «دور» تغذيه مي شده است . اين کانال بعدها در زمان خلفاي عباسي تعمير شد . کانال نهروان در محل باکوبه (واقع در پنجاه و سه کيلومتري شمال شرقي بغداد و حدود 110 کيلومتري پايين دست سد) به رودخانه دياله مي رسيد. نکته جالب توجه آن است که کانال نهروان و رودخانه دياله در يک سطح و بدون هيچ گونه کنترل مجازي به يکديگر مي رسيدند و اين نشان دهنده آن است که مهندسان ساساني مي توانسته اند جاي سد را طوري برگزينند که اين جريان و ارتباط طبيعي با دقت انجام گيرد. و اين خود نمايشگر تبحر آنان در پياده کردن نقشه و نقشه برداري ساختمان ها و تأسيسات بوده است. در حدود سي و شش کيلومتري جنوب باکوبه سدي به نام سد بلادي براي کنترل جريان آب در دياله ساخته شده بود که آب دياله را به داخل کانال کوتاهي (که در زير بغداد و بالاي تيسفون به اروند مي‌ريخت )‌کنترل مي کرد.

    افزودن بر سدها و پل هايي که شرح آن ها آمد از باستان در سرزمين خوزستان بندها، پل ها و سدهاي ديگر نيز ساخته شده بوده است که به آبياري زمين هاي پيرامون کمک فراوان مي کرده اند برخي از اين سدها عبارت بودند از :

    ـ سد قلعه رستم ، در 33 کيلومتري شمال شوشتر بر روي کارون که داراي سه دهنه بزرگ از بالا به پايين بوده است. نهري را که از اين سه سد آب مي گرفته نهر « جوي بند » و يا « ديم چه » مي گفته اند . درازاي اين نهر آبياري 18 کيلومتر بوده است.

    ـ سد شعيبيه : که در 24 کيلومتري جنوب غربي شوشتر و بر روي رودخانه دز ساخته شده بوده است.

    ـ سد کارون : که در 8 کيلومتري شمال اهواز قرار داشته است.

    - سد عجيرب :که در 36 کيلومتري شوشتر روي رودي با همان نام احداث شده است.

    ـ سد کرخه : اين سد در 15 کيلومتري شمال حميديه واقع بوده و پيش تر به آن سد نهر هاشم مي گفته اند.

    ـ سد ابوالعباس : در 18 کيلومتري رامهرمز واقع است و از سه دهانه تشکيل مي شده است.

    ـ سد ابوالفارس : در جنوب شرقي رامهرمز.

    ـ سد جراحي : در 29 کيلومتري جنوب رامهرمز.

    يکي ديگر از آثار تاريخي دوران ساساني دژ باستاني «ايزد خواست» و آثار تاريخي مربوط به آن است. اين آثار که در راه اصفهان به شيراز در 41 کيلومتري جنوب اصفهان واقع شده شامل قلعه، ‌آتشگاه، پل،‌ کاروانسرا و سد نزديک آن است . سد ايزد خواست (يزد خواست‌) در ده کيلومتري جنوب دهکده يزد خواست قرار گرفته و درازايش 65 متر و پهناي آن نزديک 6 متر است. از ويژگي هاي اين بند که تنها بخشي از آن برجاي مانده است ‌آن است که اين سد از نوع قوسي بوده است. سد يزد خواست که مي توان آن را نخستين بند قوسي جهان دانست از بناهاي دوره ساساني است . مصالح ساختماني سد شامل سنگ لاشه و ملات گچ و ساروج و نماي آن از سنگ تراشيده با اندود ساروج است . چنان که پيداست اين بند براي جمع کردن آب هاي بهاري و جلوگيري از جريان سيل در منطقه ايزد خواست ساخته شده بوده است.

    - سد سکندر: درباره ديواره يا سدي که در تاريخ به نام سد سکندر موسوم گشته نوشته ها و اخبار متعددي ذکر شده است . عده اي معتقدند اسکندر مقدوني در لشگر کشي هاي خود به شرق در منطقه ماوراء النهر بنا به درخواست مردم منطقه که مرتبا در معرض تهاجم قومي به نام يأجوج و مأجوج بوده اند. اين سد را رد دهانه دره اي بنا مي کند تا جلوي مهاجمان گرفته شود. البته در انتساب بناي مذکور به اسکندر جاي شک فراوان وجود دارد و مي تواند مانند بسياري از داستان هاي تخيلي و ساختگي مربوط به اسکندر مطرود تلقي شود. اسکندر مهاجم با تهاجم سريع خود و مدت کمي که در اختيار داشته و مرتبا در حال حمله و لشکر کشي بوده ، بعيد است که چنين کار عظيمي را انجام داده باشد.

     


    تاریخچه فرش و قالی در ایران
     

    قالي ها و قاليچه هاي رنگارنگي که زينت بخش اغلب خانه‌ها است، عموماً با پنجه هاي ظريف و هنرمند زنان و مردان جوان اين کشور گره گره بافته شده و بسياري از جهانيان در پرتو وجود اين صنعت باستاني ظريف ايران را مي‌شناسد.

    از آن جايي که بافتن قالي مستلزم وجود کارگران صبور و بردبار مي باشد از دير زماني قالي بافي هم نوعي صنعت تجملي محسوب شده است و به همين مناسبت در ادوار قديمي اين صنعت همه جا توسط مورخين و نويسندگان يوناني معرف تجمل مشرق زمين قلمداد گرديده و استعمال کلمه Tapetes يوناني به معني «تجمل» و در فرانسه Tapis مخصوص «قالي» شده است.

    واژه «قالي» بنا به اعتقاد آقاي پروفسور پوپ مقتبس از نام شهر «قالي قلعه» ارمنستان مي‌باشد که از روزگار گذشته قالي بافي آن مشهور بوده ليکن بعدها اين صنعت در سراسر ايران عموميت پيدا نموده است. پروفسور پوپ بر آن است که قديمي‌ترين قالي مکشوف در جهان قالي هائي است که به سال 1924 ـ1920 هيئت علمي موزه ی «ارميتاژ لنين گراد» در «نوين اولا»  Noin Ulaمغولستان يافته اند. اما بايد دانست که اين اظهار دانشمند آمريکائي پيش از کشفيات جالبي بوده که در محل «پازيريک» Paziric صورت گرفته است. 

    دره پازيريک در مسافت نزدیک دويست کيلو متري جنوب «بي ئيسک» (از شهرهاي جنوبي قسمت مرکزي سيبريه) و به فاصله ی تقريبي 79 کيلومتري مرز مغولستان خارجي (که سابقاً جزو خاک چين بود) نزديک محل التقاي رودخانه‌هاي «اولاگان» و «باليکتيول» واقع شده ارتفاع آن از سطح دريا در حدود 1500 متر است.

    پازیریک

    فرش پازیریک، قدیمی ترین فرش جهان

    دانشمند شوروي به نام «س.ا.رودنکو» ضمن دومين مرحله کاوش هاي خود که در دره ی پازيريک انجام مي داد در سال هاي 1327 و1328 شمسي درون آرامگاه يخ زده يکي از شاهان سکاها آثار جالب توجهي از صنايع ايران دوره ی هخامنشي کشف نمود که مهم ترين آن ها يک قطعه فرش تقريباً کامل و قطعاتي از فرش‌ها و پارچه هاي ديگر ايران عهد هخامنشي است.

    طي مقاله‌اي که در مجله اخبار لندن مورخ 11 ژوئيه 1953 (20 تير ماه 1332 ) در باره ی آثار مکشوفه در پازيريک درج گرديده بود فرش مکشوفه فوق را تحت عنوان قديميترين فرش ايران در دنيا که مدت 2400 سال در يخ هاي دائمي سيبري مرکزي محفوظ مانده است، معرفي نمود و درباره ی آن چنين توضيح داده‌اند:

    «مهمترين اشياء مکشوف در پازيريک قطعه فرشي است با نقش‌هاي مختلف که کرک آن را از پشت گره زده و از سمت رو چيده و صاف نموده بودند. اين فرش ضمن زين و برگ هائي که همراه جسد اسب ها در دل خاک مجاور آرامگاه نهاده بودند بدست آمده براي زين يکي از اسب ها بکار مي‌رفته است. ابعاد فرش مزبور83/1 متر در دو متر ـ در 2 ميليمتر ميباشد و به قراري که به کاشف فرش تشخيص داده است در هر دسيمتر مربع آن 3600 گره زده‌اند. کار آن ظريف و زيباست و نقشه ی روي فرش عبارتست از حاشيه‌اي مشتمل بر تصوير حيوانات افسانه بالدار. پس از آن رديف سواران ايراني که به ترتيب يک نفر بر اسب سوار و پشت سر او يک نفر دهانه اسب را گرفته است و مي‌برد. سواران مزبور کلاه مخصوص ايرانيان را بر سر نهاده‌اند. انتهاي زيرين کلاه از زير چانه کج شده به پائين دهان منتهي مي‌گردد نوک طرف ديگر آن هم باريک است … پس از آن رديف گوزن هاي خط و خالدار و بعد از آن حاشيه ی مجددي مشتمل بر تصاوير حيوانات افسانه بالدار و در وسط فرش نوعي نقوش چهار برگي که از گل و بو ته‌هاي آشوري اقتباس شده است.»

    آقاي رودنکو دانشمند شوروي که کاوش هاي پازيريک را انجام داده و مي توان گفت قطعه فرش فوق شگفت انگيزترين چيزي است که در کاوش هاي متمادي و دشوار اين دانشمند در پازيريک بدست آمده است، کتاب مفصلي به زبان روسي تحت عنوان «تمدن مردم ناحيه کوهستاني آلتائي در عهد سکاها» (چاپ مسکو ـ لنينگراد 1953) منتشر نموده است و طي آن درباره فرش مزبور توضيحات مفصلي مي‌دهد که برخي نکات آن به شرح زير در اين جا نقل مي‌گردد: 

    « … نقوش حيوانات بالدار در حاشيه کنار فرش کمي بزرگتر از نقوش همان حيوانات در اطراف قسمت وسط فرش بوده، جهت آن ها هم مخالف جهت نقوش اخير الذکر مي‌باشد و هر پنج حاشيه و نقش وسط فرش داراي حاشيه باريک، مشتمل بر نقوش مثلث هاي ريز است (به اصطلاح معمول و مصطلح فارسي دالبر) اين قالي چند رنگ داشت که بيشتر آن قرمز، آبي، سبز، زرد کمرنگ، نارنجي مي باشد. … تاريخ اين قالي از روي شکل اسب سواران معلوم مي‌شود. طرز نشان دادن اسب هاي جنگي که بجاي زين، قالي بر پشت آن ها گسترده‌اند و پارچه روي سينه اسب از مشخصات آشوري ها مي‌باشد. لکن در روي فرش پازيريک ريزه‌کاريهاي مختلف و طرز گره زدن دم اسب و چگونگي گره مزبور آشوري نيست بلکه مربوط و متعلق به دوران پارسيان است. گرهاي دم اسب هاي روي فرش را در نقوش برجسته تخت جمشيد نيز مي‌بينيم .»

    در جاي ديگر کتاب فوق دانشمند مزبور صراحتاً فرش مزبور را کار ايران مي‌داند اما در تشخيص اين که در کدام قسمت ايران عهد هخامنشي بافته شده است اظهار ترديد مي‌نمايد.

    نگارنده با آشنائي و بررسي‌هاي که ساليان متمادي از نزديک يا دور درباره آثار هخامنشي مخصوصاً در تخت جمشيد نموده، به خود جرئت ميدهد که در باره فرش محل مزبور و محل بافت آن نقاط ذيل را مذکور دارد:

    «با دقت در آثار تخت جمشيد بخوبي مي توان استنباط نمود که همه جا استادان حجار مقيد بوده و سعي نموده اند موضوع نقش برجسته و چگونگي آن را با اوضاع و احوال محلي که نقش در آنجا جلوه گري مي نموده و زينت بخش بوده است ارتباط بدهند. چنان که در کاخ هاي آپادانا و صد ستون که محل برگزاري جشن هاي رسمي و انجام مراسم سلام بوده صف لشگريان و نمايندگان اقوام ساکن قسمت هاي مختلف کشور به صورت هاي گوناگون نموده شده است و در آستانه‌هاي مختلف کاخ هاي کوچک داريوش و خشايارشا در هر اطاق نقش مربوط به چگونگي استفاده از آن محل حجاري گرديده است. مثلا در اطاق هاي کوچک شاهنشاه سر و صورت صفا مي داده نقش گماشتگان شاهي با شمعدان و عطر دان و حوله و ظرف آب ديده مي شود.

    آن جا که شاهنشاه وارد تالار کاخ مي شود تصوير خدمتگزاران پشت سر او با در دست داشتن حوله و اسبابي که براي راندن حشرات بالاي سر شهريار حرکت مي داده اند حجاري گرديده است و در آستانه بزرگ تالار که شاهنشاه از آن جا به بيرون کاخ مي خرامد علاوه بر حوله و اسباب مزبور چتر آفتابي مخصوص بالاي سر شاه حجاري کرده اند. همچنين تصوير درباريان و جدال شاهنشاه با مظاهر اهريمن که در آستانه هاي اطاق هاي مجاور تالارهاي بزرگ نموده شده است.

    در حاشيه ی بزرگتر فرش مکشوف در پازيريک ديده مي‌شود که نقش مردمان يکي سوار بر اسب و پشت سر او يکي پياده پهلوي اسب که افسار آن را از پشت گرفته، تکرار شده است و در برخي موارد هم دو نفر سوار پشت سر هم يا دو پياده به ترتيب فوق پشت سر هم قرار دارند.»        

    نقش حاشيه مزبور نشانه و اشاره به سوار و پياده شدن از اسب و حرکات معروف به سوار خوبي است که هنوز هم در جشن ها و نمايشهاي اسب دواني در ايران مرسوم مي‌باشد و در دوران امپراتوري روسيه در ارتش امپراتوري کشور مزبور بسيار معمول بود و در عهد قاجاريه اين رسم مجدداً به پيروي از مراسم ديگر لشگري روسيه در ايران متداول گرديده است و بنابر اين مي‌توان تشخيص داد که رسم سوار کوبي و شيرين کاري هاي اسب سواران از دوران باستان و لااقل از عهد هخامنشي در کشور شاهنشاهي ايران معمول بوده و عمل مي شده است. آقاي رودنکو که حقاً با دقت و بررسي هر چه تمامتر در کتاب جامع خود اظهار نظر کرده اند فرش مکشوف در پازيريک را بافت يکي از سه قسمت کشور هخامنشي يعني ماد، پارت يا خراسان قديم و پارس مي داند. هر چند اسب‌هاي پارس مشهور بوده و داريوش کبير در کتيبه هاي خود مکرر از اسب هاي پارس نام مي‌برد اما چون نقش گوزن ارتباط با پارس ندارد و از طرفي لباس مرداني که سوار بر اسب ها هستند يا افسار آن ها را در دست دارند لباس مردم ماد و اهالي شمال ايران است احتمال اينکه فرش مزبور بافت پارس باشد تقريباً از ميان مي‌رود و چون سواران پارتي مشهورتر از سواران مادي بوده‌اند و لباس مادها با ساير قسمت هاي ايران شمالي در بسياري موارد شباهت دارد بخصوص کلاهي که در روي فرش بر سر رديف مردان ديده مي‌شود منحصر به مردم ماد نيست و اقوام ديگر شمال ايران از جمله پارت ها هم از اين کلاه داشته اند (نقوش برجسته تخت جمشيد مطلب را معلوم و اثبات مي نمايد) و از طرفي گوزن در دشت هاي شمالي سرزمين پارت بوده است و بالاخره چون پارت نزديکترين قسمت ايران عهد هخامنشي به پازيريک مي‌باشد و از هر بابت مي توان احتمال داد و اظهار نظر نمود که فرش مکشوف در پازيريک در سرزمين پارت يعني خراسان قديم تهيه شده، ضمن مبادلات تجارتي و داد و ستدهاي معمولي بين مردم شمال ايران به پادشاه سکاها تعلق يافته و در پازيريک همراه جسد اسب پادشاه دفن شده است.

    علاوه بر فرش فوق قطعه کوچک فرش ديگري در پازيريک پيدا شده که نقش آن مشتمل بر مربع هاي کوچک است و بر روي هر مربع تصاوير بانوان عهد هخامنشي را در طرفين آتشدان نشان مي‌دهد. بافت اين فرش دو رو بوده است بدين طريق که تار آن را از پشم ظريف تابيده درست مي‌کرده اند و پود آن را از پشم ظريف به رنگ هاي مختلف گره مي‌زدند و بدين طريق طرح ها و نقوش فرش را از دو طرف نمايان مي‌ساختند. در هر سانتيمتر مربع اين فرش از يک طرف 22 و از طرف ديگر 24 گره زده‌اند. نقوش مربعهاي مزبور هيچ کدام بطور کامل و از هر جهت به ديگري شباهت ندارد در صورتي که در صنعت بافندگي چنين امري عادتاً پيش مي‌آمد.

    از توضيحات آقاي رودنکو در باره ی قطعه فرش مزبور بر مي آيد که بافت آن تقريباً به گليم هاي بسيار ظريفي که مخصوصاً عشاير فارس مي بافند شباهت داشته است. قطعه فرش ديگري هم در پازيريک پيدا شده که از لحاظ طرز بافت عيناً مانند قطعه فوق بوده تنها نقش آن به عوض خانه هاي مربع و تصاوير بانوان هخامنشي، مشتمل بر رديف نقش شيرها نظير رديف نقوش شيرها در حجاري‌هاي تخت جمشيد است.

    بنابراين با کشف نمونه هاي فرش هاي ايران هخامنشي در پازيريک عنوان قديمی ترين و مهم ترين فرش هاي ايران که تا کنون شناخته شده است شامل قطعه فرش سابق الذکر مي‌گردد و پس از آن از فرش هاي ساساني مي توان بحث نمود که مهم تر و معروف تر از همه قالي معروف «بهارستان» است و بنابر گفته ی مورخين، قالي بهارستان در هنگام فتح ايران بدست مسلمين قطعه قطعه شده و بين فاتحين تقسيم گشته است.

    طبري نخستين مورخي است که از اين فرش توصيف نموده است بنا به گفته وي موادي که در اين فرش بکار رفته عبارت بوده از ابريشم و طلا و نقره، رنگ سبز درختان از زمرد و رنگ و متن از نسوج زرين انتخاب شده است. بجاي آب، نگين هاي نفيس شفاف و عوض سنگريزه‌ها مرواريد و عوض شاخه هاي درختان زر و سيم بکار برده بودند. 

    هشام بن عبدالملک (120 هجري) قالي ابريشمين و زريني به طول 90 و عرض 32 متر داشته که با قالي بهارستان رقابت مي‌کرده است. از آن جا که بافندگان فرش مرغوب ايرانيان بوده اند مي‌توان يقين داشت که قالي مزبور در ايران بافته شده بوده است. 

    مسعودي مي نويسد «المستنصر» خليفه عباسي قالي مصوري به صور ايراني با کتيبه هاي پارسي داشته است. يکي از صور مربوط به تاجگذاري سلطاني بوده که کتيبه ی مربوط وي را شيرويه پسر خسرو پرويز معرفي مي نموده است در اين قالي صور شاهان و خلفاي ديگر هم بوده من جمله يزيد بن وليد بن عبدالملک. 

    بنابر آن چه گفته شد بافت اين قالي در ايران بوده و بطور کلي در دوره خلفاي اموي و عباسي مانند ساير رشته هاي صنعتي، قالي بافي دنباله رونق دوره ساساني را طي ميکرده است.

    در اعصار سلجوقي و ايلخاني اين صنعت کماکان رواج کامل داشته است چنان که «غازان خان»، مسجدي ساخته است که به قالي هاي اعلي مفروش مي‌شده است. همچنين وي براي شنب معروف خود تعدادي قالي سفارش داد که در فارس ببافند. ابن بطوطه در اين عصر از قالي هاي سبز فام حدود ايذه و مال امير سخن مي راند.

    از جمله شواهد و دلائل پيشرفته اين صنعت در دوره تيموريان وجود صحنه‌هاي قالي است که در مينياتورهاي اين زمان ديده مي‌شود. چنان که در ضمن تصاوير نسخه خطي «خمسه جامي» کار «قاسم علي» که متعلق به مجموعه قصر گلستان است اين حقيقت را مي‌توان يافت. همچنين مينياتورهاي ديگري از اين زمان دردست است که طرز بافت قالي را نشان مي‌دهد. نقوش و طرح هاي قالي در زمان تيموريان و بعداً در دوران صفويه عموماً توسط هنرمندان بنام اين عصر از قبيل «کمال الدين بهزاد»، «سلطان محمد»، «مير سيد علي» و «محمدي» انجام گرفته است و مي‌توان گفت که تا امروز طرح ها و نقوش قالي هاي ممتاز و معروف ايران از تأثير و نفوذ کار اين استادان جليل بر کنار نيست.

    قالي هاي مشهور ايران که جزو مفاخر هنري ما محسوب مي شود و در خارج از ايران وجود دارد بالغ بر صدها پارچه مي‌باشد. مانند مجموعه قالي هاي نفيس موزه وين، مجموعه قالي هاي معروف موزه برلين، قالي مشهور موزه لوور که سابق بر اين کليساي نتردام را زينت مي داده است، قالي شکار موزه پولدي پوزولي ميلان بافت «غياث الدين جامي» به اندازه 360× 692 سانتيمتر مورخ به سال 929 .        

    در عصر صفويه به طور‌ي که قبلاً نيز گذشت صنعت قالي بافي مورد توجه شاهان اين سلسه قرار گرفت چنان که هنگامي که «نصير الدين محمد همايون» پادشاه هند به واسطه اختلافات داخلي به دربار شاه طهماسب صفوي پناهنده شد، شاه ايران مقدمش را گرامي داشت و پسر خود «مراد ميرزا» را مأمور پذيرائي او نمود. در اين مسافرت قالي بافي ايران به قدري مورد علاقه همايون قرار گرفت که در مراجعت به هندوستان تني چند از استادان قالي و مينياتور ايران را براي رواج هنر و صنعت ايراني به هندوستان برد. اين صنعتگران که از شهرهاي اردبيل و جوشقان و کاشان و خراسان به هندوستان رفتند مکتبي در قالي بافي به وجود آوردند که بنام قالي بافي ايران و هند خوانده مي‌شود. از جمله آثار اين زمان تعداد يازده قطعه قالي نفيس است که هم اکنون جزء مجموعه آستان قدس رضوي در خزانه مبارک حضرت رضا (ع) نگاهداري مي‌شود.

    اين قالي ها که در لاهور توسط استادان ايراني بافته شده کرک آن بسيار ظريف و تار و پود آن از ابريشم است و از حيث رنگ آميزي و ظرافت در جهان بي مانند مي‌باشد و بطوري که حساب شده است در هر دسيمتر مربع از اين قالي ها بيش از يازده هزار گره زده‌اند.

    شاه عباس کبير نیز به واسطه عشق و علاقه خاصي که به صنعت قالي داشت مي‌توان گفت موجد مکتب بخصوصي در قالي بافي شده است.


    ابوریحان بیرونی ، نابغه ی بزرگ ایرانی
     

    ابوریحان محمد بن احمد بیرونی، دانشمند بزرگ و ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و تاریخ‌نگار ایرانی سده چهارم و پنجم هجری است که در ۲۹ شهریور ۳۵۲ خورشیدی (۳ ذیحجه ۳۶۲ قمری) در خوارزم که در قلمرو سامانیان بود به دنیا آمد و زادگاه او که در آن زمان روستای کوچکی بود بعدها به «بیرونی» تجدید نام داده شد.

    پدرش، ابوجعفر احمدبن‌ علي انديجاني، اخترشناس دربار خوارزم‌شاه در رصدخانه‌ي گرگانج بود و مادرش «مهرانه» پيشينه‌ي مامايي داشت.

    ابوريحان خردسال بود كه فراگيري دانش را آغاز كرد. آشنایی بیرونی با امیر نصر منصور بن عراقی باعث راه‌یابی او به دربار خوارزم‌شاه و مدرسه‌ی سلطانی خوارزم شد كه امیر نصر آن را بنیان‌گذاری كرده بود. اما پس از چند سال در پی فروپاشی حكومت خاندان آل عراق بر خوارزم، به ری و سپس گرگان رفت و كتاب «آثارالباقیه» را در آن‌جا به نام شمس المعالی قابوس وشمگیر نوشت.

    بیرونی بین 400 و 407 هجری قمری به خوارزم بازگشت و مدتی را در دربار ابوالعباس مأمون ابن خوارزم زیست. در زمان شورش خوارزم و لشكركشی سلطان محمود غزنوی به خوارزم در آن‌جا بود و سلطان محمود او را در بهار 408 به غزنه برد. بیرونی در لشكركشی‌های محمود به هندوستان همراه او بود و در این سفرها با دانشمندان هندی آشنا شد و با آنان به گفت و گو نشست. زبان سانسكریت آموخت و اطلاعات لازم برای نگارش كتاب «تحقیق ماللهند» را فراهم كرد. بیرونی در 77 سالگی در رجب 440 هجری قمری در غزنه درگذشت.

    پژوهش و دیدگاه‏های ابوریحان بیرونی

    این شگفت ترین مرد روزگاران، به گونه‏ی چشمگیری بر تمامی دانش‏های دانشگاهی روزگار ما همچو: تاریخ، ادبیات، فلسفه، طبیعیات، ریاضیات، هندسه و ستاره شناسی چیرگی داشته است.

    بیرونی در پژوهشی بسیار ارزشمند با نام «لمعات» (در علم مناظر) در زمینه‏ی دانش نورشناسی (optic)، به ویژه ساختار نور، بررسی‏های بسیار گرانسنگی را بر دوش دارد.

    ابوریحان در چگونگی دیدن اجسام به وسیله‏ی چشم، برابر با نگره‏ی ابن هیثم است که: پرتو نور از جسم دیده شده(مرئی) به چشم باز می گردد. و نکته‏ی شگفت انگیز این که در این بررسی بیرونی سرعت نور را پیش از شتاب آوا (صدا) دانسته که دانش غربی چند سده پس از ابوریحان بدان دست یافت.

    او گونه‏ی بالارفتن آب‏ها را از فواره‏ها و چشمه‏ها بیان کرده و روشن کرده است که چگونه چشمه‏ها جوشان می شوند و چگونه می توان آب‏ها را از ژرفای چاه‏ها و چشمه‏ها به قلاع و منارها جریان داد.

    او برابری و ترازمندی سطح آب دریاها و آب‏های زیرزمینی را با ارتفاع زمین در نقاط گوناگون بررسی کرده است.

    او اندازه‏ی روی زمین را به دست آورده و در بخش پایانی کتاب «اسطرلابات» معادله‏هایی برای اندازه گیری نیمکره‏ی زمین آورده که دانشمندان غربی این معادله‏ها را به نام او نوشته‏اند.

    او ماه و سال و روزهای هفتگانه را در میان اقوام و تمدن‏های گوناگون بیان کرده و تاریخ بسیاری از کشورها را گزارش داده و بلندای سرزمین‏های گوناگون را از هنگام خسوف ماه و دیدن آن در سرزمین‏های دیگر به دست آورده است.

    او نخستین کسی است که همانند دانش امروزی، جغرافیا را بررسی کرده و تجربه و بررسی را در این رشته پذیرفته و اساس علم طبیعی را بر پایه‏ی ریاضی استوار ساخته است.

    بیرونی در زمینه‏ی نقشه برداری نیز روش‏های ابداعی خاصی داشته که بر اساس تلفیق دانش‏های ریاضی و هندسه استوار بوده است. عرض جغرافیایی شهر بلخ که توسط بیرونی اندازه گیری شده برابر 41/36 درجه است که با سنجش امروزی (45/36 درجه) نزدیکی شگفتی دارد. پیش از وی، خوارزمی این عرض جغرافیایی را برابر 40/38 درجه تعیین نموده بوده است. بیرونی اندازه‏ی درازای نصف النهار زمین را برابر 4/11062 کیلومتر تعیین نموده که آن نیز با توجه به مقدار دقیق امروزی (0/11110 کیلومتر) دارای دقت فوق العاده‏ای است. روش ابداعی بیرونی در مساحی مبتنی بر تعیین و اندازه گیری زاویه انحطاط افق است. غربیان پیش از آن که به این شیوه برخورد کنند ابداع این روش را به شخصی به نام رایت در قرن هفدهم میلادی نسبت می داده‏اند.

    هزار سال پس از بیرونی انیشتین معتقد بود که نور از ذرات بسیار ریزی تشکیل شده است و نام آن ذرات را «فوتون» نهاد. و ابوریحان عینا همین نظر را داده است و نام آن ذرات را «اجزاء لطیفه» نهاده است.

    در همین روند استاد عبدالحمید نیرنوری می نویسد: «ابوریحان به آزادی هر چه تمامتر درباره‏ی امکان گردش زمین به دور خورشید صحبت می کرد و در پاسخ آنهایی که زمین را ساکن می دانستند و استدلال می کردند....، می گفت: کسانی که زمین را متحرک و خورشید را ساکن فرض می کنند، گویند علت این که اشیایی که در سطح زمین است به فضا پرتاب نمی شود این است که قوه‏ای در مرکز زمین است که اشیا را به سوی خود جذب و در حین حرکت زمین مانع پرتاب اشیا به فضا می شود... و این گفته مربوط به صدها سال پیش از نیوتون و داستان ساختگی افتادن سیب از درخت و کشف قوه‏ی جاذبه توسط او با همین افتادن سیب از درخت است و چنان که دیده می شود قرن‏ها پیش از کوپونیک و گالیله موضوع گردش زمین به دور خورشید به آزادی و بدون هیچگونه مخالفتی از طرف روحانیون اسلامی مورد فحص و بحث قرار می گرفت.»

    ابوریحان ویرایش‏هایی در گاهشماری انجام داد که از ویرایش‏های پاپ گریگوری که شش سده پس از او انجام گرفت درست تر و برتر است. او به گردش، نیروی گرایش، و گرد بودن زمین و گردندگی آن به دور کانون خود، و گردش سالانه دور خورشید که شش سده پس از آن کپرنیک، کپلر و نیوتون به آن پی بردند، پرداخته است.

    ابوريحان در كتاب «الجماهر في معرفه الجواهر» به شرح فلزها و جواهرهاي قاره‌هاي آسيا، اروپا و آفريقا مي‌پردازد و ويژگي‌هاي فيزيكي ماند بو، رنگ، نرمي و زبري حدود 300 نوع كاني و مواد ديگر را شرح مي‌دهد و نظريه‌ها و گفتارهاي دانشمندان يوناني و اسلامي را درباره‌ي آن‌ها بيان مي‌كند. او چگالي‌سنج دقيقي اختراع كرد و چگالي كاني‌هاي شناخته شده را اندازه‌گيري كرد. اندازه‌گيري‌هاي او با اندازه‌گيري‌هاي امروزي، كه با ابزارهاي پيشرفته انجام مي‌شود، چندان تفاوتي ندارد. شرح دستگاه چگالي‌سنج او در كتابي با نام "مقاله في النسب التي بين الفلزات و الجواهر في الحجم" آمده است.

    كاني

    اندازه‌گيري بيروني

    اندازه‌گيري امروزي

    طلا

    26/19

    26/19

    جيوه

    74/13

    56/13

    مس

    92/8

    85/8

    برنج

    67/8

    4/8

    ياقوت آسماني

    97/3

    09/4- 01/4

    ياقوت سرخ

    85/3

    14/4- 95/3

    لعل

    58/3

    7/3- 5/3

    زمرد

    75/3

    75/3- 65/3

    عقيق سرخ

    56/2

    8/2- 5/2

    لاجورد

    6/2

    8/2- 4/2

     
      مقايسه‌ي اندازه‌گيري چگالي كاني‌ها به روش بيروني و روش‌هاي امروزي

    دستگاه چگالي‌سنج بيروني كه بر اصل ارشميدوس كار مي‌كرد، تشكيل شده بود از يك ظرف آب كه ميزابي ظريف به آن وصل كرده بود و ترازويي كه يك كفه‌ي آن درست زير ميزاب جاي گرفته بود و در كفه‌ي ديگر آن صد مثقال از كاني مورد نظر را مي‌گذاشت. سپس براي به تعادل رسيدن ترازو، در كفه‌اي كه زير ميزاب جاي داشت، آب مي‌ريخت. آن‌گاه، وزن و حجم آب را مي‌سنجيد تا به جرم‌ حجمي (چگالي) كاني مورد نظر دست يابد. او به درستي دريافته بود كه خلوص و دماي آب به كار رفته در اين آزمايش‌ها، در چگالي آن اثر دارد و از اين رو، براي آزمايش‌هاي خود همواره از جاي مشخصي از رود جيحون و آن‌هم در آغاز پاييز آب بر مي‌داشت. او پس از رفتن به غزنه، همين آزمايش‌ها را با آب رودخانه‌ي غزنه انجام داد. شرح اين پژوهش‌ها در كتاب ميزان‌الحكمه‌، اثر ابوالفتح عبدالرحمن خازني، آمده است.

    این شگفت ترین نابغه‏ی روزگاران روش سنجش و شمارشِ نتیجه‏ی جمع تصاعد هندسی را پیدا کرد، شعاع دایره‏ی زمین را اندازه گرفت، و شیب مدار خورشید را در برابر سطح استوا با نبود ابزارهای امروزی، 23 درجه و 35 دقیقه اندازه گیری کرده که امروزه 23 درجه و 27 دقیقه اندازه گیری شده است.

     

    آثار ابوریحان بیرونی

    - آثار الباقیه (آثار الباقیه عن القرون الخالیه):

    كتابي در گاهشماري و شناخت زمان است. او در فصل نخست اين كتاب به شناخته‌شده‌ترين واحد گاهشماري، يعني روز، مي‌پردازد و سپس سال‌هاي گوناگون، سال خورشيدي، قمري، يولياني و ايراني و مفهوم كبيسه را شرح مي‌دهد. در فصل سوم به تاريخ‌هاي مهمي مانند طوفان نوح، هجرت، تاريخ عرب‌ها جاهلي، تاريخ خوارزم، تاريخ يزدگردي و تاريخ اسكندر مي‌پردازد. در فصل چهارم به افسانه‌ي اسكندر ذوالقرنين، فصل پنجم به گاهشمار يهودي، فصل ششم به تاريخ شاهان كهن آشور، بابل و هخامنشي‌، اشكاني و ساساني، فصل هفتم به بحث جامع گاشهمار يهودي، فصل هشتم به دين‌ها، از جمله صابئيان يا منداييان، زردشتيان، مانويان و مزدكيان، مي‌پردازد. در نيمه‌ي دم كتاب نيز به جشن‌ها و روزهاي روزه‌داري ملت‌هاي گوناگون مي‌پردازد. آثارالباقیه در 1887م به وسیله‏ی ادوارد زاخائو در لندن منتشر شد.

    - تحقیق ماللهند (تحقيق ماللهند من مقوله مقبوله في‌العقل او مرذوله):

    بيروني در مقدمه‌ي كتاب بر دشواري پژوهش پيرامون هندوستان اشاره مي‌كند و دليل آن را سختي زبان سانسكريت و بدگماني هندي‌ها به مسلمانان مي‌داند. او در فصل‌هاي 2 تا 8 پيرامون دين و فلسفه و در فصل‌ها 9 و 10 و 11 پيرامون كاست‌هاي هندي، قانون‌هاي ازدواج و ساختن بت نوشته است. در فصل‌هاي 12 و 13 به گونه‌هاي ادبيات هندي( ديني، ادبي و اخترشناختي) مي‌پردازد. در فصل‌ها ديگر پيرامون خط‌ها هندي، شطرنج، جغرافيا، خرافه‌ها، افسانه‌ها، نظريه‌هاي اخترشناسي، زيارت‌ها و آيين‌ها ديني، گاهشماري هندي، جشن‌ها، روزه‌داري‌ها و قانون‌هاي ددادگستري مي‌پردازد.

    الکساندر فون‏ هامبلت (Alexander von Hambolot) در آلمان نخستین کسی است که فهرستی از دانش‏های تجربی و زیست شناختی و گفتارهای وابسته به آن را با نام  «cosmos»(= هماهنگی، نظم) در 1847 به نگارش درآورد و در آن دیدگاه همه کارشناسان و دانشمندان را به تحقیق ماللهند گرایش داد.

    بی گمان به وسیله‏ی این کوشش ابوریحان بود که مغرب زمین به شناخت بیشتر هندوستان رسید چنان که بر طبق گفته ویلیام دورانت: «کتاب تاریخ الهند بیرونی یکی از بزرگترین پژوهش‏های علمی ادبیات قرون وسطی می باشد.»

    - القانون المسعودی (القانون المسعودی فی الهیئته و النجوم):

    قانون مسعودي دانش‌نامه‌ي اخترشناسي است و يازده مقاله دارد كه هر مقاله به باب‌ها و فصل‌هايي بخش شده است. مقاله‌هاي 1 و 2 به مفاهيم پايه‌ي كيهان‌شناسي و گاهشماري مي‌پردازد. مقاله‌هاي 3 و 4 پيرامون مثلثات مسطح و كروي است و جدول‌هاي كاملي از تابع‌هاي شناخته شده دارد. مقاله‌ي 5 پيرامون مساحي و جغرافياي رياضي است و جدولي نيز دارد كه مختصات جغرافيايي سرزمين‌ها را نشان مي‌دهد. مقاله‌ي 6 و 7 پيرامون خورشيد و ماه است. مقاله‌ي 8 پيرامون خورشيدگرفتگي، ماه‌گرفتگي و ديدن هلال ماه است. مقاله‌ي 9 پيرامون ستاره‌ها و مقاله‌ي 10 پيرامون سياره‌هاست. مقاله‌ي پاياني نيز پيرامون عمليات احكام نجوم است.

    قانون مسعودی در 1929 میلادی به وسیله‏ی دانشگاه اسلامی علیکره (هند) به انگلیسی ترجمه شد که سبب پژوهش‏هایی در این باره از سوی کارل شوی گشت.

    از این کتاب دو نسخه‏ی خطی (در کتابخانه‏ی برلین و گنجینه‏ی بریتانیا) در دست است.

    ماکس کراوزه (max Krause) خاورشناس آلمانی با برابری هفت نسخه‏ی قدیمی تر از نسخه‏ی آکسفورد آن را ویرایش و منتشر کرد و همان نسخه به کوشش شادروان مولانا ابولکلام آزاد (وزیر فرهنگ هند) در 6- 1954 در سه دفتر در حیدرآباد (دکن) منتشر شد.

    - تحدید نهایات الاماکن لتصحیح مسافات المساکن:

    درباره‏ی ریاضی در رشته‏ی جغرافیا بررسی‏هایی شده و در آن به پژوهش‏هایی همچون اندازه گیری شعاع زمین و ویژه گی‏های اندازه‏های جغرافیایی سرزمین‏ها و... پرداخته است. این پژوهش به وسیله‏ی «جمیل علی» به انگلیسی ترجمه و از سوی دانشگاه امریکایی بیروت در 1968 منتشر شده است.

    - کتاب التفهیم لاوائل صناعة التنجیم:

    كتابي آموزشي است پيرامون اخترشناسي كه به دو زبان عربي و فارسي نوشته شده است. فصل نخست آن پيرامون هندسه است. فصل دوم پيرامون عدد و حساب و جير است. در فصل سوم به جغرافيا، كيهان‌شناسي و اخترشناسي مي‌پردازد. فصل ديگر پيرامون اصطرلاب و چگونگي به كار بستن آن و فصل پاياني درياره‌ي اصول نظري اخترشناسي است. این پژوهش گرانسنگ در 1934 م به وسیله‏ی رایت (R.R. Wright) به انگلیسی (لندن) منتشر شد. و اگر به لاتین نیز بر می گشت بی گمان پایگاهی برابر با قانون بوعلی در اروپا می یافت.

    - استیعاب الوجوه الممکنة فی صنعة الاسطرلاب:

    در این پژوهش با تیزنگری شگفتی به بررسی پرسش امکان حرکت زمین، حرکت وضعی این کره، و اندازه‏ی تقریبی محیط کره‏ی زمین به وسیله‏ی اتساع افق که امروزه به «قاعده‏ی بیرونی» بنام می باشد، پرداخته است.

    این پژوهش ابوریحان به وسیله‏ی ویدمان (E.Wiedemann) به آلمانی ترجمه شده است.

    - استخراج الاوتار فی الدائره:

    این کتاب پيرامون چند مساله‌ي هندسه و راه‌حل‌ها گوناگون آن‌ها‌، از رياضيدان‌هاي يوناني و مسلمان و روش‌هاي ويژه بيروني است. بيروني در اين كتاب از استدلال‌هاي اين رياضيدان‌ها بهره گرفته است: ارشميدوس، ابوسعيد محمد‌بن‌علي ضرير جرجاني، آذرخورين استاد جشنس، ابوعلي حبوبي، ابوسعيد سجزي، ابونصر عراق، ابوعبدالله محمدبن‌احمد شني، ابن‌هيثم، ابوالحسن‌بن‌بامشاد قائني و ابوجعفر خازن.

    این دفتر ابوریحان در 11- 1910 م به وسیله‏ی دکتر ‏هاینریش سوتر (Heinirich Suter)به آلمانی ترجمه و کوشش‏های برجسته‏ای بر آن شده است. و به تازگی نیز بخش‏هایی از آن به انگلیسی روایت و تفسیر شده است.

    و همچنان می توان از دیگر پژوهش‏های ارزشمند او در زمینه‏ی ستاره شناسی نیز «تمهید المستقر لتحقیق معنی الممر» را نام برد. که به سال 1951 به وسیله‏ی دو پژوهشگر عرب به انگلیسی ترجمه شده است.

    ابوریحان بیرونی از دیدگاه بزرگان

    - آثار بی‌نظیر ابوریحان بود که دنیای قدیم را به این سرحد رسانید، مردم اروپا بیش از همه مدیون دانش بی‌نظیر ابوریحانند.   «اسمیت، خاورشناس و محقق انگلیسی»

    - بیرونی شجاع‌ترین دانشمند جهان که در ریاضیات و علوم و فلسفه غوغایی برانگیخت، نابغه‌ای بود که پایهٔ علم و دانش را به حدی رساند که طرح مسایل علمی را به مافوق تصور بالا برده. ابتکار و قدرت خلاقه بیرونی حیرت‌آور بود و دانشمندان جهان سالیان سال می‌توانند از تراوشات مغزی و آثار ارزشمندش بهره جویند.  «بروکلمان، دانشمند و محقق اروپایی


    احترام به ادیان توسط کوروش آریایی
     

    بسیاری از مردم، خصوصا ایرانیان بر این عقیده اند که کوروش نیز مانند دیگر پادشاهان هخامنشی زرتشتی بوده است. اما باید این نکته را یادآور شویم که کوروش با وجود احترام فراوانی که برای اهورامزدا و آیین زرتشت قائل بود، هیچ گاه زرتشتی نبوده است. در واقع کوروش به تمام ادیان و مداهب و خدایانی که به شکل ها و نام های گوناگون در بین جوامع مختلف مورد تقدیس و پرستش مردم بودند، احترام فراوانی می گذاشت.

    او به هنگام ورود به بابل متنی را می خواند و در آن اعلام می کند:

    « اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام، اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد... »

    در این متن کوروش خود را برگزیده ی مزدا می داند و برخوردای از یاری و حمایت او را دلیل موفقیت خود عنوان می کند. همچنین او در منشور حقوق بشر خود می گوید:

    « وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب من را تکان داد... فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند...»

    او ضمن آزادی قوم یهود از چنگ «نبونید» فرمان بازسازی معبد یهوه در اورشلیم را صادر می کند و خدایان سومر و آکد را به نیایشگاه های خودشان باز می گرداند و در تمام این منشور همواره مردوک را مورد ستایش قرار می دهد و اعلام می کند که مردوک مرا پادشاه بابل کرد و او را خدای بزرگ معرفی می کند.

    حالا چگونه می شود عنوان مذهب و دین خاصی را به کوروش نسبت داد. با توجه به این که او هم به اهورامزدا احترام فراوان می گذاشت و هم به مردوک خدای بابل و هم به یهوه خدای یهودیان؟ برای پاسخ به این سوال، سوال دیگری پیش می آید و آن این است که اگر کوروش یک دین خاص داشت، چرا با توجه به قدرت و محبوبیتی که در نزد جوامع داشت، هیچ گاه مردم را به آن دین دعوت نکرد و آنان را در پرستش خدای خود آزاد گذاشت؟

    با توجه به سخنانی که کوروش به هنگام ورود به بابل ایراد می کند و آن چه در استوانه ی گلین برای ملت ها بیان می کند، تنها یک مسئله نمایان است و آن هم آن است که کوروش از اصل به وجود یک خدای واحد اعتقاد داشته است که ملت ها و جوامع گوناگون او را با نام های مختلف می شناختند و برای پرستش او از این جهت که بتوانند او را تجسم کنند، از وسایل گوناگون استفاده می کردند. بنابرین کوروش به این مسئله واقف بوده است که همه ی مردم یک مبدا را می پرستند. به همین او تمام مذاهب جهان را قابل احترام می شناسند و مردم را در پرستش خدای خود آزاد می گذارد. در نظر او اهورامزدا، مردوک، یهوه و ... همه یک معنا داشتند.

    خوب است که ما هم کوروش کبیر، این مرد بزرگ را الگوی خود قرار دهیم و به تمام مذاهب جهان احترام بگذاریم. 

    برگرفته از کتاب :منم کوروش پادشاه هخامنشی

     


    جوانمردی و بخشش کوروش آریایی
     

    کوروش در هنگام فتح بابل برای سپاهیان و نزدیکان نکاتی را بدین گونه یادآور شد: دوستان همیشه باید خدا را شکرگذار بود چون عطایای او بیش از اندازه است. ولی باید غنایم را مال خود بدانیم و از همه چیز پاسداری کنیم و بیهوده آنها را از بین نبریم اگر مقداری از آن را به مغلوبان اهدا کنیم کمال انسانیت است. در هر حال چون به مال و منان رسیدید نباید طریق عیش و عشرت را در پیش بگیرید و تنبلی و کاهنی کنید چون در این صورت پس از چندی به حال همین شکست خوردگان خواهید افتاد و انسان های بیهوده خواهید شد. کار را پست نشمارید و اوقات خود را به بطالت مگذرانید. سستی را از خود دور کنید و از نیروی خود به بهترین وجه استفاده کنید و آن را با بیکاری هدر ندهید چون بیکاری سبب انحطاط اخلاقی میشود. دوستان من همیشه پرهیزگار و باتقوا باشید و این را در عمل نشان دهید. تقوای شما بایستی بیشتر از ملت شکست خورده باشد. احساس گرسنگی و تشنگی و سرما و گرما و خستگی و خواب در همه یکسان است ولی می توان از نظر اخلاقی برتر از سایرین بود و این هم نشانه ی انسانیت است. باید حزم و احتیاط  و مراقبت دائمی باشد تا از گزند در امان بمانیم.

     

    کوروش انسانی کم نظیر بود. این مرد برجسته در جوانمردی، گذشت، فداکاری، نجابت، عیب پوشی، عدالت، از خود گذشتگی، رافت و مهربانی، رقت قلب، مردانگی، شجاعت، خلق خوش و جمیع صفات پسندیده سرآمد همه بوده است پادشاهی عادل که همیشه در فکر رعیت و آسایش او بود و در هر موردی اگر اجحافی می دید سخت واکنش نشان می داد. بر حسب عقیده و نظر صاحب نظران زمان خود و حتی دشمنان پادشاهی نمونه بود. در هنگام غذا تعداد زیادی از نزدیکان با او غذا می خوردند و تنها غذا خوردن را دوست نداشت. اغلب مقداری غذا برای نگهبانان می فرستاد و از این راه محبت آنان را جلب می کرد. لباسش مادی بود و عقیدهاش این بود که لباس تمام بدن را میپوشاند. در تمام زندگانی این پادشاه فقط یک زن داشت و پس از فوت، زن دیگری را اختیار نکرد. در عین حال او شخصیتی با تدبیر بود، بطوری که پادشاه توانست شالوده ی امپراتوری بزرگی را بنیان نهد که از مدیترانه تا رود سند و از روسیه تا خلیج فارس وسعت داشت و این سرزمین وسیع را به بهترین وجهی اداره میکرد.

    میگویند : نمونه ی از خود گذشتگی و مهربانی او 

    «یک روز وقتی کوروش در فینیقیه سوار بر اسب مشغول به دیدن از سپاهیان و بازدید شهر و رسیدگی به امور اهالی بود، جوانی ارتب نام بر روی درخت نزدیک محل بازدید نشسته و تیر و کمان نهاده و انتظار کوروش را می کشید تا او را به قتل برساند. از قضا هنگامی که کوروش به تیر رس او رسید تیر سه شاخه از کمان رها شد ولی از حسن اتفاق در همان زمان اسب کوروش پایش در گودالی گیر کرد و بر زمین خورد و تیر به کوروش اصابت نکرد. اطرافیان او را دستگیر کرده و نزد کوروش بردند. کوروش از او پرسید: به چه سبب میخواستی مرا یکشی؟ ارتب جواب داد: چون چندین نفر از کسان من در جنگ با تو کشته شده اند. کوروش پرسید: اگر من به جای تو بودم با من چه کار میکردی؟ ارتب جواب داد: دستور میدادم تو را به قتل برسانند.کوروش گفت ولی من این کار را با تو نمی کنم. ارتب گفت: پس میخواهی با من چه کار کنی؟ کوروش گفت: تو را آزاد مینمایم، چون من جواب بدی را با نیکی جواب خواهم داد. ارتب کوروش را ستود و از کوروش خواست که او را در ردیف فداییان خود قرار دهد. کوروش نیز خواسته ی او را پذیرفت. در جنگ با مساژت ها هنگامی که کوروش از پشت جبهه دچار شکست شد و ماساژت ها بخش عقب جبهه را دچار تزلزل کردند، مردی از ماساژت ها با شمشیر به گردن آن نازنین زد که بر اثر همان ضربه کوروش به قتل رسید. ارتب که نزدیک کوروش بود پس از کشتن ضارب جسد کوروش را از میدان نبرد به در برد و با سرعت جسد را به پاسارگاد رساند و زمانی که کوروش را جهت دفن حاضر کرد از شدت اندوه با خنجر شکم خود را درید و به این ترتیب زندگی، پس از مرگ کوروش را نخواست.

     


    فردوسی ، راز ماندگاری زبان فارسی
     

    فردوسي استاد بي همتاي شعر و خرد پارسي و بزرگترين حماسه سراي جهان است. اهميت فردوسي در آن است چه با آفريدن اثر هميشه جاويد خود، نه تنها زبان ، بلكه كل فرهنگ و تاريخ و در يك سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ايراني را جاودانگي بخشيد و خود نيز برآنچه كه ميكرد و برعظمت آن ، آگاه بود و مي دانست كه با زنده نگه داشتن زبان ويژه يك ملت ، در واقع آن ملت را زندگي و جاودانگي بخشيده است .

                بسي رنج بردم در اين سال سي             عجم زنده كـردم بديــن پــــارسي

    فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني كرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي كند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترك داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترك را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود كه تركيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسي براي فردوسي ارزشهاي بنيادي و اصلي به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعي قرار داده كه هر ضلع آن بيانگر يكي از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايراني ، خردمندي ، عدالت و دين ورزي او هر موضوع و هر حكايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم مي كند. علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگي ما ايرانيان است كه مي كوشد تا به تاخت و تاز ترك هاي متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايراني را معادل آزاده مي داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد مي كند؛ بدان سبب كه پاسخي به ستمهاي امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازي ، ايرانيان ، موالي خوانده مي شدند و با آنان همانند انسان هاي درجه دوم رفتار مي شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن كه بيان انديشه ها و نيات يك فرد باشد، ارتقاي نگرشي ملي و انساني و يا تعالي بخشيدن نوعي جهانبيني است.

    سي سال بعد يعني در سال 400 هجري برابر با 1010 ميلادي پس از پايان خلق شاهنامه اين اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوي نشان داده مي شود. به علت هاي گوناگون كه مهمترين شان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حكومتي با فردوسي باعث برگشتن فردوسي به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسي در سال 411 هجري برابر با 1020 ميلادي در زادگاه خود بدرود حيات گفت ولي ياد و خاطره اش براي همه دوران در قلب ايرانيان جاودان مانده است.

    زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداريم ، تقريبا چيزي از شخصيت ، عقايد، خاطرات و افكار نظام يافته ما باقي نخواهد ماند بدون زبان ، موجوديت انسان هم به پايان مي رسد زبان ، ذخيره نمادين انديشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداري ها، افكار قالبي و انگيزه هايي است كه در سوق دادن و تجلي هويت فرهنگي انسانها نقش اساسي دارد.همگان بر اين باورند كه واژه ها در كارگاه انديشه و جهان بيني انديشمندان و روشنفكران هر دوره در هم مي آميزند تا زايش مفاهيم عميق انساني تا ابد تداوم يابد. با وجود اين ، در يك داوري دقيق ، تمايزات غيرقابل كتمان و قوت كلام سخنسراي نام آور ايراني حكيم ابوالقاسم فردوسي با همتايان همعصر خود آشكارا به چشم مي خورد زبان و كلمات برآمده از ذهن فرانگر و تيزبين او، در محدوديت قالبهاي شعري ، تن به اسارت نمي سپارد و ناگزير به گونه شگفت آوري زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسي به علت ضرورت زماني و جو اختناق حاكم در زمان خود، بالاجبار براي بيان مسائل روز: زباني كنايه و اسطوره اي انتخاب كرده است ؛ در حالي كه محتواي مورد بحث او مسائل جاري زمان است بدين اعتبار، فردوسي از معدود افرادي است كه توان به تصوير كشيدن جنايات قدرت سياسي زمان خويش را داشته است پايان سخن آن كه انگيزه فردوسي از آفريدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سياسي ، اقتصادي و فرهنگي خلفاي عباسي و سلطه اميران ترك بود .

    آنچه كورش كرد و دارا وانچه زرتشت مهين
    زنده گشت از همت فردوسي سحـر آفرين
    نام ايــــران رفته بــود از يـاد تا تـازي و تـرك
    تركــتــازي را بــرون راندند لاشـــه از كـمين
    اي مبـــارك اوستـــاد‚ اي شاعـــر والا نژاد
    اي سخنهايت بســوي راستي حبلي متين
    با تـــو بد كـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
    آزمـــنـــدان بــخيـــل و تاجـــداران ضـنــيــن

    زندگینامه ی فردوسی

    حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.

    فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.

    همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.

    چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

    او خود می گوبد:

    بسی رنج بردم بدین سال سی
    عجم زنده کردم بدین پارسی
    پی افکندم از نظم کاخی بلند
    که از باد و باران نیابد گزند
    بناهای آباد گردد خراب
    ز باران و از تابش آفتاب 

    فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

    اَلا ای برآورده چرخ بلند
    چه داری به پیری مرا مستمند
    چو بودم جوان برترم داشتی
    به پیری مرا خوار بگذاشتی
    به جای عنانم عصا داد سال
    پراکنده شد مال و برگشت حال

    بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

    اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.

    علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.

    عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.

    ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.

    به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

    گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.

    تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

    در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.

    اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.

    از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.

    شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.

    فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.

    او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.


    سخنان فردوسی بزرگ

    - دانایی توانایی به بار می آورد  ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد . فردوسی خردمند

    - گوش شنونده  همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است . فردوسی خردمند 

    - خرد برترین هدیه الهی است .  فردوسی خردمند

    - خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست . فردوسی خردمند

    - کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است . فردوسی خردمند

    - بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند 

    - خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند . فردوسی خردمند

    - اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد . فردوسی خردمند

    - خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است . فردوسی خردمند

    - کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد . فردوسی خردمند 

    - دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی . فردوسی خردمند

    - به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان  ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش  می کشد ، نه آرام می شود  و نه همچون ما تباهی می پذیرد  .  فردوسی خردمند

    - روح و روان  و دل جهان روشن است و زمین را بی دریغ روشن می سازد خورشید از خاور برخاسته بسوی باختر که مسیری درست و بی نظیر است ای آنکه همچون آفتاب لبریز از نور و خردی تو را چه شده است که بر من نمی تابی ؟!! .  فردوسی خردمند

    - چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست . فردوسی خردمند

    - بی خردی  است، که بگویم  کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد . فردوسی خردمند

    - رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست . فردوسی خردمند

    - اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری  .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری . فردوسی خردمند

    - کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد . فردوسی خردمند

    - این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست . فردوسی خردمند

    - فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است .  فردوسی خردمند

    - کسی که به آبادانی  می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند . فردوسی خردمند

    - آنکه آفریننده و با فر است در این جهان رنج های بسیار خواهد خورد . فردوسی خردمند

    - از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند . فردوسی خردمند

    - جایگاه پرستش گران کوهستان است . فردوسی خردمند

    - آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد . فردوسی خردمند

    - فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید .  فردوسی خردمند

    - کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت .  فردوسی خردمند

    - خسروی بزرگتر ، بندگی بیشتر می خواهد .  فردوسی خردمند

    - ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید .  فردوسی خردمند

    - آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود .  فردوسی خردمند

    - دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت .  فردوسی خردمند

    - جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد .  فردوسی خردمند

     


    روزی که امیرکبیر گریه کرد
     

    در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به ‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس ‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از این که فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

    منبع: داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر، محمود حکیمی


    زندگینامه رازی ، دانشمند بزرگ ایرانی
     

    نام وی محمد و نام پدرش زکریا و کنیه‌اش ابوبکر است. مورخان شرقی در کتاب‌هایشان او را محمد بن زکریای رازی خوانده‌اند، اما اروپائیان و مورخان غربی از او به نام‌های رازس Rhazes=razes و رازی Al-Razi در کتاب‌های خود یاد کرده‌اند. به گفته ابوریحان بیرونی وی در شعبان سال ۲۵۱ هجری (۸۶۵ میلادی) در ری متولد شده و دوران کودکی و نوجوانی‌ و جوانی‌اش دراین شهر گذشت. چنین شهرت دارد که در جوانی عود می‌نواخته و گاهی شعر می‌سروده‌است. بعدها به کار زرگری مشغول شد و پس از آن به کیمیاگری روی آورد، وی در سنین بالا علم طب را آموخت. بیرونی معتقد است او در ابتدا به کیمیا اشتغال داشته و پس از آن‌که در این راه چشمش در اثر کار زیاد با مواد تند و تیز بو آسیب دید، برای درمان چشم به پزشکی روی آورد. . در کتاب‌های مورخان اسلامی آمده‌است که رازی طب را در بیمارستان بغداد آموخته‌است، در آن زمان بغداد مرکز بزرگ علمی دوران و جانشین دانشگاه جندی شاپور بوده‌است و رازی برای آموختن علم به بغداد سفر کرد و مدتی نامعلوم در آن‌جا اقامت گزید و به تحصیل علم پرداخت و سپس ریاست بیمارستان معتضدی را برعهده گرفت. پس از مرگ معتضد خلیفه عباسی به ری بازگشت و عهده‌دار ریاست بیمارستان ری شد و تا پایان عمر در این شهر به درمان بیماران مشغول بود. رازی در آخر عمرش نابینا شد، درباره علت نابینا شدن او روایت‌های مختلفی وجود دارد، بیرونی سبب کوری رازی را کار مداوم با مواد شیمیایی چون بخار جیوه می‌داند.

    نام و نشان رازی رازی پزشک کیمیایی و فیلسوف نامدار که چیز زیادی از زندگانی او دانسته نیست. نام نیای رازی یحیی بوده است و بدین نام و نسب "ابوبکرمحمدبن زکریا بن یحیی الرازی" یاد کرده است. در بعضی از منابع، پیشه زرگری اولین کار رازی شمرده شده است. گفته می‌شود که وی در روم شوشه‌های طلا معامله می‌کرد و شناخت کیمیا در نزد وی از همین داستان نتیجه گرفته شده است و بعدها رازی به طب پرداخته است.
    طبق قول ابوریحان بیرونی در ماه شعبان سال 251ق _ 865م در ری زاده شد

     

    فلسفه رازی

    رازی از تفکرات فلسفی رایج عصر خود که فلسفه ارسطویی‌- افلاطونی بود، پیروی نمی‌کرد و عقاید خاص خود را داشت که در نتیجه مورد بدگویی اهل فلسفه هم‌عصر و پس از خود قرار گرفت. .هم‌چنین عقایدی که درباره ادیان ابراز داشت سبب شد موجب تکفیر اهل مذهب واقع شود و از این‌رو بیشتر آثار وی در این زمینه از بین رفته‌است. رازی را می‌توان برجسته‌ترین چهره خردگرایی و تجربه‌گرایی در فرهنگ ایرانی‌ و اسلامی‌ نامید. وی در فلسفه به سقراط و افلاطون متمایل بود و تأثیراتی از افکار هندی و مانوی در فلسفه وی به چشم می‌خورد. با این وجود هرگز تسلیم افکار مشاهیر نمی‌شد بلکه اطلاعاتی را که از پیشینیان بدست آورده بود مورد مشاهده و تجربه قرار می‌داد و سپس نظر و قضاوت خود را بیان می‌دارد و این را حق خود می‌داند که نظرات دیگران را تغییر دهد و یا تکمیل کند. از آراء رازی اطلاع دقیقی در دست نیست جز در مواردی که در نوشته‌های مخالفان آمده‌است. در نظر رازی جهان جایگاه شر و رنج است اما تنها راه نجات، عقل و فلسفه‌است و روان‌ها از تیرگی این عالم پاک نمی‌شود و نفس‌ها از این رنج رها نمی‌شوند مگر از طریق فلسفه... در فلسفه اخلاق رازی مساله لذت و رنج اهمیت زیادی دارد. از دید وی لذت امری وجودی نیست، یعنی راحتی از رنج است و رنج یعنی خروج از حالت طبیعی به‌وسیله امری اثرگذار و اگر امری ضد آن تأثیر کند و سبب خلاص شدن از رنج و بازگشت به حالت طبیعی شود، ایجاد لذت می‌کند. رازی فلسفه را چنین‌ تعریف می‌کند که چون «فلسفه تشبه به خداوند عزوجل است به قدر طاقت انسانی» و چون آفریدگار بزرگ در نهایت علم و عدل و رحمت است پس نزدیکترین کسان به خالق، داناترین و عادل‌ترین و رحیم‌ترین ایشان است. رازی با وجود آن‌که به خدا و ماوراء الطبیعه اعتقاد داشت، نبوت و وحی را نفی می‌کرد و ضرورت آن را نمی‌پذیرفت و در دو کتاب «فی‌النبوات‌» و «فی حیل المتنبین» به نفی نبوت پرداخته‌است. «از تعلیمات او این بود که همه آدمیان سهمی ا ز خرد دارند که بتوانند نظرهای صحیح درباره مطالب عملی و نظری به‌دست آورند، آدمیان برای هدایت شدن به رهبران دینی نیاز ندارند، در حقیقت دین زیان‌آورد است و مسبب کینه و جنگ. نسبت به همه مقامات همه سرزمین‌ها شک داشت.» این تفکرات رازی موجب خشم علمای اسلامی بر علیه او شد و او را ملحد و نادان و غافل خواندند و آثار او را رد کردند.

     
    استادان زکریای رازی
     

    مورخان طب و فلسفه در قدیم به تفاریق استادان رازی را سه تن یاد کرده‌اند:
    ابن ربن طبری: زکریا در طب شاگرد وی بوده است. ابوزیذ بلخی: حکیم زکریای رازی در فلسفه شاگرد وی بوده است. ابوالعباس محمد بن نیشابوری: استاد محمد بن زکریا رازی در حکمت مادی (ماترلیسیم) یا گیتی‌شناسی بوده است. دانش شیمی و رازی رازی، پزشک و طبیعت شناس بزرگ ایرانی را پدر شیمی یاد کرده‌اند، از آن رو که دانش کیمیایی کهن را به علم شیمی نوین دگرگون ساخت. ابن ندیم از قول رازی گفته است: "روا نباشد که دانش فلسفه را درست دانست و مرد دانشمند را فیلسوف شمرد، اگر دانش کیمیا در وی درست نباشد و آن را نداند."
     

    مکتب کیمیا
     

    رازی مکتب جدیدی در علم کیمیا تأسیس کرده که آن را می‌توان مکتب کیمیای تجربی و علمی نامید. ژولیوس روسکا دانشمند برجسته‌ای که در شناسایی کیمیا (شیمی) رازی به دنیای علم بیشتر سهم و جهد مبذول داشته، رازی را پدر شیمی علمی و بانی مکتب جدیدی در علم دانسته، شایان توجه و اهمیت است که قبلا این لقب را به دانشمند بلند پایه فرانسوی لاوازیه داده بودند. به هر حال آنچه مسلم است تأثیر فرهنگ ایرانی دوران ساسانی در پیشرفت علوم دوران اسلامی و از جمله کیمیاست که در نتیجه موجب پیشرفت علم شیمی امروزه شده است.
     

    نظریه اتمی و رازی
     

    در فرآیند دانش کیمیا به علم شیمی توسط رازی، نکته‌ای که از نظر محققان و مورخان علم، ثابت گشته، نگرش "ذره یابی" یا اتمسیتی رازی است. کیمیاگران، قائل به تبدیل عناصر به یکدیگر بوده‌اند و این نگرش موافق با نظریه ارسطویی است که عناصر را تغییرپذیر یعنی قابل تبدیل به یکدیگر می‌داند. لیکن از نظر ذره گرایان عناصر غیر قابل تبدیل به یکدیگرند و نظر رازی هم مبتنی بر تبدیل ناپذیری آنهاست و همین علت کلی در روند تحول کیمیایی کهن به شیمی نوین بوده است. به تعبیر تاریخی زکریا، "کیمیا" ارسطویی بوده است و "شیمی" دموکریتی است. به عبارت دیگر، شیمی علمی رازی، مرهون نگرش ذره‌گرایی است، چنانچه همین نظریه را بیرونی در علم "فیزیک" کار است و بسط داد.
    در اروپا فرضیه اتمی را "دانیل سرت" Daniel Seer در سال 1619 از فلاسفه یونانی گرفت که بعدها "روبرت بویل" آن را در نظریه خود راجع به عنصرها گنجاند. با آنکه نظریه بویل با دیدگاه‌های کیمیاگران قدیم تفاوت آشکار دارد نباید گذشت که از زمان فیلسوفان کهن تا زمان او، تنها رازی قائل به اتمی بودن ماده و بقاء و قدمت آن بوده است و با ان که نظریه رازی با مال بویل و یا نگرش نوین تفاوت دارد، لیکن به نظریات دانشمندان شیمی و فیزیک امروزی نزدیک است.
     

    اکتشافات رازی
     

     در شیمی رازی توانست مواد شیمیایی چندی از جمله الکل و اسید سولفوریک (زیت الزاج) و جز این ها را کشف کرد.
     

    ارتباط رازی با دیگر دانش‌ها
     

     رازی در علوم طبیعی و از جمله فیزیک تبحر داشته است. ابوریحان بیرونی و عمر خیام نیشابوری، بررسی‌ها و پژوهش‌های خود را از جمله در چگال‌سنجی زر و سیم مرهون دانش "رازی" هستند. رازی در علوم فیزیولوژی و کالبدشکافی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی‌شناسی، زمین شناسی، هواشناسی و نورشناسی دست داشته است.
     

    «اگر همه می‌توانستند از استعدادهای خود درست بهره بگیرند، دنیا همان بهشت موعود می‌شد که همه می‌خواهند .»  رازی


    منابع:
    کتاب «محمد زکریای رازی»  نوشته ی محمود نجم آبادی
    کتاب «حکیم رازی»  نوشته ی پرویز اذکائی

     


    کوروش آريايي در تورات
     

    یهودیان در زمان ظهور کوروش دوران اسارت را در بابل می گذراندند. عده ای از یهودیان که پایبند دین و مذهب خود بودند، از اقامت در بابل که بت پرستی و فساد رواج زیادی داشت، رنج می بردند. در آن زمان پیامبران بنی اسرائیل پیشگویی کرده و مژده می دادند که به زودی خداوند شحصی را برای نجات یهودیان برمی انگیزد. پیشگویی های آن ها در آخرین سال های اقامت یهودیان در بابل با مشاهده ی وضعیت نامساعد این سرزمین بیشتر شد. یهودیان از پیشروی های ایرانیان آگاه شدند و با توجه به سیاست مدبرانه کوروش بود که پیامبران بنی اسرائیل پیشگویی هایی نمودند که به زودی به حقیقت پیوست. یکی از این پیامبران «اشعیا» بود که پیشگویی های او در تورات به شرح زیر است: 

    «خداوند سپاه‌ مقدس‌ و شجاع‌ خود را که‌ مشتاق‌ خدمتش‌ هستند فرا خوانده‌ است‌ تا کسانی‌ را که‌ بر ایشان‌ غضبناک‌ است‌ مجازات‌ کند... آن ها را از سرزمین های‌ بسیار دور می‌آورد تا ایشان‌ را همچون‌ اسلحه‌ای‌ در دست‌ بگیرد و توسط‌ آن ها سراسر خاک‌ بابل‌ را ویران‌ کند و غضب‌ خود را فرو نشاند... من‌ مادها را که‌ توجهی‌ به‌ طلا و نقره‌ ندارند به‌ ضد بابلی‌ها برخواهم‌ انگیخت‌ تا بابلی‌ها نتوانند با پیشکش‌ کردن‌ ثروت‌ خود جان‌ خود را نجات‌ دهند.»       اشعیا، باب 13 

    «زمانی‌ خواهد رسید که‌ پادشاهی‌ عادل‌ بر تخت‌ سلطنت‌ خواهد نشست‌ و رهبرانی‌ با انصاف‌ مملکت‌ را اداره‌ خواهند کرد. هر یک‌ از آنان‌ پناهگاهی‌ در برابر باد و طوفان‌ خواهد بود. آنان‌ مانند جوی‌ آب‌ در بیابان‌ خشک‌، و مثل‌ سایه‌ خنک‌ یک‌ صخره‌ بزرگ‌ در زمین‌ بی‌آب‌ و علف‌ خواهند بود و چشم‌ و گوش‌ خود را نسبت‌ به‌ نیازهای‌ مردم‌ باز نگه‌ خواهند داشت‌. آنان‌ بی حوصله‌ نخواهند بـود بلکه‌ با فهم‌ و متانت‌ با مردم‌ سخـن‌ خواهنـد گفت‌.»   اشعیا، باب 32 

    «تسلی دهید به مردم من و مژده دهید، زیرا زمان مجازات سر آمد و از گناهان آنان در گذشتم... سخنان مرا بشنوید. چه‌ کسی‌ این‌ مرد را از مشرق‌ آورده‌ است‌ که‌ هر جا قدم‌ می‌گذارد آن جا را فتح‌ می‌کند؟ چه‌ کسی‌ او را بر قوم‌ها و پادشاهان‌ پیروز گردانیده‌ است‌؟ شمشیر او سپاهیان‌ آنان‌ را مثل‌ غبار به‌ زمین‌ می‌اندازد و کمانش ‌آنان‌ را چون‌ کاه‌ پراکنده‌ می‌کند... اما من‌ مردی‌ را از شرق‌ برگزیده‌ام‌ و او را از شمال‌ به‌ جنگ‌ قوم‌ها خواهم‌ فرستاد. او نام‌ مرا خواهد خواند و من‌ او را بر پادشاهان‌ مسلط‌ خواهم‌ ساخت‌. مثل‌ کوزه‌گری‌ که‌ گل‌ را لگدمال‌ می‌کند، او نیز آن ها را پایمال‌ خواهد کرد.»     اشعیا، باب 41

    «خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته است چنین می گوید: من یهوه هستم و همه چیز را ساختم... و درباره کوروش می گوید که او شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید. او اورشلیم را بازسازی خواهد کرد و خانه مرا دوباره بنیاد خواهد نهاد.»  اشعیا، باب 44

    «خداوند کوروش‌ را برگزیده‌ و به‌ او توانایی‌ بخشیده‌ تا پادشاه‌ شود و سرزمین ها را فتح‌ کند و پادشاهان‌ مقتدر را شکست‌ دهد. خداوند دروازه‌های‌ بابل‌ را به روی‌ او باز می‌کند. دیگر آن ها به روی‌ کوروش‌ بسته‌ نخواهند ماند. خداوند می‌فرماید: ای‌ کوروش‌، من‌ پیشاپیش‌ تو حرکت‌ می‌کنم‌، کوه‌ها را صاف‌ می‌کنم‌، دروازه‌های‌ مفرغی‌ و پشت ‌بندهای‌ آهنی‌ را می‌شکنم‌. گنج های‌ پنهان‌ شده‌ در تاریکی‌ و ثروت های‌ نهفته‌ را به‌ تو می‌دهم‌. آن گاه‌ خواهی‌ فهمید که‌ من‌ خداوند، خدای‌ اسرائیل‌ هستم‌ و تو را به‌ نام‌ خوانده‌ام‌. من‌ تو را برگزیده‌ام‌ تا به‌ اسرائیل‌ که‌ خدمتگزار من‌ و قوم‌ برگزیده‌ من‌ است‌ یاری‌ نمایی‌. هنگامی‌ که‌ تو هنوز مرا نمی‌شناختی‌، من‌ تو را به‌ نام‌ خواندم‌. من‌ خداوند هستم‌ و غیر از من‌ خدایی‌ نیست‌. زمانی‌ که‌ مرا نمی‌شناختی‌، من‌ به‌ تو توانایی‌ بخشیدم‌، تا مردم‌ سراسر جهان‌ بدانند که‌ غیر از من‌ خدایی‌ دیگر وجود ندارد و تنها من‌ خداوند هستم‌... من‌ زمین‌ را ساختم‌ و انسان‌ را بر روی‌ آن‌ خلق‌ کردم‌. با دست‌ خود آسمان ها را گسترانیدم‌. ماه‌ و خورشید و ستارگان‌ زیر فرمان‌ من ‌هستند.  اکنون‌ نیز کوروش‌ را برانگیخته‌ام‌ تا به‌ هدف‌ عادلانه‌ من‌ جامه‌ عمل‌ بپوشاند. من‌ تمام‌ راه ‌هایش‌ را راست‌ خواهم‌ ساخت‌. او بی‌آنکه‌ انتظار پاداش‌ داشته‌ باشد، شهر من‌ اورشلیم‌ را بازسازی‌ خواهد کرد و قوم‌ اسیر مرا آزاد خواهد ساخت‌.»    اشعیا، باب 45

    خداوند در همین باب (45) می فرماید:« ای‌ قوم‌هایی‌ که‌ از دست‌ کوروش‌ می‌گریزید، جمع‌ شوید و نزدیک‌ آیید و به‌ سخنان‌ من‌ گوش‌ دهید. چه‌ نادانند آنانی‌ که‌ بت های‌ چوبی‌ را با خود حمل‌ می‌کنند و نزد خدایانی‌ که‌ نمی‌توانند نجاتشان‌ دهند، دعا می‌کنند. با هم‌ مشورت‌ کنید و اگر می‌توانید دلیل‌ بیاورید و ثابت‌ کنید که‌ بت‌پرستی‌ عمل‌ درستی‌ است‌. غیر از من‌ چه‌ کسی‌ گفته‌ که‌ این‌ چیزها در مورد کوروش‌ عملی‌ خواهد شد؟ غیر از من‌ خدایی‌ نیست‌.»

    « همه ی‌ شما بیایید و بشنوید. هیچ کدام‌ از خدایان‌ شما قادر نیست‌ پیشگویی‌ کند که‌ مردی‌ را که‌ من‌ برگزیده‌ام‌ حکومت‌ بابل‌ را سرنگون‌ خواهد کرد و آن چه‌ اراده‌ کرده‌ام‌ بجا خواهد آورد. اما من‌ این‌ را پیشگویی‌ می‌کنم‌. بلی‌، من‌ کوروش‌ را خوانده‌ام‌ و به‌ او این‌ مأموریت‌ را داده‌ام‌ و او را کامیاب‌ خواهم‌ ساخت‌.»    اشعیا، باب 48

    از دیگر پیامبران، ارمیای نبی بود که در باب 31 کتاب خود به یهودیان مژده آزادی از اسارت و بازسازی اورشلیم را داد که این امر توسط کوروش محقق شد. از دیگر پیامبران یاد شده در عصر اسارت یهودیان، عزرای نبی بود که به همراه بسیاری از یهودیان پس از سقوط یهودا در سال 586 قبل از میلاد به بابل تبعید شد و در سال 539 ق.م با آزادی اسیران یهودی توسط کوروش به سرزمین خود بازگشت. او در باب 1 کتاب خود می گوید:

    « در سـال‌ اول‌ سلطنت‌ کـورش‌، پادشـاه‌ پارس‌، خداوند آن چه‌ را که‌ توسط‌ ارمیای‌ نبی‌ فرموده‌ بود، به‌ انجام‌ رساند. خداوند کورش‌ را بر آن‌ داشت‌ تا فرمانی‌ صادر کند و آن‌ را نوشته‌ به‌ سراسر سرزمین‌ پهناورش‌ بفرستد. این‌ است‌ متن‌ آن‌ فرمان‌: من‌، کورش‌ پادشاه‌ پارس‌، اعلام‌ می‌دارم‌ که‌ خداوند، خدای‌ آسمان ها، تمام‌ ممالک‌ جهان‌ را به‌ من‌ بخشیده‌ است‌ و به‌ من‌ امر فرموده‌ است‌ که‌ برای‌ او در شهر اورشلیم‌ که‌ در یهودا است‌ خانه‌ای‌ بسازم‌. بنابراین‌، از تمام‌ یهودیانی‌ که‌ در سرزمین‌ من‌ هستند، کسانی‌ که‌ بخواهند می‌توانند به‌ آن جا بازگردند و خانه‌ خداوند، خدای‌ اسرائیل‌ را در اورشلیم‌ بنا کنند. خدا همراه‌ ایشان‌ باشد!»   عزرا، باب1

    با توجه به محتوای کتاب های ارمیا و اشعیا درباره ی ظهور کوروش و نجات بنی اسرائیل مشخص می شود که یهودیان کوروش را مسیح نجات بخش و در حقیقت شخص برانگیخته شده از سوی یهوه، خدای اسرائیل، می دانستند. مسلما خدمات کوروش در حق این قوم و اظهار محبت نسبت به ایشان باعث شد یهودیان او را مسیح خداوند تلقی کنند و ظهور او را به خواست خدا برای رهایی بنی اسرائیل از آوارگی و پراکندگی و همچنین بازسازی پرستشگاه اورشلیم بدانند.

    بعضی از محققین و مورخین کمک و خدمات کوروش را به یهودیان طور دیگر تعبیر نموده اند و به آن جنبه ی مذهبی و سیاسی داده اند اما لازم به یادآوری است که کوروش به فضیلت انسانی ارج می نهاد، بدون این که توجهی به اعتقادات و مذهب افراد بکند. او هر شهری را که تصرف می کرد، به اعتقادات مردم آن شهر احترام می گذاشت و علاوه بر این که به مردم شهر آسیبی نمی رسانید، به آن ها کمک نیز می کرد.


    سنگ نبشته ی آرامگاه داریوش بزرگ

    آرامگاه داریوش بزرگ

    خداي بزرگ است اهورامزدا، كه زمين و آسمان را آفريد. شادي را براي انسان آفريد. خرد و توانايي كار را به داريوش شاه ارزاني داشت. يك فرمانروا از ميان بسيار.

    منم داريوش شاه، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمين هاي دربردارنده ی همه ی تبارها، شاه در اين زمين بزرگ دوركران، پسر ويشتاسپ، يك هخامنشي، يك پارسي، از تبار آريايي.

    چون اهورامزدا اين سرزمين آشفته را به من ارزاني داشت، مرا شاه كرد و به خواستش من آن را در جايگاه خود نشاندم؛ آن چه را به آن ها گفتم، آن را به كار بستند، چنان كه كام من بود. اكنون اگر بيانديشي كه: «چند بود كشورهايي كه داريوش شاه داشت؟» بنگر به پيكره‌هايي كه تخت را مي‌برند، پس درخواهي يافت كه: «نيزه ی مرد پارسي بسي دور فرا رفته است». آن چه كه كرده شد، همه را به خواست اهورا مزدا كردم. باشد كه اهورا مزدا مرا از گزند بپايد، و خاندان‌ام را، و اين سرزمين را.

    به خواست اهورا مزدا آنچه راست است، آن كام من است، راستي را دوست و ناراستي را دوست نيستم. نه مرا كام است كه به ناتوان از سوي توانمند بيداد كرده شود، نه مرا كام است كه به توانمند از سوي ناتوان بيداد روا شود.

    دروغ زن نيستم، تندخو نيستم، نخستين كسي هستم كه مي‌انديشم، همراه با كردار به آن، چه هنگامي كه نافرماني را مي‌بينم، و چه هنگامي كه فرمانبرداري را. آن چه كه خشمم را مي‌گستراند، با انديشه‌ام در بند نگه مي‌دارم. سخت بر خواست‌هاي ناهنجارم چيره هستم.

    توانايي‌ها و زبردستي‌هايي را اهورا مزدا بر من ارزاني داشت. توانا هستم در بهره‌گيري از آنها. در سواري، سواركاري خوب هستم. در كمانداري، كمانداري خوب هستم، چه پياده چه سواره. در نيزه‌وري، نيزه‌ور خوبي هستم، چه پياده چه سواره.

    اين گونه است كه برپايه هوش و فرمان من: مردي را كه همكاري مي‌كند، همتراز با همكاري‌اش، او را پاداش مي‌دهم. آن كه آسيب مي‌رساند، او را برابر با آسيب‌اش، پادافره مي‌دهم. نه مرا كام است كه مردي آسيب برساند؛ و نه اگر آسيب رساند، پادافره نبيند. از آن چه مردي همراه با نيرو و توان خود براي من به جاي آورد، نيك خشنود هستم.

    اي بنده، از راه راست دوري مكن. شورش مكن. داد را نافرمان مباش.

    اي بنده، مبادا زبردستي‌هايم، برتري‌هايم و آن چه را كه كرده‌ام،‌ به نگاه‌ات دروغ آيد، بنگر به آن چه كه نوشته شده است.

     


    زندگینامه زرتشت

    زرتشت زردشت

    به گفته مورخان زرتشت در 6500 سال فبل از میلاد به دنیا آمد. نام پدر زرتشت «پوروشسب» و مادرش «دغدو» بود. اشوزرتشت با «هووی» ازدواج کرد و شش فرزند داشت.سه دختر به نام های: فرنی، تریتی، پورچیستا و سه پسر به نام های: ایسدواستر، اوروتت نر، خورشیدچهر.

    اوستا زادگاه اشوزرتشت را محلي به نام «رَگه» در كنار رودخانه «دْرُجي» و درياچه چيچَست مي داند بعضي از پژوهشگران اين محل را در غرب ايران يعني درياچه اروميه و برخي درياچه هامون در خاور را اشاره كرده اند و چندي نيز رگه را شهر ري در نزديكی تهران می دانند.

    شاه گشتاسب کیانی بزرگترین یاور و گسترش دهنده دینی بهی بوده است که آئین وی را پذیرفت . زمان پادشاهی کیانیان نیز به بیش از سه هزار سال می رسد . فرشوشتر و جاماسب که از نامداران خاندان هوگو بودند از نزدیک ترین یاران زرتشت بوده اند . گویا پس از درگذشت زرتشت جاماسب رهبر پیروان او می گردد . خاندان فریان نیز که ریشه تورانی داشته اند ( در ترکستان کنونی ) از یاران نزدیک زرتشت بودند .

    درگذشت زرتشت بزرگ به تاریخ پنجم دی ماه برابر با روز خور از ماه دی می باشد . تاریخ نگاران نوشته اند زرتشت پس از هفتاد و هفت سال از عمر خویش که بیشتر آن را برای هدایت و دادن خرد و آگاهی به مردمان صرف نموده بود روزی در آتشکده شهر بلخ مشغول عبادت بوده است. گشتاسب شاه کیانی و پسرش اسفندیار که از حامیان بزرگ وی بودند نیز برای رسیدگی به شهرهای دیگر از بلخ خارج می شوند و ارجاسب که دشمن دیرینه زرتشت و ایرانیان بود از این هنگام بهره برد و «توربراتور» فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار راهی بلخ که جزوی از ایران بود کرد. لشگر تورانی که همان ترکستان امروزی است دروازه های شهر بلخ را با تمام دلاوری ها مردم در هم شکستند و هنگامی که زرتشت با لهراسب و گروهی دیگر از یارانش مشغول عبادت به درگاه اهورامزدا بودند توسط سپاه بربر ترک های تورانی کشته می شود. 

    شعار جهانی زرتشت این بود:«راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.»

     

    زرتشت از دیدگاه بزرگان

    پرفسور دکتر گیگر :

    به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی، خداشناسی، آزاد منشی، پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیینشان است .

    نيچه- فیلسوف آلمانی:

    زرتشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه‌هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زرتشت آموزش هاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيک در پيوند بودن، نيک رفتار داشتن و نيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچ گاه در هيچ سخنش از به كاربردن پي‌درپي «راستي و درستي‌ خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو  خوانده است. در سخن زرتشت، شكوهي يافت مي شود كه در كمتر سخني مي توان يافت.  

    پرفسور هرتسفيلد:

    پشتكار و كوشش هاي خستگي‌ناپذير، از فروزه‌هاي درخشان ايرانيان مي‌باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آن ها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زرتشت است.

    میلز (ایران شناس):

    سروده های زرتشت نخستین کوشش روشن و گویا را برای به ساختن و نو کردن دل مردمان در بردارد و امروز هم در همه دین های ما زنده است و شاید آینده نیز بدان آویخته باشد. این سرودها به راستی در منش يكه و بی همتا است و منش هرگز پیر نمی شود. بر جهان امروز است که آن ها را به کار بندد.

     

    ساموییل لنک (دانشمند انگلیسی):

    حقيقت آيين زرتشت به طور شگفت انگيزی پس از قرن های متمادی امروز مطابق با علوم و كشفيات تازه است. اين آيين با وجود آنكه زمان زيادی از آغاز آن گذشته است به گونه ای اساس آن محكم و درست به جا مانده كه به خوبی می تواند نيازهای مادی و معنوی امروزه بشر را رفع نموده، لوازم يك زندگی سعادتمند نيكي را فراهم آورد و مي تواند به آساني اختلافات بين ايمان و عقايد مذهبي را با علوم و كشفيات جديد مرتفع سازد.

     

    گستاولوبون:

    باید اقرار کرد که در بین ادیان باستان، هیچ کدام از دین زرتشت روحانی تر و اخلاقی تر و منزه تر از مراسم و آداب خرافات نیست.

     

    پروفسور ميه:

    فروزه‌هاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه‌ آن ها ، آموزش هاي نيك خواهانه و مردمي زرتشت مي باشد. زرتشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد و آن ها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند .

     

    گوته:

    دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده‌هاي زرتشت بود و اورا مردي بسيار بزرگ و نوشته‌هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار مي آورد كه جهان خرد كمتر همانند او را به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام می ‌برد كه همواره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاک دلي سخن نگفته است .

     

    توماس هايد:

    اين نويسنده بزرگ انگليسي درباره زرتشت مي گويد: كه در آن منش او را سخت مي‌ستايد و او را انديشمندي بزرگ به شمار مي آورد. او مي نويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زرتشت بودند .

     

    پرفسور جان هینلز:

    دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسان ها و حقوق بشر در جهان خواند .

     

    پرفسور هانري ماسه :

    زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد .

     

    خانم فرانسیس پاورکاب:

    من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل میدهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی می کرد.

     

    رابیندرنات تاگور:

    زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکسوت بود که راه آزادی انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود.

     

    موریس مترلینگ:

    پژوهش در آیین زرتشت از لحاظ مسیحیان خیلی جالب توجه است زیرا سه چهارم و حتی بیشتر باور مسیحیان از ایرانیان گرفته شده است.

     

    هگل:

    نور دانش برای نخستین بار با پیدایش زرتشت در تاریخ آغاز به درخشش کرد.

     

    مری بویس(باستان شناس و دین پژوه انگلیسی):

    دین زرتشتی در تاریخ ادیان جایگاه ویژه ای دارد و سرچشمه های آن را چه بسا بتوان تا روزگار هند و اروپاییان پی گرفت. آموزه های زرتشت که جنبه های روحانی و اخلاقی والایی دارند، مطالعه این دین کهن را بسی مسرت بخش می سازند.


    غیاث الدین جمشید کاشانی

     

    ایرانیان بسیاری در درازنای تاریخ از دیرباز تا امروز شهره خاص و عام گشته اند. برخی از این نامداران چون ابن سینا، زکریای رازی، ابوریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین طوسی به سبب دانش افزونشان چنین نامور گشته اند و برخی دیگر چون سورنا (سردار نامی ایران در روزگار اشکانی)، نادرشاه افشار و ابومسلم خراسانی، هوشمندی و توانمندی نظامیشان دلیلی بر پرآوازه گشتن نامشان شده است. دسته ای از این ناموران همچون خواجه نظام الملک طوسی، خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی به سبب خردورزی سیاسی در شمار سرآمدان تاریخ وارد شده اند و گروهی دیگر از این شناخته شدگان چون کوروش بزرگ، داریوش بزرگ و یعقوب لیث صفاری، به سبب پندار، کردار و گفتار نیک پیشه ساختن در امر حکومت صاحب نام گشته اند. خواجه غیاث الدین جمشید بن مسعود کاشانی که در دنیای غرب به «الکاشی»  (al-kashi) نامور است ازجمله این بزرگان و پرآواز گان است که شوربختانه با وجود شناخته شده بودنش نزد اندیشمندان و شرق شناسان غربی در میان ایرانیان همچنان گمنام و ناشناخته مانده است.

    جمشید بن مسعود بن محمود بن محمد کاشانی، ریاضیدان و منجم معروف ایرانی است. جمشید ملقب به غیاث‌الدین، فرزند پزشکی کاشانی به نام مسعود حدود سال 790 قمری (1388 میلادی)، در کاشان چشم به جهان گشود. دوران کودکی و جوانی وی درست هم ‌زمان با اوج یورش‌های وحشیانه‌ی تیمور به ایران بود. با وجود این، جمشید در همین شرایط نیز به آموختن علم می پرداخت. او در آغاز عمر چون ذوق وافر و استعداد مخصوص و خارق العاده ای برای آموختن دروس ریاضی داشت، از تعقیب دانش پزشکی که پیشه خاندانی او بود چشم پوشیده و در پی آموختن ریاضی رفت. او همچنین به فراگیری علم ستاره شناسی نیز می پرداخت.

    نخستین فعالیت علمی کاشانی، رصد خسوف در 12 ذیحجه‌ی 808 قمری، برابر با دوم ژوئن 1406 میلادی در کاشان است. غیاث‌الدین نخستین اثر علمی خود را در همین شهر و در 21 رمضان 809 قمری مطابق با اول مارس 1407 میلادی، یعنی دو سال پس از مرگ تیمور نوشت. چهار سال بعد در 813 قمری هنوز در کاشان بود و رساله‌ی مختصری به فارسی درباره‌ی علم هیأت(کیهان‌شناسی) نوشت. در 816 قمری کتاب نجومی مهم خود یعنی «زیج خاقانی» را به فارسی نوشت و به اُلُغْ بیگ، فرزند شاهرخ و نوه‌ی تیمور که در سمرقند به سر می‌برد، هدیه کرد.

    کاشانی به احتمال قوی در 824 قمری به همراه معین‌الدین کاشانی (خواهرزاده ی وی) از کاشان به سمرقند رفت و چنان که خود در نامه‌هایش کم و بیش اشاره کرده، در پی‌ریزی رصدخانه‌ی سمرقند نقش اصلی را ایفا نمود. از همان آغازِ کار، وی را به ریاست آن ‌جا برگزیدند و تا پایان عمر در همین مقام بود. او سرانجام صبح روز چهارشنبه 19 رمضان 832 قمری برابر با 22 ژوئن 1429 میلادی بیرون شهر سمرقند و در محل رصدخانه درگذشت.

    امین احمد رازی در کتاب «تذکره هفت اقلیم» می‌گوید که چون کاشانی چنان که باید و شاید آداب حضور در دربار را رعایت نمی‌کرد، الغ بیگ فرمان به قتل او داد. از نامه‌های کاشانی به پدرش چنین برمی‌آید که پدر به دلایلی از سرنوشت فرزند خود در دربار الغ بیگ نگران بود و در نامه یا نامه‌هایی، پسر را از خطرات معمول در دربار پادشاهان برحذر داشته و کاشانی نیز در پاسخ برای کاستن از نگرانی‌های پدر، نمونه‌های متعددی از توجه خاص الغ بیگ به خود را برای پدر شاهد آورده است.

    کاشانی روش هایی نوین  برای انجام محاسبات مهم ریاضی ارائه داد و مقادیر برخی از کلیات مهم ریاضی مانند عدد پی را با نقد روش ارشمیدس، در نهایت دقت و با هفده رقم تقریب اعشاری در رساله محیطیه خود محاسبه کرد. شگفت آن که نتیجه برآورد و محاسبه او با نتایج محاسبات امروزی فقط در رقم هفدهم اختلاف دارد. به تعبیر پروفسور کندی، استاد برجسته دانشگاه کمبریچ، خواجه غیاث الدین عدد پی را چنان دقیق محاسبه کرد که اگر برای محاسبه محیط یک دایره با قطر 600000 اقطار زمین  به کار رود اشتباه موجود باریکتر از یک تار موی اسب خواهد بود. نیازمند یادکرده است. او که بنا به نوشته میرخواند، نویسنده نامدار کتاب تاریخ «حبیب السیر»، عالمی بی بدیل بود و در علم هیات و ریاضی و فن نجوم نظیر نداشت، نخستین ریاضیدان تاریخ علم بود که کسرهای اعشاری را اختراع و ابداع نمود. وی برای تثبیت یک اساس تئوریک برای کسر اعشاری به تشریح و تبیین بهره گیری از آن ها در محاسبه مناطق، حجم ها و سایر مسائل هندسی پرداخت و برای تبدیل کسرهای عادی به کسرهای اعشار، قواعد و نمونه هایی ارائه داد. شمار قریب به اتفاق دانش پژوهان بر این باورند اگر رساله محیطیه او که ریاضیدانان و مورخان غربی آن را شاهکار فن نامیده اند و همچنین آرای واضح و روشن علمی او در مورد شناساندن کسرهای اعشاری انتشار یافته بود یک قرن و نیم پس از وی «فلمینگ»، «استیون» و «بورکی» در اروپا ناگزیر نمی گشتند که نیروی فکری و عملی خود را برای از نو یافتن آن کسرها به کار اندازند.

    دیگر ابتکار و نوآوری خواجه غیاث الدین جمشید کاشانی که در دانش ریاضی و آنالیز اعداد کارهای درخشانی انجام داد و الگوریتم محاسبه ای ابداعی او به تعبیر پژوهشگران دانشگاه کمبریچ نشان از ظرافت، دقت و نظارت بسیار داشت، استخراج ریشه (N ام) اعداد است که روش او برای این کار همان روشی بود که اروپاییان بعدها در سده نوزدهم میلادی یافتند و به روش «روفینی - هورنر» موسوم است.

    بطور کلی نوآوری ها و اختراعات این ریاضیدان و ستاره شناس بزرگ ایرانی را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:

    - اختراع کسرهای دهگانی (اعشاری)، گرچه کاشانی نخستین به کار برنده‌ی این کسرها نیست اما بی ‌تردید گسترش این کسرها را از او می دانیم.

    - دسته‌بندی معادلات درجه‌ی اول تا چهارم و حل عددی معادلات درجه‌ی چهارم و بالاتر.

    - محاسبه‌ی عدد «پی» . کاشانی در «الرسالة المُحیطیة» (ص 28 )، عدد پی را با دقتی که تا 150 سال پس از وی بی‌نظیر ماند محاسبه کرده است.

    - تکمیل و تصحیح روش‌های قدیمی انجام چهار عمل اصلی و اختراع روش‌های جدیدی برای آن‌ها. در واقع، کاشانی را باید مخترع روش‌های کنونی انجام چهار عمل اصلی حساب ( به‌ ویژه ضرب و تقسیم) دانست.

    - اختراع روش کنونی پیدا کردن ریشه‌ی n اُم عدد دلخواه. روش کاشانی در اصل همان روشی است که صدها سال بعد توسط پائولو روفینی (ریاضی‌دان ایتالیایی، 1765-1822میلادی )، و ویلیام جُرج هارنر (ریاضی‌دان انگلیسی، 1786-1837میلادی )، بار دیگر اختراع شد.

    - اختراع روش کنونی پیدا کردن جذر (ریشه‌ی دوم) که در اصل ساده شده‌ی روش پیدا کردن ریشه‌‌ی n اُم است.

    - ساخت یک ابزار رصدی. کاشانی ابزارِ رصدی جالبی اختراع کرد و آن را «طَبَقُ المَناطِقْ» نامید. رساله‌ای نیز به نام «نُزْهَةُ الحَدائِق» درباره‌ی چگونگی کار با آن نوشت.

    - تصحیح زیج ایلخانی. کاشانی زیج خاقانی را نیز در تصحیح اشکالات زیج ایلخانی نوشت.

    - نگارش مهم‌ترین کتاب درباره‌ی حساب. کتاب «مفتاح الحساب» کاشانی مهم‌ترین و مفصل‌ترین اثر درباره‌ی ریاضیات عملی و حساب در دوره‌ی اسلامی است.

    - محاسبه‌ی جِیب (سینوس) یک درجه. کاشانی در رساله‌ی «وَتَر و جِیب» مقداری برای جِیبِ یک درجه به دست آورده که اگر آن را بر 60 تقسیم کنیم ، حاصل آن تا 17 رقم اعشاری با مقدار درست سینوس یک درجه موافق است. 

     

    آثار کاشانی

    - سُلّمُ السَماء (نردبان آسمان) یا رساله‌ی کمالیه به زبان عربی. کاشانی در این رساله از قطر زمین و نیز قطر خورشید، ماه، سیارات، و ستارگان و فاصله‌ی آن ها از زمین سخن گفته است.

    - مختصر در علم هیأت به زبان فارسی. وی در این رساله درباره‌ی مدراهای ماه، خورشید، ستارگان، و سیاره‌ها و چگونگی حرکت آن‌ها سخن گفته است.

    - زیج خاقانی به زبان فارسی. این کتاب یکی از آثار مهم نجومی کاشانی به شمار می‌رود.

    - شرح آلات رَ صَد به زبان فارسی.

    - نُزْهَةُ الحَدائِق به زبان عربی. کاشانی در این رساله از دستگاهی به نام «طبق المناطق» را که اختراع خود وی بوده، شرح داده است. با این دستگاه می‌توان محل ماه و خورشید و پنج سیاره‌ی شناخته شده تا آن زمان و نیز فاصله‌ی هر یک از آن‌ها را تا زمین، و برخی پارامترهای سیاره‌ای دیگر را به دست آورد.

    - ذِیلِ نزهة الحدائق

    - تَلْخیصُ المِفْتاح به زبان عربی. این رساله، چنان که از نامش پیداست گزیده‌ی مفتاح الحساب کاشانی است. وی در مقدمه‌ی این رساله چنین آورده است: « اما بعد، نیازمندترین بندگان خداوند به بخشایش وی، جمشید ملقب به غیاث، پسر مسعود پزشک کاشانی، پسر محمود، که خداوند روزگارش را نیکو گرداند، گوید که چون از نگارش کتابم موسوم به مفتاح الحساب فارغ شدم، آن دسته از مطالب این کتاب را که دانستن آن‌ها برای نوآموزان واجب است در این مختصر گرد آوردم و آن را تلخیص المفتاح نامیدم.»

    - الرِسالةُ المُحیطیة به زبان عربی. کاشانی این رساله را که یکی از مهم‌ترین آثار اوست در اواسط شعبان 827 قمری (ژوئیه‌ی 1424 میلادی) به پایان رسانده است. وی در این رساله نسبت محیط دایره به قطر آن، یعنی عدد پی ‌را به دست آورده است.

    - وَتَر و جِیب. کاشانی این رساله‌ی را درباره‌ی چگونگی محاسبه‌ی جِیب یک درجه نوشته است. متأسفانه متن اصلی این رساله باقی نمانده اما از شرح‌هایی که بر آن نوشته‌اند می‌توان به مطالب آن پی برد.

    - زیج تَسْهیلات. کاشانی این اثر را پیش از 830 قمری تألیف کرده است زیرا در مقدمه‌ی مفتاح الحساب از این کتاب نام برده(ص 36 ) ولی تا کنون وجود نسخه‌ای قطعی از آن گزارش نشده است.

     

    کاشانی از دیدگاه دیگران

    «پاول لوکی»، پژوهشگر برجسته‌ی آلمانی که بیش از هر مورخ دیگری در راه شناساندن اهمیت آثار ریاضی این دانشمند بزرگ به جهان علم کوشش کرده، درباره‌ی آثار کاشانی چنین آورده است: «پس از پژوهش درباره‌ی برخی آثار کاشانی، که خوشبختانه بیشتر آن‌ها در کتابخانه‌های شرق و غرب موجود است، او را ریاضی‌دانی هوشمند، مخترع، نَقّاد و صاحب افکار عمیق یافتم. کاشانی از آثار ریاضی‌دانان پیش از خود آگاه و بویژه در فن محاسبه و به کار بستن روش‌های تقریبی بسیار آگاه و چیره‌دست بوده است. اگر رساله‌ی محیطیه او به دست ریاضی‌دانان غربی معاصر وی رسیده بود، از آن پس مردم مغرب زمین از بعضی منازعات و تألیفات مبتذل درباره‌ی اندازه‌گیری دایره (=محاسبه‌ی عدد پی) بی‌نیاز می‌شدند. اگر نظریه‌ی واضح و روش علمی وی در مورد شناساندن کسرهای اعشاری انتشار یافته بود، فرانسوا وی‌یتْ ، اِستِوِن، و بورگی ناچار نمی‌شدند که یک قرن و نیم پس از کاشانی نیروی فکری و عملی خود را برای از نو یافتن این کسرها به کار اندازند.»

    «اِدوارد اِستوارت کنِدی»، پژوهشگر برجسته‌ی آمریکایی، که مدتی نیز در ایران می‌زیست و با زبان فارسی آشنایی دارد درباره‌ی کاشانی چنین گفته است: «پیش از هر چیز باید گفت که کاشانی حاسبی زبردست بود و در این فن مهارت خارق العاده داشت. و شاهد این مدعا این است که وی با اعداد شصتگانی خالص به آسانی و روانی حساب می‌کرد. کسرهای اعشاری را اختراع نمود، روش تکراری را در حساب به طور کامل و پیگیر به کار می‌بست. با چیره دستی مراحل محاسبه را طوری تنظیم می‌نمود که بتواند حداکثر مقدار خطا را پیش‌بینی کند و در هر جا صحت اعمال را امتحان می‌کرد.»

    «آدُلف یوشکویچ»، پژوهشگر مشهور روسیه در کتاب تاریخ ریاضیات در سده‌های میانه در باره کتاب ارزشمند کاشانی می‌نویسد: «مفتاح الحساب کتابی درسی، درباره‌ی ریاضیات مقدماتی است که استادانه تألیف شده و مؤلف آنچه را که طبقات مختلف خوانندگان کتاب بدان نیاز داشته‌اند، در نظر گرفته است. این کتاب از حیث فراوانی و تنوع مواد و مطالب و روانی بیان تقریباً در همه‌ی آثار ریاضی سده‌های میانه یگانه است.»

     


    دانش و خرد در کشور داری داریوش بزرگ
     

    پیش از پرداختن به «کشورداری داریوش بزرگ» خوانندگان گرامی را به این نکته مهم جلب می‌کنم که از مدارک و نشانه‌ها، آن چه درباره روزگار هخامنشی در دست ماست، بیشتر نوشته ی بیگانگان است و طبیعی است که این نویسندگان در آثار و نوشته‌های خود خالی از چشم‌داشت نمانده‌اند. از سوی دیگر مرز و بوم ایران، این کشور کهن سال ما آسیب و صدمه فراوان دیده است. ‏

    روزهای سهمگین فراوان، مانند تاخت و تاز اسکندر گجستک، دست یافتن تازیان به ایران و یورش مغول و تاخت و تاز اقوام دیگر به ایران گذشته است و هیچ چیز از روزگاران باستان، آن چنان که باید، بر جای نمانده است و یا این که رنگ و روی دیگر به خود گرفته است. اما خوشبختانه در نیم سده اخیر و با کوشش باستان شناسان، گاه و بی‌گاه در میان ویرانه‌ها، اسناد و نشانه‌هایی از روزگاران سرافرازی و شکوه ایران بدست می‌آید چنان که با خواندن سنگ‌نگاشته‌های هخامنشی بسیاری از نکته‌های تاریک تاریخ ایران هخامنشی روشن شده و آنچه که تا چند ده سال پیش افسانه و باور نکردنی می‌نمود به صورت حقیقت درآمده است. 

    زایش و کودکی داریوش

    در زمانی که کوروش آريايي دولت جهانی خود را پایه‌گذاری می‌کرد و هر روز بر گستر‌ه شهریاری خویش می‌افزود ـ در سال 550 پیش از میلاد ـ‎‏ در خانه ویشتاسپ پسر آرشام، از بستگان خاندان هخامنشی، فرزندی از مادر زاده شد که او را داریوش نام نهادند. داریوش در سنگ نگاشته بیستون نسب‌نامه خود را این گونه می‌نگارد: «منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین پارس، شاه کشورها، پورویشتاسپ - نوه آرشام هخامنشی». داریوش شاه گوید: «پدر من ویشتاسپ، پدر ویشتاسپ آرشام، پدر آرشام آریارمنا،‏ پدر آریارمنا چپش‌پش، ‏ پدر چپش‌‌پش هخامنش بود».

    هنوز داریوش خرد ساله بود که مادر و دایه‌های خود را در پارس ترک گفت و به دربار کوروش رفت. در دربار شاهی با خویشان و عموزادگان خود را که از خاندان پادشاهی بودند و همچنین با نجیب‌زادگان و بزرگ‌زادگان ایرانی آشنا شد و در میان آن ها دوره کودکی و جوانی را پشت سر گذاشت. از همان بزرگ‌زادگان، کمان‌داری و نیزه‌داری بیاموخت. در انواع ورزش‌ها داریوش بزودی از همسالان خود پیشی گرفت. به موازات آموزش‌های سربازی، به جوانان فرهنگ و دانش و آموزش‌های دینی نیز می‌آموختند. در هنگام فرا گرفتن دانش و فرهنگ و دیگر ورزش‌های لازم داریوش از خود نشان داد که دارای توانایی فکری و روشن‌بینی شگفتی است. با همین استعداد، در همان دوران، رهبری جوانان دربار به عهده داریوش سپرده شد. داریوش در روزگار جوانی با سایر بزرگ‌زادگان دربار کوروش بار آمد، بالید.

    به کوتاهی می‌توان به آن چه را که داریوش در سال‌های کودکی و روزگار جوانی فرا گرفته بود، چنین اشاره کرد: توانایی، دلیری، وفا، صمیمیت، دشمنی با دروغ، دوستی و وفاداری با رهبران آینده ی ملت و نیز شرف و افتخار نژادی که او را با سایر بزرگ‌زادگان کشور بهم پیوند داده بود. ‏ 

    آغاز دولتمردی و پایان آموزش و پرورش

    هنگامی که کوروش آريايي رهسپار واپسین لشکرکشی خود در برابر پاساژت ها (ماساگت‌ها) بود، تربیت درباری داریوش نیز کم و بیش پایان یافته بود و دیگر چیزی نمانده بود تا وارد خدمت دولتی شود. در آن هنگام داریوش پا به بیست سالگی می‌گذاشت و به مانند سایر نجیب‌زادگان می‌بایست وارد خدمت لشکری و سیاسی شود. به این ترتیب داریوش کارهای لشکری و سیاسی خود را با تاجگذاری کمبوجیه آغاز کرد. اینک دیگر داریوش در شمار مردان درباری به شمار می‌رود و از لحاظ ساختمان جسمی و روحی بهترین نمونه و نماینده آزاده سوار ایرانی است. برتری داریوش در هنگام ‌آموزش و پرورش از هم‌گنان خود و همچنین اصل و نسب بلند او امکان پیشرفت‌های زیاد در دولت کمبوجیه به او داد. وقتی کمبوجیه به مصر می‌رفت، داریوش نیزه‌دار شاه (آجودان ویژه شاه) بود. در مصر داریوش تازگی‌ها را به دقت تمام می‌دید و به خاطر می‌سپرد. چه پیش از پادشاه، خود روشن بین و مو‌شکاف بود. ‏

    اندیشه و نگرش نسبت به سرنوشت دولت کوروش آريايي روز به روز بیشتر می‌شد، آن چه داریوش در مصر می‌اندیشید نمی‌توانست در تکامل و پیشرفت امور دولت کمبوجیه اثر داشته باشد، زیرا جوانی و مقام داریوش به او اجازه نمی‌داد تا در کمبوجیه تاثیر داشته باشد. ‏

    از سویی دیگر کمبوجیه به سخنان بزرگان و رایزنان زیاد توجه نداشت. داریوش سرنوشت دولت هخامنشی را می‌دید که به کجا می‌انجامد، ولی نمی‌توانست در آن دگرگونی بدهد. هنگام بازگشت کمبوجیه از مصر، داریوش نیز به سوی ایران رهسپار شد و در مرگ کمبوجیه باشنده بود. پس از مرگ کمبوجیه، در میان آزاده سواران و سپاه ایران پراکندگی و بی‌نظمی به وجود آمد. داریوش توانست به زودی نابسامانی‌ها را سر و سامانی دهد. ‏ 

    بر تخت نشستن داریوش بزرگ

    با از میان ‌بردن بردیای دروغی، تخت شاهی بار دیگر به خاندان هخامنشی برگشت. یاران داریوش او را بر تخت کوروش نشاندند. آرشام و ویشتاسپ هر دو، به سود نوه و پسر خود، داریوش، از حقوق پادشاهی چشم پوشیدند و او را شهریار خود شناختند. ‏

    پیداست که سایر بزرگان با به پادشاهی رسیدن داریوش همراه بودند، زیرا او برتری خود را پیش از این ثابت کرده بود. وانگهی کسی می‌بایست بر اورنگ پادشاهی تکیه زند که از خاندان شاهی باشد و داریوش بود. خودش در سنگ نگاشته بیستون می‌گوید: «داریوش شاه گوید: هشت تن از خاندان من پیش از این شاه بوده‌اند و من نهمین هستم. ما پشت در پشت شاه بوده‌ایم». ‏

    در پاسارگاد، در پارس و بر سر آرامگاه کوروش آريايي، تاج شهریاری ایران بزرگ را بر سر نهاد و در ردای شهریاری ایران، خود را در برابر پیکر کوروش سپندینه (مقدس) ساخت و از غذای ساده دیرین پارسی‌ها چشید تا پیوستگی ملی را نسبت به مردم خود به گونه روشنی نشان داده باشد. به این گونه و در سال 522 پیش از میلاد داریوش شاهنشاه ایران بزرگ شد.

    در همان روزگاری که داریوش بزرگ پس از برگزاری آیین تاجگذاری خود رهسپار پایتخت دولت هخامنشی ـ‌ هگمتانه ـ‌ می‌شد، در خوزستان و بابل شورش‌هایی بر خاسته بود و مردم بسیاری از کشورهای پیرو، با رسیدن خبر مرگ گیومات فرصت را برای به دست آوردن آزادی غنیمت شمرده و درصدد به دست آوردن آزادی و تجدید دولت پیشین خود برآمدند. در این احوال داریوش خود فرماندهی سپاه را برای خوابانیدن شورش و سرکوبی شورشیان به دست گرفت و نظم و آرامش و امنیتی ویژه به کشورهای پیرو برگردانید. سرکوبی شورشیان و برگردانیدن نظم و آرامش دوباره در کشور یک سال به درازا کشید. این کار بین سال‌های 521 ـ 520 پیش از میلاد بود.

    سازمان کشوری و دارایی

    چنان که گذشت داریوش بزرگ پس از برگردانیدن نظم و آرامش به کشور و پس از همبستگی کامل کشور، سرزمین‌های پیرو را با نگاه به جایگاه سیاسی و ملی و جغرافیایی به سی ایالت بخش کرد و از میان سرداران و بزرگان ایران، مردان کاردان و شایسته‌ای را به شهریاری هر بخش برگماشت. این‌گونه فرمانروایان را «خشتن پاون» یا شهربان می‌گفتند. پدر داریوش بزرگ، ویشتاسپ هخامنشی، خود یکی از آن شهربانان و شهریار سرزمین پارت (خراسان) بود. برای آن‌که شهربانان از مرز اختیارات خود بیشی نجویند و به ستمکاری و آزار مردم نپردازند، با هر کدام از آن ها ماموری فرستاده می‌شد که در ظاهر دبیر ویژه شهربان بود، ولی در معنا کارهای او را بازرسی می‌کرد و رویدادهای حوزه شهریاری شهربان را به مرکز گزارش می‌داد. این جایگاه، حتی در ایران پس از اسلام هم بر جای بود. داریوش در سال دوبار دو تن را از پایتخت برای بازرسی به هریک از شهرها می‌فرستاد که این دو نفر به نام چشم و گوش شاه شناخته شده بودند. 

    روش پرداخت مالیات

    پیش از داریوش بزرگ پرداخت مالیات در ایران روش درستی نداشت و ملت‌های پیرو، هر سال پیشکش‌هایی به دربار شاهنشاه ایران می‌فرستادند ولی داریوش برای هریک از ملت‌ها با نگاه به ثروت و گستردگی مملکت، مالیات نقدی معین کرد. او آن اندازه اهمیت نسبت به پرداخت مالیات، داده بود که پلو تارک می‌نویسد: «داریوش چون مقدار مالیات هر شهری را معین می‌کرد، در پی پرس‌وجو برمی‌آمد که آیا مردم می‌توانند این مالیات معین شده را بپردازند یا خیر. چون از هر کجا پاسخ بلی می‌رسید، باز هم پادشاه فرمان می‌داد مالیات تعیین شده را نصف کنند. چون شوند (علت) را پرسیدند، پادشاه جواب داد که شهربانان هم برای مصرف‌های خود چیزی از مردم خواهند گرفت و باید از مالیات گرفته شده کاسته شود تا بر مردم فشار وارد نشود».

    پست و چاپار

    در هر ایالتی، ساتراپ‌ها، مالیات را گردآوری می‌کردند و سربازان پیاده و سوار را نگهداری می‌کردند که تشکیلات بزرگی برای این کار لازم بود. مرکز این تشکیلات شهر شوش بود که در قلب کشور قرار داشت. از شوش به همه کشورهای پیرو فرمان داده می‌شد و از سرتاسر کشور پاسخ به شوش می‌رسید. برای این که شاهنشاه بتواند با همه اداره‌ها و کشورهای وابسته به آسانی پیوند داشته باشد و گزارش‌ها را زود دریافت کند، پیک‌های تندرویی درست کرده بود که یونانی‌ها به آن آفرین گفتند. در جاهای ویژه، در همه جاده‌های بزرگ، ابزارهای ویژه‌ای فراهم کرده بودند تا پیک شاهنشاهی یا چاپار بتواند بدون ایستادن به مقصد برسد. پیک‌ها از میان بزرگان و گرامیان برگزیده می‌شدند، چنانکه در تاریخ آمده داریوش سوم پیش از رسیدن به پادشاهی چندی چاپار ویژه بود. در حقیقت هخامنشی‌ها مخترع پست و چاپار بودند. این روش را نخست مصری‌ها و بعد رومی ها از ایران گرفتند، سپس در همه خاور زمین در درازای سده‌ها گسترانیده شد.

    ساختن راه‌ها

    برای رسیدن هر چه تندتر گزارش‌ها به مرکز و همچنین پیوندهای بازرگانی، اداری، سیاسی و لشکری میان مراکز و دوردست، داریوش به ساختن راه‌های گوناگون پرداخت. یکی از آن ها راه شاهی بود که از همه کشورهای وابسته می‌گذشت. هرودوت می‌نویسد که درازای این راه 2900 کیلومتر بوده و همه‌گونه آسایش و راحتی در این راه‌ها برای مسافرها بوده است و حتی می‌نویسد که در هر چهار فرسنگ مهمانخانه‌ای ساخته شده بود و همه جا خوراک و اسب و لوازم آماده بوده و این راه دراز را در آن زمان کاروان‌ها در یکصد و یازده روز و مسافران پیاده، در نود روز می‌پیمودند. داریوش راه‌های دریایی نیز ساخت. چنانکه برای پیوند دادن دریای مدیترانه به دریای سرخ فرمان به کندن آبراه سوئز داد. بر سنگ‌نگاشته به دست آمده از این آبراهه چنین نوشته شده است: «منم داریوش، شاه بزرگ، شاه‌شاهان، پادشاه کشورهایی که مسکن همه نژادهاست، شاه این سرزمین بزرگ، تا کشورهای دوردست، پسر ویشتاسپ هخامنشی، داریوش شاه گوید: من پارسی‌ام، مصر را گرفتم، امر کردم این کانال را بکنند، این کانال کنده شد چنانکه فرمان دادم، کشتی‌ها روانه شدند، چنانکه اراده من بود». 

    دادگستری

    داریوش بر همه دادرسان کشور خویش سمت ریاست داشت و حکم‌های پایانی از سوی شخص شاهنشاه صادر می‌شد. مجازات نسبت به گناه مجرم تغییر می‌کرد و شاهنشاه هخامنشی در برابر هیچ گناه و مجازاتی برای بار نخست حکم اعدام را صادر نمی‌کرد.

    هنگامی که یکی از گناهکاران که سمت دولتی داشت در دادگاهی محکوم به اعدام شده بود، ولی شاهنشاه حکم پایانی را لغو کرد و فرمان داد از کشتن او صرف‌نظر شود و گفت این شخص پیش از این خدماتی هم انجام داده است. شاهنشاه ایران از گرفتن رشوه (پارک)، سخت بیزار بود، چنان که کمبوجیه نیز از این کار بسیار بیزار بود.

    در مورد دادگستری داریوش چنین گوید: «نه من و نه دودمانم دروغگو و بی‌انصاف و بدقول نبودیم. من برابر با داد و عدالت رفتار کردم، نه ناتوان و نه توانا را نیاوردم، نیکوکار را نیک نواختم و بدکار را سخت پادافره (کیفر) دادم». داریوش نخستین شاهنشاهی است که یک قانون کامل مدنی گردآورد و برای ملت‌های وابسته به تناسب احوال و اوضاع کشورشان وضع کرد. باورهای دینی کشورهای پیرو را با دیده احترام می‌نگریست، چنانکه داستان رفتن او به نیایشگاه‌های مصری‌ها و جایزه‌ای که برای یافتن «گاو آپیس» تعیین نمود در تاریخ مشهور است.

    سازمان لشکری

    در روزگار داریوش بزرگ سازمان لشکری نیز به گونه‌ای بهتر و آبرومند درآمد و به آن نظم و ترتیب درست داده شد. دسته‌های سپاهی از ده هزار سرباز ماهر و اصیل ایرانی درست کرد که از شمار آن ها هیچ گاه کاسته نمی‌شد و آنان را سپاه جاویدان می‌گفتند. این سپاه همیشه آماده به خدمت بود و افراد آن همگی جنگ آزموده و دلیر و در تیراندازی و سواری سرآمد دیگران بودند. همچنین در پایتخت هر یک از کشورهای وابسته پادگان‌هایی برای نگهبانی امنیت گذاشته بود.

    بازرگانی و کشاورزی

    با ساختن راه‌ها، در زمان شاهنشاهی داریوش بزرگ، بازرگانی نیز دگرگونی چشمگیری پیدا کرد. هر شهربان و یا ساتراپی که هر شهر را آبادتر نگهداری می‌نمود، داریوش بر گستردگی شهریاری او می‌افزود. برعکس اگر مشاهده می‌کرد که استانی کم‌جمعیت و بی‌حاصل است، روشن بود که از ستم کاری و سهل‌انگاری شهربان پدید آمده است و روشن است که آن شهربان را به سختی مجازات می‌کرد. یکی از کارهای شاهان ایران که در تجارت بسیار تأثیر داشت، رواج سکه است. پیش از داریوش بزرگ در ایران باستان دادوستد با جنس انجام می‌شد، حتی دستمزد پزشکان نیز با جنس پرداخت می‌شد. داریوش برای آن که کار دادوستد را آسان‌تر کرده باشد به اهمیت سکه پی‌برده و فرمان داد از طلا و نقره سکه‌هایی ساختند و پول را در کشورهای وابسته گسترش داد. تنها پیش از داریوش بزرگ لیدی‌ها بودند که به اهمیت سکه آگاه بودند و در سده هفتم پیش از میلاد سکه زده بودند، ولی سکه آن ها در همه کشورها گسترده نبود.

    رفتار داریوش نسبت به پیروان دین‌های دیگر

    رفتار کوروش بزرگ نسبت به قوم یهود در تاریخ مشهور است. کورش بزرگ در سال چیرگی بر بابل (539 پیش از میلاد) فرمانی داده بود که یهودیان به بیت‌المقدس برگردند و نیایشگاه‌های خود را از نو بسازند. به این ترتیب کاروان های تبعیدشدگان به کشور خود برگشته و زیر فرمان ساتراپ ماورای فرات، کشور یهود کم‌کم زنده شد. در سال 522 پیش از میلاد، در ابتدای شهریاری داریوش بزرگ، نیایشگاه یهودی‌ها هنوز ساخته نشده بود. داریوش بزرگ فرمانی را که برای ساختمان کورش بزرگ داده بود، دوباره داد و در سال 515 پیش از میلاد، یهودی ها رسماً معبد خود را بازگشایی کردند.

    نه تنها داریوش با قوم یهود چنین کرد، بلکه در مصر نیز برای یافتن «گاو آپیس» جایزه معلوم کرده بود و نیز از معابد مصریان دیدن کرد و به خدایان آن ها احترام کرد، نه تنها داریوش خود به باورها و آیین کشورهای وابسته با دیده احترام می‌نگریست، بلکه سرداران و ساتراپ‌های او نیز موظف بودند که باورهای کشورها را مقدس و محترم بدارند. حتی این سیاست درست را پس از بیست سده امپراتوری انگلیس در هندوستان به مورد اجرا گذاشت و فایده زیاد از آن به دست آورد.

    دانش و فرهنگ

    گرچه از ادبیات و دانش‌های روزگار داریوش بزرگ نشانه گویایی نمانده است، ولی به همین انداره سنگ‌نگاشته‌ها که در دست است می‌رساند داریوش به فرهنگ و دانش و هنر توجهی ویژه داشته. چنان که بر روی مجسمه یکی از حکمرانان دست‌نشانده داریوش بزرگ این طور خواننده می‌شود: «پادشاه مصر و دیگر کشورها داریوش بزرگ، به من امر کرد که به مصر روم، مقصود این بود که معابد مصر که ویران شده بود بسازم... به مؤسسات کتاب بدهم... و جوانان را برای آموزش و پرورش به اشخاص کار آ‌زموده سپردند و برای ‌آنان چیزهای مفید و آلات و ادوات برابر با کتاب های ایشان فراهم ساختند».

    در زمان داریوش دانشمندان یونانی در خدمت شاهنشاهی ایران در شوش به سر می‌بردند. یکی از این دانشمندان «سیکیلاکس» (SkyLax) جغرافیدان نامی بوده که در تاریخ 519 پیش از میلاد، داریوش او را مامور کرد تا جریان سفلای رود سند را با کشتی بپیماید.

    بودن پزشکان خارجی چه در زمان داریوش بزرگ و چه پس از او در دربار پادشاهان هخامنشی، در تاریخ آمده است.

    نخستین و بنام‌ترین آن ها جراح ماهری از مردم «کروتون» است که «دموسدس» نام دارد و به دربار داریوش دعوت شد. در آن هنگام پزشکان رسمی داریوش مصری بودند و چون روزی یکی از استخوان‌های شاهنشاه ایران در رفتگی پیدا کرد و پزشکان مصری از درمان ناتوان ماندند، مورد خشم قرار گرفتند. در این هنگام «دموسدس» که در درباره بود به آسانی پادشاه را درمان کرد. از آن پس داریوش ‌آنی او را از خود جدا نکرد. هر چند او اندیشه‌ای به جز بازگشت به میهن خود نداشت. این آگاهی‌ها را پزشک دیگر یونانی «کتزیاس» (Ctesias) که در دربار هخامنشی پزشکی می‌کرد در کتابی که او درباره ایران نوشته برای ما به یادگار گذارده است.

    پایان کار

    داریوش بزرگ در آغاز رهسپاری به یونان، جانشین خود را برگزید. خشایارشاه پسر بزرگ او که بزرگترین فرزند ملکه آتوسا، دختر کوروش بود به جانشین پدر می‌شد. در آستانه نبرد بزرگ با یونان و در هنگامی که آماده لشکرکشی دوباره به مصر بود، در پاییز 486 پیش از میلاد، ناگهان، شاهنشاه بزرگ درگذشت. داریوش پس از هفتاد و چهار سال زندگی و سی و شش سال شهریاری (486 ـ 522 پیش از میلاد) چشم از جهان پوشید. آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم و در چهار کیلومتری تخت‌جمشید است.

    نویسنده: شادروان دکتر فرهاد آبادانی، از زرتشتیان نامدار و استاد زبان های باستانی دانشگاه اصفهان

     


    فردوسی ، پیام آور راستین
     

    در میان شاعران ایران زمین حکیم ابوالقاسم فردوسی، جایگاهی خاص دارد. فردوسی در جای‌جای شاهنامه یا «نامه باستان» انسان را به خداپرستی دعوت کرده، و آن را نشانه خردمندی و یگانه‌راه سعادت می‌داند. حکیم توس چون با دانش عمیق و ژرف اندیشی به مذاهب و فرقه‌ها نظر افکنده، مذهب تشیع را آرمانی انسانی و تنها راه رستگاری می‌شمارد. او خداپرستی توحیدگرا است و از شرک سخت گریزان:

    خداوند کیوان و گردان سپهر / خداوند ناهید و رخشنده مهر

    سخن هیچ بهتر ز توحید نیست / به ناگفتن و گفتن ایزد یکی است

    استاد فضل اللّه رضا در این باره می‌نویسد:

    ایمان و اعتقاد فردوسی به کردگار جهان و نیایش و ستایش او از بخش‌های برجسته شاهنامه است و تصور می‌کنم مناسب باشد رساله‌ای جداگانه در این باب تنظیم شود. سخنان زیبای فردوسی، مناجات‌های سحرگاهی و خطبه‌های بسیار بلیغ و دعاهای هیجان انگیز اسلامی را به خاطر می‌آورد. در ستایش خداوند که در آغاز شاهنامه آورده شده، فردوسی نکته‌های زیر را چه نیکو بیان می‌کند:

    الف- او است آفریننده کیهان اعظم؛ گسترنده زمان و مکان؛ فروزنده خورشیدها و ستارگان؛ فرازنده فلک‌ها و گرداننده این گنبد تیز گرد. کیهان اعظم دستگاه آفریننده و متحرک است و هر روز نقش‌های تازه و نمودهای نو می‌آفریند؛ این دستگاه عظیم فرسودگی نمی‌پذیرد و مانند آرمی زودگذر نیست؛ زیست دیرپای او در برابر زیست ما جاوید است.

    پدید آمد این گنبد تیزرو / شگفتی فزاینده نو به نو

    نه گشتِ زمانه بفرسایدش / نه این رنج و تیمار بگزایدش

    نه از گردش آرام گیرد همی / نه چون ما تباهی پذیرد همی 

    ب- او است خداوند آفریننده جهان و خرد: رُستنی‌ها را آفرید، سپس جُنبنده‌ها پدید آمدند و بر رُستنی‌ها استوار شدند:

    وز آن پس چو جنبده آمد پدید / همه رُستنی زیر خویش آورید

    این‌ها موجوداتی بودند بدوی که از دانش و خرد بهره‌ای نداشتند. سرانجام، انسان پدید آمد که به نیروی سربرافراشت و رُستنی‌ها و دد و دام را به فرمان خویش در آورد.

    سرش راست برشد چو سرو بلند / به گفتار خوب و خرد کار بند 1 

    حکیم توس هر آن چیز را که فاقد صبغه و رنگ و بوی خدایی است، اهریمنی می‌داند:

    هر آن چیز کان نز ره ایزدی است / همه راه اهریمن است و بدی

    و یأس و ناامیدی از رحمت الهی را سرآغاز بدبختی می‌شمرد:

    چو نومید گردد ز یزدان کسی / از او نیکبختی نیابد بسی 

    او ناسپاسی نسبت به خدا را هراس‌انگیز می‌خواند:

    به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس / به دلش اندر آید ز هر سو هراس

    و از انسان می‌خواهد که در دشواری‌ها و سختی‌های زندگی به خدا پناه برد: 

    به جایی که تنگ اندر آمد سخُن / پناهت به جز پاک یزدان مکن

    او نیکبختی و سعادت انسان را در خشنودی خدا می‌بیند:

    که تو نیکبختی ز یزدان شناس / مدار از تن خویش هرگز سپاس

    و از انسان می‌خواهد که پیوسته به خشنودی خدا بیندیشد:

    ز خشنودی ایزد اندیشه کن / خردمندی و راستی پیشه کن

    فردوسی انسان بدکیش را شایسته دوستی نمی‌داند و می‌گوید 

    نشاید خور و خواب و با او نشست / که خستو نباشد به یزدان که هست

    دلش کور باشد سرش بی‌خرد / خردمندش از مردمان نشمرد 

    فردوسی به‌شدت تحت تأثیر آموزش‌های پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص) و ائمه اطهار (ع) است. او عقیده دارد که انسان باید همیشه به عاقبت و فرجام اعمال خویش بیندیشد و در مسیر زندگی راه «بهی» و «نیکی» را بپیماید و در این راه دشوار از «دین» و «دانش» کمک گیرد: 

    چو خوهی که یابی ز هر بد رها  / سراندر نیاری به دام بلا

    تو را دین و دانش رهاند درست / درِ رستگاری ببایدت جُست

    از دیدگاه وی پرستش یزدان، فلسفه حیات آدمی است و او دانشی را ارزشمند می‌داند که به پرستش یزدان و سپس به خدمت مردم منتهی شود. از دیدگاه او خردمندی و دانش ابتدا انسان را به یزدان پرستی رهنمون می‌شود و پس از آن انسان و منش انسان دوستی را پی می‌گیرد و این به راستی فرایند یک اندیشه عرفانی است:

    گام اوّل، شناخت یزدان است:

    ز دانش نخستین به یزدان‌گرای / که او هست و باشد همیشه به جای

    بدو بگروی کام دل یافتی / رسیدی به جایی که بشتافتی

    گام دوم، شناخت خدا است که به پرستش او منتهی می‌گردد: 

    چو یزدان پرستی، پسندیده‌ای / جهان چون سرشک و تو چون دیده‌ای

    بسی از جهان آفرین یاد کن / پرستش برین یاد بنیاد کن

    گام سوم مردم‌خواهی و نوع دوستی است:

    چو زین بگذری مردم آمد پدید / شد این بند پا را سراسر کلید

    سرش راست بر شد چو سرو بلند / به گفتار خوب و خرد کار بند

    فردوسی، خداپرستی را تبلیغ می‌کند که بر اساس توحید باشد زیرا که بسیارند انسان‌هایی که خود را خداپرست می‌دانند در حالی که نوعی از بت‌پرستی را خداپرستی پنداشته‌اند. 

    فردوسی و اندیشه‌های توحیدی : 

    اندیشه توحیدی فردوسی، براساس آموزه‌های شیعی است. از دیدگاه تشیع، پروردگار جهانیان خدای توانایی است که اندیشه انسانی قادر به درک ذات او نیست. همچنان که علی بن ابی طالب (ع) در این باره فرموده است:«او است خدای توانایی که اگر اوهام را هوای آن در سر افتد که منتهای قدرتش را دریابد، یا اندیشه پاک از وسوسه شیطانی، بخواهد در غیب ملکوتش به او ره جوید، یا دل‌ها شیفته آن گردند که به چگونگی صفاتش پی ببرند، یا آن‌جا که عقول از درک صفات او باز مانند، سودای رسیدن به کنه ذاتش را در سر پرورند، دست رد به سینه آن‌ها زند و باز پسشان گرداند.» 2

    امام علی (ع) در بخش دیگری از این خطبه شگفت به مردم عصر جاهلیت اشاره می‌کند که بت‌ها را نمادی از خدا می‌پنداشتند و به ستایش آن ها می‌پرداختند. آنان برای این خدا مانند انسان اعضایی چون دست و پا و سر تصور می‌کردند. امام درباره آنان و اندیشه‌های شرک آمیزشان فرمود:

    « شهادت می‌دهم هر که تو را به آفریدگانت تشبیه کند و چنان پندارد که تو را اعضایی است جدا از یکدیگر و مفصل‌هایی به هم پیوسته، پوشیده به پوست و گوشت همچون پیکر آفریده‌هایت، ضمیرش به‌حقیقت تو را نشناخته و دلش به مرحله یقین نرسیده؛ زیرا تو را هیچ همتایی نیست... .

    دروغ می‌گویند، آنان که موجودی از موجودات عالم را با تو برابر دانند و تو را به بتانشان همانند سازند و به خیال خود بر تو جامه آفریدگان پوشانند. دروغ می‌گویند، آنان که از روی گمان تو را همانند انسان، دارای اجزا دانند و برای تو پیکری با گونه گون قوا تصور کنند... .

    همانا تو آن خدایی که در خردها نگنجی تا برای تو چگونگی و کیفیتی انگارند و در وهم‌ها در نیایی تا محدود و مرکبت شمارند.» 3 

    در مکتب تشیع که الهام گرفته از اندیشه امام علی (ع) و اهل بیت (ع) است، خداوند با چشم سر قابل رؤیت نبوده و از محدوده زمان و مکان و کم و کیف و چند و چون بیرون است. هر کس وی را به اوصاف رایج مخلوقات (اوصاف زاید بر ذات) بستاید، در حقیقت از مسیر توحید دور افتاده و قائل به دوگانگی و تجزیه ذات الهی شده است.

    در قرن چهارم هجری، یعنی در قرنی که حکیم توس در آن می‌زیست، میان متفکران شیعه و متکلمان غیر شیعی نظیر ابن خزیمه (متولد 311 هجری) پیکارهای سنگین فکری آغاز شده بود و این مجادلات در قرون بعد به اوج رسید. علمای شیعه نظیر ثقة الاسلام کلینی (وفات 329 هـ. ق) و شیخ صدوق (متولد 381 هجری) و شیخ مفید (متولد 413 هجری) و سید رضی (متولد 406 هجری) و سید مرتضی (متولد 436 هجری) و شیخ طوسی (385 ـ 460 هجری) تعالیم امام علی (ع) را در آثار خود، بازگویی و تکرار می‌کردند. امّا علمای اهل تسنن، خصوصاً حنبلیان به راهی دیگر رفتند. به عنوان مثال ابن خزیمه که آثار و کتاب‌هایش مورد قبول بسیاری از اهل تسنن و مخصوصاً حنبلی‌ها است، موجودی از خداوند ترسیم می‌کند که «دارای دست و پا و چشم و صورت و انگشت و آرنج است و بر عرش و کرسی می‌نشیند و می‌خندد و نفس می‌کشد.» 4

    اکنون به سراغ شاهنامه فردوسی می‌رویم. یک نگاه کوتاه به اشعار فردوسی نشان می‌دهد که اشعار توحیدی وی دقیقاً از کلمات مولای متقیان (ع) و پیشوایان شیعه الهام گرفته است. فردوسی ستایش جهان آفرین را سرآغاز هر سخن می‌داند: 

    نخستین سخن چون گشایش کنیم / جهان آفرین را ستایش کنیم

    فردوسی آن‌گاه درباره خدای واحد چنین می‌سراید: 

    به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد

    ز نام و نشان و گمان و برتر است / نگارنده برشده گوهر است

    به بینندگان، آفریننده را / نبینی، مرنجان دو بیننده را

    نیابد برو نیز اندیشه راه / که او برتر از نام و از جایگاه

    یقین دان که هرگز نیاید پدید / به وهم اندر آن کس که وهم آفرید

    سخن هر چه زین گوهران بگذرد / نیابد بدو راه جان و خرد

    خرد گر سخن برگزیند همی / همان را گزیند که بیند همی

    ستودن نداند کس او را چو هست / میان، بندگی را ببایدت بست

    خرد را و جان را همی سنجد اوی / در اندیشه سخته5 کی گنجد اوی

    بدین آلت رای و جان و زبان / ستود آفریننده را کی توان

    به هستیش باید که خستو6 شدی / ز گفتار پیکار یکسو شوی

    پرستنده باشی و جوینده راه / به ژرفی به فرمانش کردن نگاه 

    فردوسی در مقدمه داستان رستم و اکوان دیو بر این نکته تأکید می‌کند که خدا را باید به یکتایی ـ و آن چنان که قرآن کریم معرفی می‌کند ـ شناخت و این به‌خوبی نشان می‌دهد که در دوران وی، جدال متکلمان اهل تسنن و تشیع درباره ذات خداوند شدیداً رواج داشته است:

    تو بر کردگار روان و خرد / ستایش گزین تا چه اندر خورد

    ببین ای خردمند روشن روان / که چون باید او را ستودن توان

    تو خستو شو آن را که هست و یکی است / روان و خرد را جز این راه نیست

    ایا فلسفه‌دان بسیار گوی / مپویم به راهی که گویی بپوی

    ترا هر چه بر چشم سر بگذرد / نگنجد همی در دلت با خرد

    سخن هیچ بهتر ز توحید نیست / به ناگفتن و گفتن او یکی است

    خداوند در شاهنامه، قدرتی مطلق و فراگیر دارد و حکیم توس این نگرش را از قرآن آموخته است: اِنّ اللّهَ عَلی کل شیءِ قَدیر؛ «بدرستی که خداوند بر انجام هر چیز توانا است.»(بقره / 20)

    فردوسی در اشعار بسیار این دانایی و توانایی را به زیباترین شکلی نشان داده است:

    توانا و دانا و پاینده‌ای / خداوند خورشید تابنده‌ای

    نخست آفرین کرد بر کردگار / توانا و دانا و پروردگار

    توانا و دانا و دارنده اوست / سپهر و زمین را نگارنده اوست 

    جلوه‌های زیبا و شگفت انگیز آفرینش، حکیم توس را بر آن می‌دارد که بر آفریننده آن همه زیبایی و عظمت آفرین بگوید:

    نبیذ ز بُن دیده بر تیغ کوه / هم از بر شدن مرد گردد ستوه

    بدان آفرین کان چنان آفرید / ریا آشکارا نهان آفرید

    او زورآوری و قدرت رستم را نیز از قدرت خداوند می‌داند و می‌گوید:

    به رستم نگه کردم امروز من / بر آن برز بالای آن پیلتن

    ستایش گرفتن به یزدان پاک / کزویست امید و زو بیم پاک

    که پروردگار آن چنان آفرید / به آن آفرین کو جهان آفرید

    آفرین گفتن بر خداوند یادآور این پیام الهی است که در سوره مومنون (آیه 14) فرموده است:

    فَتَبارکَ اللُّه اَحسنَ الخالقین؛ « در خور تعظیم است (آفرین باد بر خداوند) که بهترین آفرینندگان است.»

    ستایش و آفرین گفتن حکیم توس همچنان ادامه می‌یابد و هم چنان از شگفتی‌های زمین و آسمان و جهان سخن می‌گوید و بر این امر اصرار می‌ورزد که همه ذرّات جهان هستی به وجود خدای یکتا اعتراف می‌کنند:

    بر آن آفرین، کافرین آفرید / مکان و زمان و زمین آفرید

    هم آرام از اویست و هم کام از اوی / هم انجام ازویست و فرجام از اوی

    سپهر و زمین و زمان کرده است / کم و بیش گیتی برآورده است

    ز خاشاک ناچیز تا عرش راست / سراسر به هستی یزدان گواست

    جز او را مخوان کردگار جهان / شناسنده آشکار و نهان

    وزو بر روان محمد (ص) درود / به یارانش برتر یکی برفزود

    همه پاک بودند و پرهیزکار / سخن‌هایشان برگذشت از شمار

    کنون بر سخن ها فزایش کنیم / جهان آفرین را نیایش کنیم

    1- فضل الله رضا، نگاهی به شاهنامه، انتشارات انجمن آثار ملی، تهران، 1350، ص 13.

    2- نهج البلاغه، خطبه 90، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص 185.

    3- همان. ترجمه این بخش از خطبه از ترجمه آقای آیتی و دکتر شهیدی اخذ شد. امام علی (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه مشروحاً توحید ناب و خالص را بیان کرده است.

    4- این اوصاف را ابن خزیمه به نقل از روایات متعدد کتاب «السنة» متعلق به احمد حنبل آورده است. ابن تیمیه (وفات 728 هـ. ق) عالم مشهور حنبلی قرن این مطالب فوق العاده عجیب را در کتاب‌های خویش آورده و آن ها را پذیرفته است. ابن تیمیه رهبر فکری و با بیان امروزی است. اندیشه های ابن خزیمه آن چنان ضد عقل و خرد انسانی است که فخر رازی با آنکه خود سنی و اشعری مسلک است در تفسیر مشهور خود ذیل آیه شریفه «لیس کمثله شی» نظرات او را به چالش کشانده است.

    5- سخته: سنجیده.

    6- خستو: مقر، معترف.


    نوروز، نمایانگر فرهنگ و تاریخ کهن ایران زمین
     

    آغاز سال

    مردم شناسان را عقيده بر اين است که محاسبه آغاز سال، در ميان قوم ها و گروه هاي کهن، از دوران کشاورزي، همراه با مرحله اي از کشت يا برداشت بوده و بدين جهت است که آغاز سال نو در بيشتر کشورها و آيـيـن ها در نخستين روزهاي پائيز، يا زمستان و يا بهار مي باشد.  آغاز سال ايرانيان، هر چند زماني دستخوش تغيـيـر گرديد ولي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و الا نبـيـاء و ابوريحان بـيـروني در آثار الباقيه گويند که آغاز سال ايراني، از زمان خلقت انسان ( يعني ابتداي هزاره هفتم از تاريخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردين بود. وقتي که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـيـعي بود، و طالع سرطان بود.  

    پيدايش جشن نوروز

    در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند.  شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود : 

    جهان انجمن شد بر تخت اوي               از آن بر شده فره بخت اوي

    به جمشيد بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند

    سر سال نو هرمز فرودين                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

    به نوروز نو شاه گيتي فروز                   بر آن تخت بنشست فيروزروز

    بزرگان به شادي بياراستند                   مي و رود و رامشگران خواستند

    به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. "  و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.   

    در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور     مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " .   گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم.  در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي  و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) . 

    روزها يا ماه جشن نوروز

    مدت برگزاري جشن هايي چون مهرگان، يلدا، سده و بسياري ديگر، معـمولا يک روز ( يا يک شب ) بـيشتر نيست.  ولي جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آيـيـن هاي نوروزي " گوياتر است، دست کم يک يا دو هفته ادامه دارد. ابوريحان بيروني مدت برگزاري جشن نوروز را، پس از جمشيد يک ماه مي نويسد :  

     چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهاي اين ماه را عيد گرفتند. عيدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهي، 5 روز چهارم را به نديمان و درباريان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزيگران.  

    رسم ها و آيـيـن هاي نوروزي که از روزگاران کهن برگزاري آن ها از نسلي به نسل بعد به ارث رسيده، به ناگزير با دگرگوني شيوه هاي زندگي، تکنولوژي هاي صنعتي و ماشيني، سازمان هاي اداري، شغـل ها، قانون ها، وسايـل ارتباط جمعي جديـد - چنان که خواهيم ديد - بدون آنکه هويـت خود را از دست بدهد، تحول يافته است.   از آداب و رسم هاي کهن پـيـش از نوروز، بايستي از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوري و خانه تکاني ياد کرد.  

    رسم ها و آیین های نوروز

    - روزهاي مردگان و پنجشنبه آخر سال

    يکي از آيـين هاي کهن پـيش از نوروز ياد کردن از مردگان است که به اين مناسبت به گورستان مي روند و خوراک مي برند و به ديگران مي دهند. زردشـتيان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هيچ گاه کسي را که بوي تعلق داشت فراموش نمي کند و هر سال هنگام جشن فروردين به خانه و کاشانه خود برمي گردند ". 

    در روزهاي پنجه، از جمله رسم ها، تهيه کردن غذا، آيـيني مذهبي بوده، ابوريحان مي نويسد:  ... و گبرکان در اين پنج روز خورش و شراب نهند، روان هاي مردگان را و همي گويند، که جان مرده بيايد و آن غذا گيرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزميان پنج روز آخر اسفند و پنج روز ديگري که در پي آن است و ملحق به اين ماه مانند اهالي فارس، در روزهاي فروردگان براي ارواح مردگان در گورستان غذا مي گذارند. 

    يکي از صورت هاي برجا ماندهً اين رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ويژه خانواده هايي که در طول سال عضوي را از دست داده اند. رفتن به زيارتگاه ها و " زيارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نيز، روز پـيش از نوروز و بامداد نخستين روز سال - رسمي عام است. در اين روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزديکان مي گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، يا چراغ روشن مي کنند.  در برخي از شهرهاي ايران، روز پيش از عيد، خانواده هاي عزادار، از خويشان و نزديکان با غذا و حلوا پذيرايي مي کنند و در سر مزار جمع مي شوند. و نيز رسم است که ايرانيان شيعه، در موقع سال تحويل، به زيارت قبر امامان و امامزادگان ميروند.  

    - خانه تکاني

    اصطلاح " خانه تکاني " را بيشتر در مورد شستن، تميز کردن، نو خريدن، تعمير کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسيدن نوروز، به کار مي برند. در اين خانه تکاني، که سه تا چهار هفته طول مي کشد، بايستي تمامي ابزارها و وسيله هايي که در خانه است، جا به جا، تميز، تعـمير و معاينه شده و دوباره به جاي خود قرار گيرد. برخي از ابزارهاي سنگين وزن، يا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسيله هاي ديگر، فقط سالي يک بار، آن هم در خانه تکاني نوروزي، جا به جا و تميز مي شود.  در برخي از شهرهاي آذربايجان نخستين چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد. 

    خانه تکاني امسال، در خانه تکاني شهر نيز سرايت کرد :  مسئـول خدمات شهري شهرداري تهران در مصاحبه اي گفت : از آن جا که ايراني ها براساس يک سنت حسنه همه ساله در واپسين روزهاي سال اقدام به نظافت و پاکيزه گي منازل خود مي کنند، شهرداري تهران نيز براي دستيابي به شهري پاکيزه و تميز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گيري گذرگاه ها و جمع آوري نخاله ها و ضايعات شهري در مناطق بيست گانه شهرداري تهران اقدام مي کند.  

    - کاشتن سبزه

    اسفند ماه، ماه پاياني زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عيد " به صورت نمادين و شگون، از روزگاران کهن، در همه خانه ها و در بين همه خانواده ها مرسوم است. 

    در ايران کهن، " بـيست و پنج روز پيش از نوروز، در ميدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا مي شد، بر ستوني گندم، برستوني جو و به ترتيب، برنج، باقلا، کاجيله ( گياهي است از تيرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتي متر است )، ارزن، ذرت، لوبـيا، نخود، کنجد، عدس و ماش ميکاشتـند؛ و در ششمين روز فروردين، با سرود و ترنم و شادي، اين سبزه ها را مي کندند و براي فرخندگي به هر سو مي پراکندند ".  و ابوريحان نقـل مي کند که : " اين رسم در ايرانيان پايدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رويـيدن اين غلات، به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند ".  

    امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز يا دو هفته پيش از نوروز، در ظرف هاي کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هايي چون گندم، عدس، ماش و ... مي کارند.  موقع سال تحويل و روي سفره "هفت سين " بايستي سبزه بگذارند. در برخي از شهرهاي آذربايجان، سومين چهارشنبه به خيس کردن و کاشتن گندم و عدس براي سبزه هاي نوروزي اختصاص دارد.  اين سبزه ها را در خانواده ها تا روز سيزده نگه داشته، و در اين روز زماني که براي " سيزده بدر " از خانه بـيرون مي روند، در آب روان مي اندازند. 

    - سفره هفت سين

     رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند.  در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.  

    در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند.  در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است.  پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟

       سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز        گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را

    ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده : 

    همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي

    بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري

    بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي

    - پوشيدن لباس نو

    پوشيدن لباس نو در آيـين هاي نوروزي، رسمي همگاني است. تهيه لباس، براي سال تحويل، فقير و غني را به خود مشغـول مي دارد. در جامعه سنتي توجه به تهيدستان و زيردستان براي تهيه لباس نوروزي - به ويژه براي کودکان - رسمي در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و اميران در جشن نوروز، براي نو پوشاندن کارگزاران و زير دستان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : " رسم ملوک خراسان اين است که در اين موسم به سپاهيان خود لباس بهاري و تابستاني مي دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشيدن هاي نوروزي فراوان ياد کرده اند. و براي اين باور است که در وقف نامهً حاجي شفيع ابريشمي زنجاني آمده است :هر سال شب هاي عيد نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عوايد موقوفه تهيه و به اطفال يتيم تحويل شود.  

    سفرنامه نويسان دوره صفويه و قاجاريه، در شرح و وصف جشن هاي نوروزي، از لباس هاي فاخر مردم فراوان ياد کرده اند. خريد لباس نو و برخي وسيله هاي فرسوده اي که به مناسبت نوروز نياز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزينه هاي فصلي - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکيل ميدهد.  بسياري از خانواده ها که در سوگ يکي از نزديکان لباس سياه پوشيده اند، به مناسبت نوروز، به ويژه هنگام سال تحويل، لباسي ديگر ميـپوشند. کساني که به هر علت لباس نو ندارند، مي کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پيراهن - در هنگام سال تحويل، نو بـپوشند. 

    در گذشته که فروشگاه ها و بازارهاي فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خياط ها سفارش مي دادند، نوبت هاي دوخت و کار شبانه روزي خياطان يکي از دشواري هاي خانواده ها بود.  اگر در روزهاي پيش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان هاي نيکوکاري رسم است که براي کودکان نيازمند لباس تهيه کنند، اين کار نيک پيش از آنکه براي کمک و همراهي باشد، براي لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.  

    اين باور کهن را در نوشته ها، توصيه ها و توصيف هاي نوروزي، همواره مي بـينيم که : از طبـيعت پـيروي کنيم، از درختان ياد بگيريم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشيم، که شگون شادماني و آرامش است.  

    - خوراک هاي نوروزي

    در کتاب ها و سند هاي تاريخي و ادبي کهن، به ندرت از خوراکي هايي که ويژه جشن نوروز (يا جشن هاي ديگر) باشد سخن رفته است. نويسندگان و مورخان بحث از " خوردني " ها را، شايد، پـيش پا افتاده، نازيبا و يا بديهي مي دانستند. در کتاب هاي قرن چهارم به بعـد، شرح و وصف هاي دقيق، به شعر و نثر، دربارهً نوروز و مهرگان و جشن ها و آيـين هاي ديگر کم نيست، ولي از نوع و ويژگي خوراک هاي جشن ها، نه در دستگاه پادشاهان و اميران و نه در خانه هاي عامهً مردم، سخني نرفته است. 

    در مقاله ها و پژوهش هايي که در اين هفتاد و پنج ساله اخير درباره نوروز نوشته شده، افزون بر خوردني هاي سفره هفت سين، گاه از غذاهاي ويژه شب پيش از نوروز، و شب اول سال، در خانواده هاي سنتي شهرها و منطقه هاي مختلف ياد شده است. خوراکي هايي که با ويژگي هاي اقليمي و نوع فراورده هاي هر منطقه هماهنگي داشت، و در عين حال بهترين و کمياب ترين غذاي منطقه بود؛ و همه قشرهاي اجتماعي - فقيران نيز - ميکوشند که در اين روزها، براي فراهم آوردن غذاي بهتر، گشاده دستي کنند و به گفتهً ابوريحان:"اين عيدها، يکي از اسبابي است که تنگي روزي فقيران را به زندگي فراخ مبدل مي سازد ". 

    امروز در تهران و برخي شهرهاي مرکزي ايران، سبزي پلو ماهي خوردن در شب نوروز و رشته پلو در روز نوروز رسم است، و شايد بتوان گفت که غذاي خاص نوروز در اين منطقه است. " پلو " در شهرهاي مرکزي و کويري ايران ( مي توان گفت غير از گيلان و مازندران در همهً شهرهاي ايران ) تا چندي پـيش غذاي جشن ها، غذاي مهماني و نشانه رفاه و ثروتمندي بود. و اين " بهترين " غذا، خوراک خاص همهً مردم - فقير و غني - در شب نوروز بود. اگر نيک مردي در صد و پنج سال پـيش در استرک کاشان، ملکي را وقف مي کند که از درآمد آن " همه ساله برنج ابتياع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالي استرک، وضيع و شريف، ذکور و اناث، صغير و کبـير، بالسويه برسانند "، بي گمان به اين نيت بوده، که در شب نوروز  سفرهً هيچ کس بي " پلو " نباشد. 

    با پـيدايش و گسترش رسانه هاي گروهي صنعتي امروز چون روزنامه ها، راديو و تلويزيون، و وجود برنامه هاي گونه گون در معرفي جشن ها و آيـين هاي کهن، نوعي يکنواختي در فراهم آوردن وسيله ها و برگزاري مراسم، در همهً شهرها و استان ها به وجود آمده است. بي گمان تبليغات مؤسسه هاي توليد کننده کالاها نيز عاملي  موثر در اين يکنواختي هاست.  

    - ديد و بازديد نوروزي، يا عيد ديدني

    از جمله آيـين هاي نوروزي، ديد و بازديد، يا " عيد ديدني " است. رسم است که روز نوروز، نخست به ديدن بزرگان فاميل، طايفه و شخصيت هاي علمي و اجتماعي و منزلتي مي روند. در بسياري از اين عيد ديدني ها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتاب هاي تاريخي و ادبي، تـنها از عيد ديدني هاي رسمي دربارها و اميران و رئـيسان خبر مي دهند. رسمي که هنوز هم خبرگزاري ها و رسانه ها، به آن بسنده مي کنند. " ديدن" هاي نوروزي که ناگزير " بازديد " ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسي و روبوسي است، در روزهاي نخست فروردين، که تعطيل رسمي است، و گاه تا سيزده فروردين ( و مي گويند تا آخر فروردين ) بـين خويشاوندان و دوستان و آشنايان دور و نزديک، ادامه دارد.  رفت و آمد گروهي خانواده ها، در کوي و محله - به ويژه در شهرهاي کوچک - هنوز از ميان نرفته است.  اين ديد و بازديدها، تا پاسي از شب گذشته، به ويژه براي کساني که نمي توانند کار روزانه را تعـطيل کنند، ادامه دارد. 

    تا زماني که "مسافرت هاي نوروزي" رسم نشده بود، در شهرها و محله هايي که آشنايي هاي شغـلي و همسايگي و " روابط چهره به چهره " جايي داشت، ديد و بازديد هاي نوروزي، وظيفه اي بـيش و کم الزامي به شمار مي رفت. و چه بسا آشناياني بودند - و هستـند - که فقط سالي يک بار، آن هم در ديد و بازديد هاي نوروزي، به خانهً يکديگر مي روند. به ياد دارم که در کرمان، در بـين زردشتيان، هنگامي که کسي از دوست و آشنايش گله مي کرد که چرا بديدنش نمي آيد، اين جمله مي گفت : " اگر با هم قهر هم بوديم، دست کم سالي يک بار به خانهً هم مي آمديم " و چه بسيار کدورت ها و رنجشن هاي خانوادگي و خويشاوندي که به يـُمن ديد و بازديد هاي نوروزي برطرف شده و مي شود. 

    گسترش شهرها، ازدياد جمعـيت، پراکندگي خانواده هاي سنتي، محدوديت هاي شغلي و نيز فرهنگ آپارتمان نشيني، از عامل هايي است که ديد و بازديد هاي نوروزي را کاهش داد.  و بر اثر اين دشواري ها و محدوديت هاي زماني، بسياري از خانواده هايي هم که به مسافرت نمي روند، براي ديد و بازديدهاي نوروزي، از پـيش زماني را معـين مي کنند. 

    کتاب تذکره صفويه کرمان که گزارشي از رويدادهاي سال هاي 1063 تا 1104 است، " شرح  وقايع " هر سال را، با اين که محاسبهً ماه و سال بر اساس تقويم قمري است، از برگزاري جشن ها، رسم ها، و آيـين هاي نوروزي، در دستگاه حکومتي آغاز مي کند، از جمله :   حاکم و وزير و آصف حميده سير، در نوروز آن سال (1080 قمري) که مصادف با 15 شوال بود، در باغ نظر به عيش و خرمي گذرانده، علما و صلحا  وشعرا را به صلات گرانمايه خرسند گردانيد (...) و دستار خواهان گسترده، اقسام طعام نزد خاص و عام کشيد. روز ديگر به ديدن اعزه ولايت رفته، دو سه روز هم چنين ديدن مردم مي نمودند، و بعد از آن هر روزه به ازاء ضيافت نوروزي، هنگامه تير اندازي گرم بود.   تماشاي " جنگ گاو و قوچ " نيز در اين دوره از آيـين هاي نوروزي بود :     روز نوروز سال 1101 که در 7 جمادي الثاني واقع بود، طرف عصر وزير به اتفاق ( ... ) در صحراي موًيدي     ( در  قسمت شمال شهر فعلي کرمان ) جنگ گاو و قوچ طرح انداخته، بعد از آن اسب دواني  کرده، از حضور دوستان جناني خرمي، و به مقـتـضاي وقت کامراني مي نمودند.   

    - هديه نوروزي، يا عيدي

    هديه و عيدي دادن به مناسبت نوروز رسمي کهن است، کتابهاي تاريخي از پـيشکش ها و بخشش هاي نوروزي - پـيش از اسلام و بعد از اسلام - خبر مي دهند، از رعـيت به پادشاهان  حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزيران، دبـيران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ويژه کودکان.   

    رسم هديه دادن نوروزي را، ابوريحان بيروني از گفته آذرباد، موبد بغـداد چنين آورده :   نيشکر در ايران، روز نوروز يافت شد، پـيش از آن کسي آن را نمي شناخت. جمشيد روزي ني اي ديد که از آن کمي به بيرون تراوش کرده، چون ديد شيرين است، امر کرد اين ني را بـيرون آورند و از آن شکر ساختـند. و مردم از راه تبريک به يکديگر شکر هديه کردند، و در مهرگان نيز تکرار کردند، و هديه دادن رسم شد.  

    پـيشکشي رعيت ( تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولايت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشي از باج و خراج و ماليات سالانه بود که - گفته يا نگفته - به آن متعـهد بودند. و " خزانه " کشور از آن آبادان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد :   پادشاهان ساساني آنچه را که پنج روز عيد ( به ترتيب؛ اعيان، دهقانان، سپاهيان، خاصان و خادمان ) هديه آورده بودند، روز ششم امر به احضار مي کرد و هر چه قابل خزانه بود نگه مي داشت، و آنچه مي خواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتـند مي بخشـيد.  

    کمپر، سياح دوره صفوي، از هديه هاي حاکمان و ثروتمندان محلي، که براي شاه سليمان مي آوردند، به عنوان " سومين رقم بودجه دربار " ياد مي کند. تاورنيه هديهً يکي از حاکمان را به پادشاه " ده هزار اشرافي " ذکر کرده، و شاردن هديه هاي به پادشاه را حدود 2 ميليون فرانک تخمين ميزند.  " درو ويل " مي نويسد :    اين هديه هاي نوروزي علاوه بر طلا، جواهر و سکه هاي زر، عبارت از اسب هاي اصيل، جنگ افزار، پارچه هاي گران بها و شال هاي کشمير و پوست هاي ممتاز و قـند و قهوه و چاي و مربا است. 

    در کتاب هاي تاريخي و ادبي، بـيش از همه از هديه پادشاهان به شاعران سخن رفته، هديه اي که، بنا بر رسم، براي سرودن قصيده ها و مديحه هاي نوروزي داده مي شد. هديه به شاعران در جشن نوروز که انگيزه و وسيله اي براي سرودن شعر و مديحه بود، در واقع نوعي حقوق ماهانه و سالانه شاعر به شمار مي رفت. از جمله بيهقي مي نويسد :   روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادي الاخري، امير ( سلطان مسعـود ) به جشن نوروز به نشست، و هديه ها بسيار آورده بودند، و تکليف بسيار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در اين روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتي نيفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نيز فرمود، و مسعـودي شاعر را شفاعت کردند، سيصد دينار فرمود.  

    اين بخشش ها گاه به اندازه اي بود که مي توانست شاعري را توانگر سازد :  گويند روز نوروزي، جهت خالدبن برمک وزير، کاسه ها از زر و نقره هديه آورده بودند. يکي از شاعران عرب در اين باره شعري سرود و به اين موضوع اشاره کرد. خالد هر چه در آن مجلس اواني زر و نقره بود به آن شاعر بخشيد. چون اعتبار کردند، مالي عظيم بود و شاعر از آن توانگر شد. 

    رسم و ضابطه پـيشکش هاي سنگين بها به پادشاهان و حاکمان تا دوره مشروطيت رايج بود. برقراري ماليات ها و الزام به پرداخت هاي منظم و حساب شده، پـيشکش هاي باج و خراج گونه را به مقدار زيادي از اعتبار انداخت. ولي دادن عيدي و هديه به ويژه از طرف مقام بالا تر ( منزلتي، اقتصادي و سني ) از رسم ها و آيـين هاي ديرين فرهنگ ماست. امروز رسم عيدي دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محيط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عين حال نوعي جبران زحمت و انـتـظار خدمت است. عيدي هاي امروز بيشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانک ها پـيش بـيني تهيهً " اسکناس نو " کرده، و در اختيار مشتريان مي گذارند. در جامعـه کشاورزي، روستايي و عشايري، در گذشته اي نه چندان دور، پـيشکش هاي نوروزي فراورده هاي محلي بود و بخشش ها، کالا و فراورده غير محلي.  

    هديه دادن ها، که به مناسبت هايي، چون عيد، موفقيت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخي شهرها، به ويژه جامعـهً عشيره اي رسم است که براي خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... مي برند) و .. است، به ويژه در خانواده هاي سنتي، داراي اهميت و مفهومي در خور توجه است (که خود پژوهش  و گفتاري جداگانه مي طلبد).  هر چند که چند سالي است واژهً فرانسوي " کادو " براي هديه هايي چون ره آورد ( سوغات )، چشم روشني، مبارک باد، جاي خالي پا و ... به کار مي رود، ولي اهميت، کيفـيت و کميت هر يک متمايز است.  البته اين باور وجود دارد که گرفتن عيدي از دست کسان مورد احترام ( از نظر سني، منزلتي، خويشاوندي، علمي، نسبي و ...) تبرک، داراي  شگون و " دست لا ف " است. 

    - کارت تبريک عيد

     تبريک گفتن عيد و جشن نوروز، در نامه هايي که از شهري به شهر ديگر فرستاده مي شد، رسمي کهن است. در برخي از منشآت و کتابهاي ترسل و نامه نگاري نمونه هايي آمده است، ولي با رواج چاپ، فرستادن " کارت تبريک عيد " که با مضمون ها و رنگهاي گونه گون تهيه و در دسترس قرار گرفته، وارد فرهنگ ما شده است.  با کم شدن ديد و بازديدها - به علت هايي که در پـيش ياد شد - فرستادن کارت تبريک رونق بـيشتري يافته است.  

    - چهاردهم فروردين

    در واقع آغاز کار و فعاليت هاي " سال نو " از چهاردهم فروردين است. دبستان ها، دبـيرستان ها و دانشگاه ها از اين روز آغاز مي شود. مسافرت رفتن پـيش از سيزده را باور عاميانه نحس مي داند. کوچ بسياري از عشاير از چهاردهم فروردين است. تـقسيم آب کشاورزي، در برخي از روستاها و بسياري از فعـاليت هاي ديگر، از چهاردهم فروردين شکل مي گيرد.   

    - باورهاي عاميانه

    رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است : 

    - کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.  

    - موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. 

    - روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است. 

    - هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.

    - هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد. 

    - کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد.

    - کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند.

    - روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند.

    - اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است.

    - روز سيزده کار کردن نحس است.

     


    رویدادهای تاریخی رخ داده در نوروز
     

    نوروز روز ملي و جشن همه كساني است كه در فلات ايران (ايران زمين) خود و يا نياكانشان به دنيا آمده اند و تاريخ و فرهنگ مشترك دارند، از جمله تاجيك ها، افغان ها، كردها و ... و ساكنان سرزمين هايي كه در طول قرون و اعصار، امپراتوري ايران را تشكيل داده بودند.

     هدف از گرامي داشت نوروز و وقايعي كه در طول قرون و اعصار در اين روز روي داده است در خور توجه فراوان است. در بسياري از آثار گذشته نگاران، از جمله در تاريخ طبري، شاهنامه فردوسي و آثار بيروني؛ نوروز به جمشيد، شاه افسانه اي و در پاره اي ديگر به کيومرث نسبت داده شده و آن را به دليل آغاز بهار، برابر شدن روز و شب و از سر گرفته شدن درخشش خورشيد و اعتدال طبيعت، بهترين روز در سال دانسته اند.

     به نوشته برخي از مورخين بر پايه افسانه ها، سه هزار سال پيش در چنين روزي، جمشيد از كاخ خود درجنوب درياچه اروميه (منطقه باستاني حسنلو) بيرون آمد و عميقاً تحت تأثير آفتاب درخشان و خرمي و طراوت محيط قرارگرفت و آن روز را «نوروز»، روز صفا، پاك شدن زمين از بدي ها و روز سپاسگزاري از خداوند بزرگ ناميد و خواست كه از آن پس، بدون وقفه، هر سال در اين روز آيين ويژهاي برگزار شود. آييني كه هنوز ادامه دارد و از گزند زمانه و هرگونه تحول سياسي و اجتماعي مصون مانده است.

     ترويج آموزش هاي زرتشت - تنها پيامبري كه از ميان آریایی ها برخاسته- به نوروز جنبه معنوي بخشيد، زيرا زرتشت بر كردار، گفتار و پندار نيك تأكيد داشت و هر عمل خلاف عدالت را نفي مي كرد و تحولات تاريخ را نتيجه كشمكش بدي و خوبي مي دانست و مي گفت كه سرانجام با شكست قطعي بدي؛ آرامش، صفا، شادي، صميميت و عدالت جهانيان تأمين خواهد شد. نوروز فرصت خوبي براي زدودن افكار بد از روح، پايان دادن به دشمني ها از طريق تجديد ديدارها و نيز شادكردن دوستان و بستگان، مخصوصاً سالخوردگان با دستبوسي آنان و مبادله هديه بوده است.

     اینک به برخی از رویدادهای تاریخی که در نوروز رخ داده است اشاره می کنیم:

    1- كوروش آريايي بنیان گذار امپراتوري ايران كه از مادر، «ماد» و از پدر، «پارس» بود نخستين حكمران ايراني بود كه نوروز را عيد رسمي اعلام داشت و در سال 534 پيش از ميلاد دستورالعملي براي اجراي مراسم دولتي آن تدوين كرد كه شامل ترفيع نظاميان، ابلاغ انتصابات تازه، سان ديدن از سربازان، عفو مجرمين پشيمان، ايجاد فضاي سبز و پاكسازي محيط زيست ـ از منازل شخصي گرفته تا اماكن عمومي ـ بود. چهارسال پيش از آن، كوروش پس از تصرف بابل، نوروز را در آن جا جشن گرفته بود و به اين سبب برخي از مورخان، زمان اعلام رسمي و عمومي شدن نوروز به عنوان عيد ملّي را سال 538 قبل از ميلاد نوشته اند. بابل در 29 اکتبر سال 539 پيش از ميلاد به تصرف ايران درآمده بود.

    در دوران هخامنشيان، يازده روز اول فروردين ويژه انجام مراسم نوروز بود. شاه در نخستين روز سال نو روحانيون، بزرگان، مقامات دولتي و فرماندهان ارشد نظامي، دانشمندان و نمايندگان سرزمين هاي ديگر را مي پذيرفت و ضمن سپاسگزاري از عنايات خداوند، گزارش كارهاي سال كهنه و برنامه هاي دولت براي سال نو و نظر خويش را بيان مي كرد كه نصب العين قرارگيرد. شاه سپس پيشكش ها را دريافت مي كرد كه نمونه آن در كنده كاريهاي تخت جمشيد ديده مي شود. آن گاه مراسم سان و رژه برگزار مي شد و افسراني كه قهرمان دفاع از وطن شده بودند، ترفيع و پاداش مي گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفي مي شدند.

    در نوروز، مردم نخست به ديدن سالخوردگان خانواده، بيماران و از كارافتادگان مي رفتند و اداي احترام مي كردند (احترام و رعايت احوال سالخوردگان و نسل بازنشسته، در ميان ايرانيان همواره نهايت اهميت را داشته است). سپس عيد ديدني آغاز مي شد. پيش از ديد و بازديدها، در لحظه تحويل سال، هر فرد از خدا مي خواست كه در سال نو روان او را پاك و آرام نگهدارد. اين مراسم پس از 25 قرن به همين صورت ادامه دارد و باعث اعجاب ملل ديگر شده است.

    سران دولت هخامنشي در آداب و رسوم و قوانين سرزمين هاي غير آريايي نشين كمتر مداخله مي كردند ولي در مصر كه بيش از يك قرن (121 سال و چند ماه) يكي از ايالات ايران به شمار مي رفت، آيين هاي نوروز را رواج داده بودند و با اعزام سفير به حبشه (اتيوپي) از شاه انتخابي اين كشور خواسته بودند كه نوروز را به رسميت بشناسد و برگزار كند، آلودن محيط زيست (آب و هوا و زمين) را منع و براي دروغ گفتن و سوء نيّت مجازات در نظر بگيرد.  

    داريوش بزرگ كه در گسترش آيين هاي نوروزي در ميان متصرفات غير آریایی امپراتوري ايران سعي بسیاری داشت، در مراسم نوروز 515 پيش از ميلاد (هفت سال پس از آغاز فرمانروايي اش) تصميم خود را در زمينه ايجاد سنگ نبشته بيستون - حاوي آرزوها، اندرزها و شرح قلمرو ايران- اعلام كرد كه مورخان با توجه به اين سنگ نبشته گفته اند كه ايران تنها كشور جهان است كه «سند مالكيت» دارد. بزرگترين آرزوي داريوش كه در اين كتيبه آمده، اين است كه خداوند ايران را از دشمن، دروغ و خشكسالي دور سازد.

    پس از تكميل ساختمان عظيم و زيباي تخت جمشيد در پارس و گشايش آن، آيين هاي رسمي نوروز، باشكوه بي مانندي در آن جا برگزار مي شد. مراسم نخستين نوروز در تخت جمشيد، دو هفته طول كشيد. مردم عادي در تالار صدستون و سران ايالات و مقامات تراز اول در تالارهاي ديگر اين كاخ حضور مي يافتند. كار ساختن تخت جمشيد 51 سال طول كشيد. داريوش يكم تصميم به ساختن آن، در محلي نه چندان دور از پاسارگاد گرفت، ولي پادشاه سوم بعد از او آن را گشود و به اين ترتيب ايران داراي دو پايتخت شد: شوش، پايتخت اداري و تخت جمشيد، پايتخت سياسي. عنوان «تخت جمشيد» را قرن ها بعد، مردم به آن دادند، حال آن كه اين كاخ با جمشيد افسانه اي ارتباطي نداشته است. از اين كاخ كه گوياي تمدن و پيشرفت ايرانيان باستان است بر قلمرويي ميان سند، دانوب، مديترانه و صحراي آفريقا فرمانروايي مي شد. حسادت اسكندر مقدوني نسبت به اين شكوه و عظمت، عامل عمده ويراني اين كاخ به دست او شد. افراد خاندان سلطنت و درباريان در هر کجاي کشور که بودند پيش از فرا رسيدن نوروز خودرا به تخت جمشيد مي رسانيدند و بهار را در آن جا بسر مي بردند.

    2- مِهستان (مه meh : بزرگ) ، پارلمان ايران در عهد اشكانيان نخستين جلسه خود را در نوروز سال 173 پيش از ميلاد با حضور مِهرداد يكم ـ شاه وقت ـ برگزار كرد و اولين مصوبه آن انتخابي كردن مقام رياست كشور (شاه) بود. عزل شاه نيز در اختيار همين مجلس قرار گرفت. البته طي شرايطي از جمله خيانت به كشور، ابراز ضعف و نيز جنون، بيماري سخت و از كار افتادگي. ايران در آن زمان داراي دو مجلس بود. مجلس شاهزادگان و مجلس بزرگان كه جلسه مشترك آن ها را «مِهستان» مي خواندند.

    3- اردشير پاپكان كه در سال 226 ميلادي سلسله ساسانيان را تأسيس كرده بود چهار سال بعد، از دولت روم كه در جنگ از وي شكست خورده بود خواست كه نوروز ايراني را به رسميت بشناسد و سناي روم نيز آن را پذيرفت و از آن پس نوروز ما در قلمرو روم به Lupercal معروف شد. در دوران اشكانيان ايام نوروز به پنج روز كاهش يافته بود اما اردشير به تقاضاي «تنسر/ Tansar» موبدِ موبدان (روحاني ارشد زرتشتيان) روز ششم فروردين ـ زادروز زرتشت- را بر آن اضافه كرد و چون ايرانيان روز هفتم فروردين را خوش يمن مي دانستند و بيشتر ازدواج ها را به اين روز موكول مي كردند، از آن زمان ايام نوروز كه روزهاي روح ابدي، شاديها و پاكي ها بشمار مي آمدند، به هفت روز افزايش يافت و ايرانيان در اين هفت روز دست از كار مي كشيدند.

    در طول حكومت ساسانيان اهميت نوروز افزايش يافت. نه تنها يك عيد ملّي بود بلكه ايام تميز كردن محيط زيست، پوشيدن لباس نو، تميز كردن بدن، استغفار از گناهان، دلجويي از پيران، تجديد دوستي ها، استحكام خانواده و بيرون كردن افكار بد و پليدي ها از روح و روان به شمار مي آمد. در اين دوره تشريفات نوروزي مفصل شد، از جمله روشن كردن آتش روي بام ها در شب نوروز به منظور سوزاندن پليدي ها كه اينك اين رسم به روشن كردن شمع سر سفره هفت سين تبديل شده است. ساسانيان معتقد بودند كه هدف کوروش آريايي از اعلام نوروز به عنوان يك روز ملّي؛ برقراري عدالت، نظم، برادري، انساندوستي و پاكدامني بوده و بايد تحقق يابد.

    در مارس 326 ميلادي ميان ارتش ايران به فرماندهي «شاپور دوم» و ارتش روم به فرماندهي «كنستانتينوس دوم» امپراتور اين كشور جنگي خونين و پرتلفات در گرفته بود. با اين كه پيروزي با ارتش ايران بود، شاپور دوم 20 مارس (شب نوروز) با وجود مخالفت افسرانش كه در شرف پیروزی در جنگ بودند، آتش بسي دو هفته اي اعلام كرد تا سربازان بتوانند آيين هاي نوروزي را برگزار كنند. كنستانتينوس دوم كه نيروهايش تلفات شديد داده بودند، پس از اين آتش بس موقت حاضر به ادامه جنگ نشد و روز دهم آوريل ميان دو امپراتور پيمان صلح به امضاء رسيد.

    در مراسم نوروز سال 399 ميلادي، چند مسيحي ايراني كه موفق به ورود به كاخ يزدگرد، شاه وقت ساساني شده بودند، از او تقاضاي آزادي مذهبي براي خود كردند. اين آزادي كه مورد درخواست دولت روم هم بود به همه مسيحيان قلمرو ايران داده شد.

    پيمان «صلح پايدار» ايران و روم كه به امضاي خسرو انوشيروان ساساني و «ژوستي ني اَن» امپراتور روم رسيده بود، در سال 532 ميلادي در مراسم نوروزي كه در تالار كاخ تيسفون (ايوان مدائن، طاق كسري، 36 كيلومتري جنوب بغداد) با حضور شاه ايران برپا شده بود، مبادله شد.   

    در زمان حكومت طولاني نوشيروان ساساني (خسرو انوشروان) ، تماس مستقيم مردم با شاه افزايش يافته بود و شاه شخصاً به برخي شكايات رسيدگي مي كرد و در مراسم نوروزي كاخ سلطنتي عده بيشتري از مردم عادي شركت مي شدند و به همين سبب خسرو انوشيروان در سال 549 ميلادي، پس از برگزاري مراسم نوروز دستور ساختن تالار بزرگي را به ضميمه کاخ سلطنتي تيسفون که از دجله فاصله زياد نداشت صادر کرد و اين تالار و ساختمان ضميمه آن نهم مارس سال 551 ميلادي آماده بهره برداري شد و آيين هاي نوروزي آن سال در آنجا برگزار شد. اين تالار که با فرش معروف بهارستان مفروش بود پس از حمله اعراب آسيب ديد و بعدا منصور خليفه عباسي دستور داد که با تخريب کاخ سلطنتي و عمارات بزرگ تيسفون، مصالح لازم براي تکميل عمارات شهر نوساز بغداد واقع در همان نزديکي تامين شود و باقيمانده سکنه تيسفون به بغداد منتقل شوند. با وجود اين، بقاياي تالار خسرو انوشيروان که به طاق کسرا و ايوان مدائن معروف شده همچنان باقي و پايدار مانده و از آثار تاريخي مهم جهان بشمار مي آيد. دانشگاه گندي شاپور هم که به دستور خسرو انوشيروان براي تدريس و تحقيق طب و فلسفه ساخته شده بود در نوروز (سال 550 ميلادي) گشايش يافت.   

    4- پس از اسلام، تا مدتي مراسم نوروز در ايران به صورت خصوص و خانوادگي برگزار مي شد. با وجود اين، نوروز ايراني از طريق مسلمانان تا اندلس (اسپانيا) گسترش يافت. از زمان عباسيان به دليل بسط نفوذ ايرانيان در دستگاه خلفاي اين دودمان، مراسم نوروز به اين دستگاه راه يافت ولي يك عيد رسمي (روز ملي) نبود. در روايت است كه هارون الرشيد، خليفه معروف عباسي، هزاران سكه نقره كه يك طرف آنها را رنگ زده بود (علامت گذاري كرده بود) در مراسم نوروز (سال 211 هجري) در شهر بغداد به بزرگاني كه به ديدن او رفته بودند، هديه داده و به آنان تأكيد كرده بود كه نوروز سال آينده، كسي سكه دريافت خواهد كرد كه سكه هاي امسال را با خود بياورد و به او نشان بدهد. هدف هارون اين بود كه سكه هاي عيدي را که داده بود خرج نكنند.

    5- رجال خراسان در سال 809 ميلادي، روز 24 مارس (سوم فروردين) را براي عيد ديدني ميان خود تعيين كرده بودند. در همين مراسم به آنان اطلاع رسيد كه هارون الرشيد در همان روز در شهر توس درگذشته است. با اين خبر، مجلس ديد و بازديد نوروزي به يك جلسه محرمانه سياسي مبدّل و در آن تصميم گرفته شد كه به مأمون كه از جانب مادر ايراني بود  کمک کنند تا جانشين پدر شود و سه هفته بعد، هنگامي كه شنيدند «امين» برادر او در بغداد خليفه اعلام شده است به گردآوري داوطلب براي جنگيدن دست زدند و در اندك زماني 30 هزار داوطلب آماده شدند. اين سپاه در روستاي تهران (پایتخت کنونی)  ارتش 91 هزار نفري مجرب امپراتوري عباسي را درهم شكست و علي بن عيسي بن ماهان فرمانده ارتش خليفه كه بهترين سردار زمان خود بود به همدان گريخت. داوطلبان ايراني در آنجا هم وي را شكست دادند که ضمن اين جنگ كشته شد. نيروي داوطلب با وجود کم بودن نفرات، با روحيه اي عالي و عشق کسب استقلال كامل وطن به بغداد رفت، اين شهر را گرفت و امين را اعدام کرد و سر او را براي مأمون به خراسان فرستاد و به اين ترتيب از آن پس خلافت عباسيان تحت نفوذ ايرانيان قرار گرفت و در زمان برادران بويه (از مردم ديلمان منطقه كوهستاني گيلان)، خليفه عباسي در حقيقت عروسكي در دست آنان بود. در زمان بوئيان که پيروان مرداويز بودند آيين هاي نوروزي بار ديگر رسميت يافتند و چون بغداد در دست آنان بود، در اين شهر هم برگزار مي شدند.

    6- مردآويز زياري (مازندراني) از قهرمانان ملي ايرانيان كه بر قسمت بزرگي از ايران زمين حكومت مي كرد و اصفهان را پايتخت خود قرار داده بود، كمر به برگزاري آيين هاي ملي ايران از جمله تيرگان، مهرگان، سده، چهارشنبه سوري و مهم تر از همه نوروز بسته بود و تاكيد داشت كه مراسم عينا و مطابق عهد ساسانيان برگزار شود و در اين راه سختگيري زياد و افراط بيش از حد ازخود نشان مي داد، به گونه اي كه در سال 934 ميلادي دست به تنبيه كاركناني زد كه در آذين بندي اصفهان براي نوروز سليقه كافي به كار نبرده بودند و همين امر سبب شد كه خدمه غيرايراني كه مورد انتقاد قرار گرفته بودند، از بيم جان خود، او را در حمام کشتند. مردآويز همان سال جشن سده را در اصفهان برگزار کرده و شخصا در آن شرکت جسته بود. وي بود که پس از راندن دست نشاندگان عرب از مناطق مرکزي ايران دستور  داده بود که ايرانيان جز به فارسي نگويند و ننويسند.   

    7- اميراسماعيل ساماني و به نوشته ی برخي از مورخان از دودمان ژنرال بهرام مهران (بهرام چوبين، متولد ري و نابغه نظامي ايران) كه به تجديد حيات زبان فارسي و فرهنگ ايراني كمك فراوان كرد، در سال 892 ميلادي از رياضيدان هاي خراسان خواست كه تقويم ساساني را دوباره نويسي كنند تا «نوروز» در ساعت درست و هنگام عبور خورشيد از استوا آغاز شود و حلول سال دقيق باشد. اين آرزو سال ها بعد توسط «عمرخيام» تحقق يافت و تقويم هجري خورشيدي و لحظه دقيق حلول سال نو تهيه و تنظيم شد. جلال الدين ملکشاه سلجوقي كه عمر خيام نيشابوري در دوران حکومت او تقويم خورشيدي را تنظيم کرده بود از همان زمان دستور رعايت آن را داد که طبق قانون مصوب مجلس، از قرن چهاردهم هجري نوشتن تاريخ مكاتبات در ايران با تقويم خورشيدي رسمي شد.

    8- شاه اسماعيل صفوي روز 11 مارس در سال 1502 ميلادي و 9 روز مانده به نوروز را براي تاجگذاري خود تعيين کرده بود تا آيين هاي نوروزي را در کسوت شاه ايران برگزار کند. وي که در تبريز خود را شاه همه ايران اعلام کرده بود، در همين مراسم گفته بود که خود را مکلف به احياي امپراتوري ايران در داخل مرزهاي ساسانيان مي داند.

    9- در سال 1597 ميلادي، شاه عباس يکم صفوي آيين نوروز را در عمارت «نقش جهان» برگزار كرد و در نطق خود به اين مناسبت، اعلام داشت كه اصفهان پايتخت هميشگي ايران خواهد بود و تصميم دارد آن را به صورت زيباترين و امن ترين شهر جهان درآورد و به نمايندگان كشورهاي خارجي كه به شركت در مراسم دعوت شده بودند، اجازه داد كه براي كشور خود در اصفهان سفارت خانه بسازند. شاه عباس روز اول اكتبر سال 1588 ميلادي رييس كشور ايران شده بود. وي در رعايت اعياد ملّي و مذهبي شيعه دقت کامل بعمل مي آورد.

    10- نادر شاه به نوروز و آيين هاي آن علاقه مندي فراوان داشت. وي سكه خود موسوم به سكه نادري را در سال 1735 ميلادي، در مراسم سلام نوروز رايج ساخت و تعدادي از آن را به رسم عيدي به منشي ها و افسران خود داد كه در يك طرف سكه نقش شده بود: «الخير في ما وقع» و در طرف ديگر سكه اين عبارت ديده ميشود: «نادر ايران زمين». اين عبارت نشان مي دهد كه نادر خواهان احياي امپراتوري ايران در چارچوب مرزهاي عهد ساسانيان، اشكانيان و هخامنشيان بوده است.

    نادرشاه در سال 1739 در جريان لشكركشي به هند، پس از شكست دادن ارتش 360 هزار نفري اين كشور و دريافت تاج پادشاهي هند، براي ورود به دهلي منتظر فرارسيدن نوروز شد تا در روزي سعد به اين آرزو برسد و روز 20 مارس در آن سال، در روز نوروز وارد دهلي شد و مراسم عيد را در كاخ «شاه جهان (امپراتور پيشين هند)» برگزار كرد.

    11- كريمخان زند (وكيل مردم) پس از اعلام شهر شيراز به پايتختي ايران، از سال 1761 ميلادي به بعد هر ساله سلام نوروزي را در عمارتي كه اينك موزه پارس ناميده مي شود، برگزار مي كرد و سپس به ديدن مردم عادي كوچه و خيابان مي رفت. وي در نخستين نوروز در شيراز، از جيب خود چند نوازنده را اجير كرد كه در ميدان هاي شهر بنوازند و مردم را شاد كنند كه بعداً اين رسم شامل روزهاي ديگر هم شد. كريمخان براي شاد كردن مردم و زدودن غم هايشان هر اقدامي را كه مي توانست، مي كرد. وي براي ديدن مردم و آگاه شدن از مشكلاتشان، حتي به قهوه خانه ها مي رفت و در آنجا با آنان آبگوشت مي خورد.

    12- آغا محمدخان قاجار با همه ستمگری هایش و داشتن ريشه و تبار مغولي، «نوروز» را براي تاجگذاري اش تعيين كرد. وي در نوروز سال 1174 هجري خورشيدي (مارس 1795 ميلادي) در تهران تاجگذاري كرد و اين شهر را پايتخت قرار داد که هنوز پايتخت است.

     


    نوروز از ديدگاه دکتر علی شریعتی

     

    در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه:

    سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.

    نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».

    جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک ...

    نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.

    تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند.

    نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟

    هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست.

    در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
    تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

    دکترعلی شریعتی

     


    متن سنگ قبر افراد مشهور
    کوروش آریایی
    ای انسان هر که باشی
    و از هر جا که بیایی میدانم خواهی آمد
    من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
    بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر
     
    فردین
     
    بر تربت پاکت بنشینم غمناک
    کوهی زهنر خفته بینم در خاک
    از روح بزرگ هنریت فردین
    شاید مددی به ما رسد از افلاک
     
    پروین اعتصامی
     
    آنکه خاک سیه اش بالین است
    اختر چرخ ادب پروین است
    گرچه تلخی از ایام ندید
    هر چه خواهی سخنش شیرین است
     
     
    فروغ فرخزاد

    من از نهایت شب حرف میزنم
    من از نهایت تاریکی
    واز نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی برای من م
    ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
    که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
     
     
    فریدون مشیری

    سفر تن را تا خاک تماشا کردی
    سفر جان را از خاک به افلاک ببین
    گر مرا می جویی
    سبزه ها را دریاب با درختان بنشین
     
     
    بابک بیات

    سکوت سرشار از ناگفته هاست
     
     
    خسرو شکیبایی

    در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
    عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد
     
     
     حافظ
    بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
    که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
     
    شاپور
    قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست
     
     
    سهراب سپهری
     
    به سراغ من اگر می آیید
    نرم وآهسته بیایید
    مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
     
     
     
    منوچهر نوذری
     
    زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
    چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
     
    وینستون چرچیل
     
    من برای ملاقات با خالقم آماده ام
    اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست
     
     
    اسکندر مقدونی
     
    اکنون گور او را بس است
    آنکه جهان اورا کافی نبود
     
    نیوتن

    ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
    خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید…..
    وهمه روشن شد
     
     
     
    فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

    بهترین ها هنوز در راهند….
    انسانهای بزرگ واقعا” بزرگند
     
    ویرجینیا وولف(نویسنده)

    در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
    ای مرگ

    پارسی را پاس بداریم ....
    پارسی را در یابیم ...

    زبان پارسی زبانی است توانمند و بی نیاز. اگر گاهی به وام واژه ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازهایی است که هر زبان می تواند داشت، و حتی بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان ها نیازمند وام واژه هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی گردد به سامانه و دستگاه واژه سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و حتی بیکرانه است. ما می توانیم بی شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبان های جهان کالبدینه نیست؛ بدینسان که پیمانه ها و ریخت های از پیش نهاده ای برای واژه سازی در این زبان نمی بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش پذیر است؛ به موم می ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده خویش دمساز می گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسانتر و مایه ورتر می توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و شعر شده است. برای آنکه سخنور می تواند آنچه را در درون او می گذرد، به یاری این زبان روشن تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می تواند از آن خود کند و می تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد.

    برای نمونه، یکی از واژه های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه میتوان ده ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته اند. بسنده است که این واژه را با واژه دیگر بپیوندید تا واژهای نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پاییندست، دستاویز، دستبند، دستگیره، دستشویی، دستمال، دستنویس، دستک، دستار، دستکش، دستگیری، دستساز، دستبوس، دستاورد، سردست، دسته و... حتی می توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم.


    از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه ها بهره بررد. ناتوانی، کمبود و بی توشی از زبان پارسی نیست، از کسانی است که این زبان را به کار می گیرند. 


                                                          دکتر میرجلال الدین کزازی

    http://www.shafighi.com/forum/forumdisplay.php            

    بد نیست گاهی اوقات فکر کنیم که ما هم می توانیم ...

     بجای ایجاد کردن بگویید پدید آوردن

    بجای بذله گو بگویید شوخ

    بجای بر قرار بگویید پایدار – استوار – برپا

    بجای به اتفاق بگویید همراه

    بجای به کرات بگویید بارها

    بجای به وجود آوردن بگویید پدید آوردن

    بجای بی خبر بگویید سرزده

    بجای بی نظیر بگویید بی همتا – بی مانند

    بجای بیان کردم بگویید باز گو کردن

    بجای تاثر آور بگویید دل خراش

    بجای تاسیس بگویید پایه گذاری

    بجای تالم بگویید اندوه

    بجای تجزیه و تحلیل بگویید موشکافی

    بجای حساس بگویید دل نازک

    بجای حسود بگویید چشم تنگ

    بجای حصار بگویید دیوار

    بجای حکم بگویید دستور

    بجای حکمیت بگویید داوری

    بجای حول و حوش بگویید دوروبر

    بجای حیثیت بگویید آبرو

    بجای خاطرخواه بگویید دلباخته

    بجای خرابی بگویید ویرانی

    بجای خطی بگویید دستنویس

    بجای خیر مقدم بگویید خوش آمد

    بجای دایم بگویید همیشه

    بجای در حال رشد بگویید رو به پیشرفت

    بجای دستورالعمل بگویید دستور کار

    بجای ذخیره بگویید اندوخته

    بجای ذکر بگویید یاد

    بجای ذیل بگویید زیر – پایین

    بجای زاهد بگویید پارسا

    بجای مملکت بگویید کشور

    به جای اتومبیل بگویید خودرو

    به جای احتیاج بگویید نیاز

    به جای اخاذی بگویید زور گیری

    به جای ازدواج بگویید زناشویی

    به جای افتتاح بگویید گشایش

    به جای افتضاح بگویید رسوایی

    به جای اقامت بگویید ماندن

    به جای اکتشافات بگویید یافتگاه

    به جای ایده آل بگویید آرمانی

    به جای ایده آلیسم بگویید آرمان گرایی

    به جای بالا جبار بگویید به ناچار

    به جای به لحاظ بگویید از دید

    به جای به موازات بگویید هم راستا

    به جای تردد بگویید آمد و شد

    به جای تشکر بگویید سپاس

    به جای تصادف بگویید بر خورد

    به جای تظاهر بگویید خود نمایی

    به جای تظاهرات بگویید راه پیمایی

    به جای تعدای بگویید شناری- چندی

    به جای تغییر کرد بگویید دگرگون شد

    به جای حسابگر بگویید دور اندیش

    به جای حماسی بگویید پهلوانی

    به جای خارج بگویید بیرون

    به جای خارجی بگویید بیگانه

    به جای داخل بگویید درون

    به جای در صورتی که بگویید چنانچه

    به جای سلسله بگویید جبال رشته کوه ها

    به جای غیر ممکن بگویید نشدنی - نا شدنی

     به جای قابلیت قسمت بگویید بخش پذیری

    به جای متشکرم بگویید سپاسگزارم

    به جای مثمر ثمر واقع شد بگویید به کار آمد

    به جای محروم بگویید بی بهره

    به جای مذکر بگویید نر

    به جای مرکز تحقیقات بگویید پژوهشگاه

    به جای مشاهیر بگویید نام آوران

    به جای معروف بگویید سر شناس

    به جای مقداری بگویید اندکی - چندی

    به جای مقدور بگویید شدنی

    به جای مناره بگویید گلدسته

    به جای منقل بگویید آتشدان

    به جای مونث بگویید ماده

                                 پارسی را پاس بداریم ....


    مرده هائی که حافظه تاریخ هستند

    اولین کلمه ای که پس از شنیدن کلمه مومیایی به ذهن شما می آید چیست؟لابد تصویری از فیلم های هالیوودی،انسان هایی متعلق به دوره مصر باستان که با پارچه های به بدن آویخته و صورت پوشیده شده با پارچه که به دل مخاطب خود وحشت می انداختند.

    اما در واقعیت مومیایی ها چیزی متفاوت با این تصاویر کلیشه ایی هستند.در علم باستان شناسی مومیایی های طبیعی در واقع انسان هایی هستند که به واسطه شرایط خاص اقلیمی و جغرافیایی پس از مرگ اجسادشان به همان شکلی که در زمان حیات بوده بدون تجزیه محافظت می شوند.

    مردان نمکی، برترین مومیایی های طبیعی

    مرد نمکی1

    شاید اگر تیغ های بولدوزر معدن نمکی در چهرآباد زنجان نبود بخش مهمی از تاریخ باستان شناسی  جهان در حوزه مومیایی های طبیعی پنهان می ماند.

    کشفی که هرچند یک اتفاق ساده باعث ان شد، اما در ادامه همین اتفاق ساده فعالیت ماشین های بزرگ حمل سنگ نمک آسیب های  زیادی به قدیمی ترین مومیایی های طبیعی جهان وارد کرد.

    خاصیت شیمیایی نمک باعث می شود محیط تجزیه ناپذیری برای نباتات بوجود آید و همین مسئله باعث شد تا مردان نمکی  روئین تن شده و هیچ وقت تجزیه نشوند.

    نمک در عصر باستان عنصری مهم و گرانقیمت برای مردم به شمار میرفت.گرچه بدست آوردن نمک در آن زمان با مشکلات زیادی همراه بود و مردان قوی هیکلی را طلب می کرد که بتوانند از کوه ها بالا بروند و البته در میان معادن به کشف بپردازند .

    مردان نمکی ایران نیز همان کارگرانی هستند که نزدیک به 3هزار سال پیش برای استخراج نمک به معدن رفتند و دیگر بازنگشتند.تا کنون6مرد نمکی  در اطراف معدن نمکی چهرآباد زنجان کشف شده است.

    چندی پیش 8نمونه از پارچه هایی که در لباس مردان نمکی استفاده شده است و همچنین بافت های نرم بدن آنها  برای انجام  آزمایش هایی  که قدمت اجساد را مشخص می کند به دانشگاه آکسفورد فرستاده شد که در انتها مشخص شد مرد نمکی شماره 2 تقریبا همزمان با مرد شماره یک در 1800سال پیش یعنی در اواخر دوره اشکانی در معدن مدفون شده است.

    بر خلاف تصویری که قبل از این وجود داشت نتیجه آزمایش روی مردان شماره 3و4 نیز نشان داد که آنها 500سال پیش از مردان شماره 1و2 یعنی تقریبا 2300سال پیش و نزدیک به دوره هخامنشی در اثر ریزش معدن مرده اند.

    نتیجه آزمایش حاکی از آن بود که معدن چهرآباد نخستین بار در حدود 2500سال پیش مورد بهره برداری قرار گرفته و 2300سال قبل نبز برای نخستین بار ریزش کرده است.

    بر اساس عقیده باستان شناسان مردان نمکی شماره 3و4و5در نخستین ریزش معدن کشته شدند و وقتی حدود 500سال بعد دوباره معدن به بهره برداری می رسد ،یک بار دیگر معدن ریزش کرده و مردان شماره 1و2 را زیر آوار مدفون می کند.مردان نمکی به واسطه نوع مومیایی شدنشان نمونه ای کامل و بی نقص از مومیایی های طبیعی در دنیا به شمار می روند که حتی تنه به مومیایی  طبیعی مرد یخی-یکی از قدیمی ترین مومیایی های طبیعی جهان-نیز میزند.

    قابل ذکر است مردان نمکی ایران بر اساس گزارش دانشگاه آکسفورد از جمله مومیایی های مهم تاریخ باستان شناسی جهان به شمار می رود.

     مرد یخی اوتزی

    مرد یخی Otzi

    موضوع بسار ساده بود.5300سال پیش، مردی برای شکار به کوه می رود و البته نمی داند چند مرد برای قتلش به دنبال فرصت می گردند.تمام ماجرای مومیایی طبیعی مرد یخی همین چند سطر بود.

    باستان شناسان یخ زدن سریع در هوای بسیار سرد و بوران شدید را باعث  مومیایی شدن مرد اوتزی می دانند.

    مرد اوتزیotzi))که او را مرد یخی نیز می نامند، 3300سال پیش از میلاد میزیست.او هم اکنون قدیمی ترین مومیایی طبیعی اروپا نام گرفته است.

    در واقع اوتزی نمونه بسیار خوبی برای نشان دادن پیشرفتهای انسانی در عصر مس به شمار می رود.جالب آن است که در کنار اوتزی 5300ساله، یک تبر مسی نیز پیدا شده است.یک کمان با تیر وچاقویی در کنارش به همراه کفش هایی که بتواند با آن روی برف راه برود پیدا شد.همچنین باستان شناسان  در کنار مرد یخی وسایل ابتدایی آتش درست کردن را پیدا کردند.

    باستان شناسان هنوز علت اصلی مردن این مومیایی 5300ساله را کشف نکرده اند، اما تیری که در شانه وی فرورفته، به دلایل فراوان علت اصلی مرگ او بوده است.روی انگشت شست دست این مومیایی طبیعی جای بریدگی عمیقی وجود دارد که پژوهشگران به دنبال کشف علت آن هستند.

    جالب آن است آزمایش DNAاز روی لباس  این مرد یخ زده، خون 4 نفر دیگر را نشان می دهد که باستان شناسان معتقدند اوتزی بینوا  در حال نبرد با 4نفر بوده است و در نزاعی نا برابر به قتل رسیده است.باستان شناسان آخرین غذایی را که مرد یخی خورده بود را از معده او بیرون آوردند که بر همین اساس  مرد بیچاره یخی در روز آخر عمرش تنها مقداری میوه به همراه مقداری جو والبته چرم بسیار نازکی از بز که کوهنوردان برای جلوگیری از گرسنگی میجوند،خورده بود و بس.

    از جمله مومیایی های معروف جهان میتوان به:

    1-توت عنخ امون مصری که از فرمانروایان  سلسله هجدهم مصر بود ودر حدود سال 1348 پیش از میلاد به سلطنت رسید.

    2-موزه مومیایی ها در مکزیک

    3-مومیایی راهب ژاپنی

    4-مومیایی مسافر(ولادیمیر ایلیچ لنین،رهبر انقلاب بولشویک های روسیه همین مومیایی مشهور است که در 21 ژانویه 1924مرد)

    5-راهب های دخمه صومعه سیسیل.کشف این مومیایی ها  در حالی اتفاق افتاد که دخمه سیسیل ایتالیا گشوده شد و بازدیدکننده گان از این دخمه ،نزدیک به 8هزار جسد مومیایی شده در حالی که با میخ های درشت به دیوار آویخته شده بودند را کشف کردند.

    نکته قابل توجه آن بود که تمامی  مومیایی ها بر اساس  شغلی که داشتند  کنار هم قرار گرفته بودند.

    5-فیلسوف مومیایی.وقتی این فیلسوف کهنه کار انگلیسی در 6ژوئن 1832 در گذشت وصیتنامه ای نوشت که سال ها بعدتر از وی اسطوره ایی در میان مومیایی های جهان ساخت.

    بنتهام از خویشاوندانش خواست  پس از مرگش تمامی ثروتش در بیمارستانی محلی در انگلیس داده شود،اما با این شرط که او همیشه در جلسات هیات مدیره حاضر باشد.به این ترتیب 92سال تمام جرمی بنتهام در تمام جلسات هیات مدیره حضور یافت.  

     


    دانشگاه تهران نماد بال‌های ققنوس

    دو ققنوس، با بال‌های افراشته و در هم تنیده. تنیده شدن این بال‌ها مرزی ساخته از جنس علم و معرفت. بال‌ها گره‌خورده مظهری هستند از علم و دانش، جنگ و صلح.

    حال این بال‌ها نمادی از کشورم و شهرم شده‌اند، نماد دانشگاه، سمبل علم و معرفت ایران‌زمین.

    کوروش فرزامی خالق سردر ورودی دانشگاه تهران


    با یک بررسی گذرا می توان ادعا کرد که از میان معروف ترین و معتبرترین دانشگاه های دنیا، دانشگاه تهران تنها دانشگاهی است که از طریق یک بنای فرهنگی سمبلیک با مهندسی پیچیده، پیام های ویژه معنوی، علمی و فرهنگی را به مخاطبان خود القا می کند.

    فرم اوانگارد در معماري این بنا به وضوح دیده می شود و بهترين نمونه ساختمانهاي معماري نوگراي ايراني را شاید بتوان این بنا نامید و البته برج شهياد(آزادي كنوني). سردر ورودي دانشگاه تهران، طرح كوروش فرزامي، بناي شاخص اين سبك است كه به سادگي و زيبايي دو اصل زيربناي اين سبك يعني زمان و مكان را نمايش مي‌دهد. در اين بنا، يكي از شاخص‌ترين مصالح مدرن يعني بتن به صورت نمايان اجرا شده است. در عين حال در شكل نما، يكي از شاخص‌ترين نمادهاي معماري سنتي اين سرزمين يعني قوس جناغي، به صورت تكرار چهار قوس جناغي كه از زواياي مختلف، متفاوت ديده مي‌شوند به نمايش گذاشته شده است. سردر دانشگاه تهران، نماد اين دانشگاه و همچنين نماد علم و تحصيلات عالي در كشور ما تلقي مي‌شود. مفاهيم ملحوظ شده در اين بناي ساده و بي‌پيرايه، به صورت روشن و واضح در شكل آن بيان شده است. شايد ذكر اين دو گفته فردريك هگل در اينجا بي‌مناسب نباشد كه گفته: وظيفه هنر نمايش ايده به لباس محسوس است و هنر بايد ايده را به ادراك بلاواسطه عرضه كند.

    این بنا طبق شواهد در سال های ۴۶- ۴۵ به دستور ریاست وقت دانشگاه طرحی در میان دانشجویان و طراحان مختلف به مسابقه گذاشته شد. از میان طرح های رسیده طرح دانشجویی به نام «کوروش فرزامی» (از دانشکده هنرهای زیبا) به عنوان طرح برتر برگزیده شد. کار اجرای طرح، ابتدا به یک شرکت پیمانکار سوئیسی واگذار شد که به دلیل نواقص مربوط به مراحل قالب بندی از ادامه کار توسط این شرکت ممانعت شد و یک شرکت پیمانکاری ایران به نام «شرکت آرمه» اجرای طرح را به عهده گرفته و به اتمام رساند. بر پایه آخرین صورت حساب و وضعیت شرکت آرمه هزینه اجرای طرح مبلغ ۲۴هزار و ۵۰۰ تومان بوده است. اگرچه تاریخ ساخت سردر را در سال های ۴۶ - ۴۵ می دانند، اما تا سال ۱۳۴۸ هیچ سندی در خصوص آن در آرشیو دانشگاه مشاهده نشده است. در نشریه شماره ۲ «هنر معماری» (تیر، مرداد، شهریور ۱۳۴۸) عکس هایی از سردر دانشگاه تهران به چاپ رسیده است و در ذیل آن نام طراح و محاسب سردر آورده شده است (این منبع نیز طراح را کوروش فرزامی و محاسب آن را سیمون سرکیسیان ذکر کرده است). علاوه بر این در کتابچه راهنمای دانشگاه تهران (۱۳۵۱) نیز عکس سردر چاپ شده است.

    سر در دانشگاه تهران به شماره۲۴۴۵به عنوان اثر فرهنگی تاریخی در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است.

    ساخت مرکز صدا و سیمای شهرهای سنندج و مهاباد، ‌شهرک مسکونی دانشگاه تهران، ‌مجموعه صنعتی صدا و سیما، ‌بیمارستان تهران کلینیک، کارخانه زامیاد، غرفه ایران در نمایشگاه بین المللی اوزاکای ژاپن، ‌غرفه فرانسه در نمایشگاه بین المللی تهران از جمله آثار مهندس و هنرمند کوروش فرزامی است.

    این سردر بر روی اسکناس های پنجاه تومانی نمادی از مرکز علم و دانش کشور و برای بسیاری از گردشگران تداعی کننده تهران است.

    سردر دانشگاه تهران

    و حال، مدت‌ها از خلق بال‌ها گذشته است. خالق این ققنوس خیالی، پرواز را بر ماندن ترجیح داده و بر بال ققنوس خویش نشسته و دیار باقی را بدرود گفته. او امروز از پیش ما رفت هرچند مرز آتشین بال‌های ساخته‌ی او تا سال‌ها زنده خواهد ماند .


    ثروت کوروش آريايي چقدر بود..............................................؟

    زمانی کزروس به کورش آريايي گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود . کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

    www.gpgir.org - www.blogfi.blogfa.com

    آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش آریایی را نمی شناسند . !!!!!!!!


    آیا میدانید: 29 اکتبر ۷ آبان روز جهانی کوروش آریایی است و این روز فقط در تقویم ایران نیست  


    متن حقوق بشر کوروش آریایی و منشور حقوق بشر جدید

    متن جهاني حقوق بشر کوروش آریایی

    منشور حقوق بشر کوروش یا استوانه کوروش دوم (بزرگ) لوحی از گل پخته است که در سال ۵۳8 پیش از میلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشی پادشاه و بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی نگاشته شده است. نیمه نخست این لوح از زبان رویدادنگاران بابلی و نیمه پایانی آن سخنان و دستورهای کورش به زبان و خط میخی اکدیبابلی نو) نوشته شده‌است. این استوانه در سال 1258 خورشیدی/ ۱۸۷۹ میلادی در نیایشگاه اِسَگیله (معبد مردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر بابل باستانی پیدا شده‌ و همینک در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود.
    این منشور یکی از بزرگترین نشانه‌های روحیهٔ بردباری در فرهنگ ایرانی است. 


    برگردان و ترجمه متن کامل این منشور چنین است:

    * خط ۱. «کورش» (در متن بابلی : «کو - رَ - آش»)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابـِل»(با - بی - لیم)، شاه «سـومـر»(شو- مـِ - ری) و «اَکـَّد»(اَ‌ک - کـ َ- دی - ای)، ...
    * خط ۲. ... همهٔ جهان.  ( ادامه مطلب را مطالعه نمائيد )



    متن اعلاميه جهاني حقوق بشر

    ماده 1 – همه افراد بشر آزاد و با حيثيت و حقوق يكسان زاييده مي شوند و داراي موهبت خرد و وجدان مي باشند و بايد با يكديگر با روحيه برادري رفتار كنند.  ( ادامه مطلب را مطالعه نمائيد )


    ادامه مطلب

    گفتاری در مورد وضعیت راهها و جاده ها در دوران پادشاهی هخامنشیان

    تحقيق و گرداوري آقاي محمد مصلايي

     

    مقدمه:

    مولفان قدیم یکسره مبهوت و مسحور گستردگی سرزمین امپراتوری هخامنشی بوده اند . بسیاری از آنها پیرامون نظام ارتباطی در دوران امپراتوری گزارش داده اند و به اظهار نظر پرداخته اند و همگی میان انتظام ارتباطات با قابلیتهای قدرت مرکزی برای مداخله در امور کشورهای تسخیر شده رابطه مستقیم یافته اند.اگر بصورت کلی و بسیار تیتروار بخواهیم به این مهم تظری بیفکنیم بایستی بگوئیم بدستور داریوش کبیر  ( بزرگ ) برای آ گاهی و اطلاع وی از جدیدترین رخدادها در سراسر شاهنشاهی جاده های بسیاری ساخته شد و در این جاده ها چاپارخانه های بسیاری پدید آمد که در آنها همیشه اسبهای تازه نفس آماده بودند.پیکهای دولتی با رسیدن به این چاپارخانه ها اسبهای خود را عوض میکردند.و با اسبهای تازه نفس با سرعت به راه خود ادامه میدادند.یا اینکه پیغام یا نامه به چاپار دیگری داده میشد .به همین صورت این کار ادامه میافت تا نامه به مقصد می رسید.بدینگونه میتوان ایرانیان را نخستین بوجود آورندگان نظام پست در دنیا دانست.

     

    راهها و چاپارخانه ها :

     الف- راهها :

     هرودوت از خوبی راه و اسباب آسایشی که در میهمانخانه ها برای مسافرین مهیا بوده بسیار تمجید کرده و نظم و ترتیب آن را ستوده است لیکن درباره انشعاب های منطقه ای نظام راهداری هخامنشی توصیف هردوت بسیار ناقص است و یا لااقل در گزارشی که داده است افق جغرافیائی او از سمت شرق فقط محدود به شوش و بابل بوده است و ظاهرا هیچ اطلاعی از جاده هائی که به پارس میرسیده اند و به طریق اولی از راههائی که از فلات ایران و آسیای مرکزی عبور میکرده اند نداشته است. بخصوص جای تاسف است که گزارش کتزیاس درباره این مسیرها ناپدید شده و در دسترس ما نیست.لوحه های پرسپولیس از این اعتبار برخوردارند که حتی اگر هنوز مجموعه اطلاعات مضبوط در آنها منتشر نشده است باز هم یک دیدگاه کلی از مرکز امپراتوری به مامیدهند.در این لوحه ها علاوه بر راه ارتباطی شوش به پرسپولیس که به دفعات مورد اشاره قرار گرفته راه باختریش ( 9 یا 10 بار ) هند ( 7 بار ) هرخواتیش و قندهار ( 11بار ) اریه ( 4 بار ) سگارتیه ( 2بار ) ماد ( یک بار ) بابل ( 1 یا 2 بار ) مصر( یک بار ) و سارد ( 3 بار ) تکرار شده اند. به این ترتیب معلوم میشود که سراسر خاک امپراتوری زیر پوشش جاده ها بوده است و با این توصیف مشخص است که جاده شاهی سارد به شوش ( توضیح در مورد این جاده در پائین آمده است ) را باید فقط به منزله جاده ای در میان راهها و جاده های دیگر شمرد. همچنین به یاری مورخین نظامی میتوانیم طول زمان جابجائی ارتش ها را محاسبه کنیم : از بابل تا شوش 22 روز و از شوش تا پارس حدود 30 روز و از شوش به هگمتانه از  طریق جاده شاهی که از بابل میگذرد 40 روز و همین راه از طریق مستقیم از ارتفاعات لرستان 9 روز و از هگمتانه به پارسه ( پرسپولیس ) 20 روز و... فاصله بوده است.به این ترتیب با استفاده از اطلاعات مضبوط در متون هرودوت و گزنفون و با افزودن اطلاعات مندرج در متون مولفان نظامی کلاسیک و عصر هلنی در مجموع میتوان شبکه راههای هخامنشی را با توجه به ایتکه منابع نظامی به جاده ها فقط از زاویه امکانات رساندن آذوقه و مهمات نظر می اندازند در ذهن مجسم کرد.

     

    جاده شاهی :

     هردوت بشرح جزئیات (( درباره که از دریا تا شاه ادامه میابد )) یعنی جاده ای که شهر سارد را به شوش می پیوندد میپردازد و می نویسد که این جاده (( از کشورهای پرجمعیت و مطمئن عبور میکند.)) هرودوت برای هر منطقه تعداد پرسنگ ها ( که یک مقیاس مسافت پارسی و معادل 4/5 کیلومتر است ) تعداد مسافرخانه ها و سرپناه هائی را که در هر منزل و ایستگاه مستقر بوده است دا معین میکند و رودخانه ها و پست های مراقبت را که بصورت منظم در طول مسیر واقع اند را بر میشمارد و این همان جاده ایست که عموما به (( جاده شاهی )) معروف شده است و 2400 کیلومتر طول داشته است.

    راههای پایتخت ها : مشاهده می شود که تمام پایتخت های امپراتوری ( پاسارگاد- پارسه- شوش- بابل- هگمتانه ) از طریق جاده های بزرگ از چهار طرف به یکدیگر متصل بوده اند. که شناخته ترین جاده ها در این شبکه جاده پارسه به شوش است.در فاصله میان شوش و هگمتانه جاده شاهی از کنار زاگرس مرکزی ( لرستان ) عبور میکرده است . زیرا جاده مستقیم که از سرزمین (( کوسی ین )) ها عبور می کرده است بنا به نوشته دیودور جاده ای (( ناهموار- تنگ و بد )) بوده است.بنابراین جاده بزرگ مسیری درازتر از طریق دشت بابل در پیش میگرفته و به سمت شرق منحرف تا از آنجا از طریق بیستون به فلات ایران بپیوندد. جاده دیگری از هگمتانه از طریق (( گاربه )) یا اصفهان امروز به سرزمین پارس و از آنجا در بوشهر به خلیج فارس متصل می شده است.از سوی دیگر تنوع ممالکی که در الواح از آنها اسمی به میان آمده است نشان می دهد که پایتخت های امپراتوری از طریق راهها به مجموعه ولایات متصل بوده اند. در شمال جاده بسیار قدیمی خراسان هگمتانه را از طریق راگه ( ری ) و دروازه های کسپی ین- هرکانی و پارتیه به باختر ( بلخ ) پیوند میداده است.در جنوب از مبدا پارس جاده ای به هرخواتیش ( قندهار ) و گنداره ( منطقه کابل ) می رفته است و از انجا راههای دیگری به باختر و دره سند در هندوستان می پیوسته اند. جاده شمال و جاده جنوب بوسیله یک جاده عرضی به یکدیگر متصل میشدند و این جاده کورش ( آریایی ) آن را طی کرد از طریق اریه ( هرات ) به زرنگه ( حوضه هیرمند ) و قندهار می پیوست.در مسیر مدیترانه دو مسیر اصلی را می شناسیم که از شوش تا اربل ( ساحل چپ دجله ) یکی بوده اند.و از اربل جاده شاهی هردوت از طریق دجله علیا و فرات علیا ارمنستان- کاپادوکیه- هلیس- فریگیه بزرگ و دره مئاندر به سارد می پیوسته است.از رابل مسیر دیگری بسوی دمشق و مصر می رفت که وجود آن در یک سند آرامی مشخص شده است. در میان منازل و مراحل این جاده شهرهای مشهوری مانند اربل و دمشق قرار داشته است.راه دیگر که نیز اهمیت داشت یک راه دریائی بود که ممالک شرقی ایران را به ممالک غربی آن اتصال میداد. توضیح اینکه راه ایران به مصر قبل از زمان داریوش کبیر (بزرگ)چنین بود که از دجله و فرات گذشته و به سوریه میرفتند و از این جا در صور یا صیدا به کشتی نشسته به مصر در می آمدند یا از راه فلسطین و برزخ سوئز بوادی نیل میرسیده اند.داریوش کبیر (بزرگ)دریای مغرب را به دریای احمر توسط یکی از شعب نیل اتصال داد و از این زمان کشتیها از دریای الجزائر و دریای مغرب به دریای احمر رفته و از باب المندب گذشته به دریای عمان وارد می شده اند. بدین صورت روابط مستقیم دریائی بین ممالک دریای مغرب با پارس و خوزستان و سایر جاهای ایران برقرار گشت که بعدها به این وادی یا کانال که داریوش کبیر (بزرگ)هخامنشی دستور ساختن انرا داد نام سوئز نهادند.

    ب- احداث و نگهداری جاده ها : دولت هخامنشی علاوه بر اینکه اهمیت زیاد براهها میداد اولین بار چاپارخانه هائی تاسیس کرد.

    هرودوت گوید که واحد مقیاسها پرسنگ است و به مسافت هر چهار پرسنگ منزلی تهیه شده موسوم به ایستگاه.در این منازل میهمانخانه های خوب بنا و دائر گردیده است. در سرحد ایالات و نیز در آنجائی که ایالت بابل بکویر منتهی میشود قلعه هائی ساخته اند که ساخلو دارد.در منازل اسبهای تندرو تدارک دیده شده است. به این ترتیب که چابک سوارها نوشته های دولتی را از مرکز تا نزدیکترین چاپارخانه برده به چاپاری که حاضر است میرساند و او فورا حرکت کرده تا به چاپارخانه دوم برسد و باز تسلیم چاپار بعدی میکند بدین منوال شب و روز چاپارها در حرکتند و اوامر مرکز را به ایالات میرسانند. راجع بسرعت حرکت چاپارها هردوت گوید که نمیتوان تصور کرد جنبنده ای بر روی زمین به اندازه چاپارهای پارسی سریعتر حرکت کند.هرودوت چاپارهای دولتی را (( آگ گاروی)) مینماید . معنی آن معلوم نیست بعضی نویسندگان جدید عقیده دارند که این لفظ سامی است و بروم رفته و (( آن گاریه )) شده است. گزنفون تاسیس چاپارخانه ها را به کورش بزرگ ( آریایی ) نسبت داده و گوید که برای تعیین مسافت چاپارخانه ها از یکدیگر تجربه کرده اند که اسب در روز چقدر میتواند راه برود بی آنکه خسته شود و آنرا میزان قرار داده اند. وقتی می خواستند خبری بسیار زود به مقصد برسد آتش روی بلندیها روشن میکردند. چنانکه هردوت گفته چون مردونیه آتن را گرفت با آتش از راه جزائر سیکلاد شاه خشایارشا را که در سارد بود آگاه کرد.

     

    گفتار آخر :

     اگر به وضعیت شاهنشاهی هخامنشی فقط از منظر موضوع این نوشته بتگریم به بزرگی شاهان هخامنشی و پارسیان باستان که اجداد ما هستند پی میبریم و به این نتیجه میرسیم که ما بایستی پیوسته از اینکه ایرانی هستیم به خود افتخار کنیم. بدیهی است که در یک مفاله چند سطری نمیتوان از تمامی ابعاد به موضوع اشاره شده پرداخت بلکه توضیحی اجمالی در این رابطه میتواند مشوقی باشد تا دوستان جوان ما بیشتر در مورد گذشته خود مطالعه و تحقیق داشته باشند . در آخر به گفته ای از داریوش کبیر بزرگترین پادشاه مشرق زمین در تمام اعصار اشاره ای داریم که همیشه از مردمش میخواست به هر طریق ممکن در آبادی ایران زمین بکوشند و انرا از دشمنان پاس بدارند : ای مرد آنچه را اهورامزدا فرمان داده بجای آر دروغ مگوی گناه مکن.

     


    دليران تنگستان

    دليران تنگستان

    لاله هایی که در تنگستان رویید  « بخش نخست »

    اشغال ایران

    هشت روز از تاجگذاری احمد شاه ، آخرین پادشاه خاندان قاجار ، گذشته بود که ناقوس جنگ جهانی اول به صدا درآمد .

    دولت ایران ،پس از آغاز جنگ بی درنگ بیطرفی کامل خود را اعلام داشت . اما دولتهای درگیر در جنگ این بیطرفی را به هیچ گرفتند و سپاهیان بیگانه از هر سو به خاک ایران حمله ور شدند .

    روس های تزاری به سر کردگی ژنرال باراتف تا اصفهان تاختند ، عثمانیها از مغرب تا همدان پیش تاختند و انگلیسیها از جنوب ومشرق تا قاینات شتافتند .

    ایران هم میدان نبرد شده بود .در این نبردروس وانگلیس دریک طرف و دولت عثمانی ، به یاری آلمان واتریش ،در طرف دیگر بود .

    ایران با انقلاب مشروطیت وارد مرحله تازه ای از تاریخ خود شده بود .

    انقلابیان صدر مشروطه هدفی جز این نداشتند کهدولت قانونی در ایران برقرار شود ، آزادی و برابری و برادری همه جا بگسترد و دست بیگانه از ایران کوتاه شود و فساد دستگاه حاکمه از میان برخیزد و یک دولت مرکزی نیرومند و ملی روی کار آید .

    جانبازی ها و فداکاری های آنان همه در راه تحقق این آرزو بود و البته این آرزوئی نبود که دولتهای استعمارگر روس و انگلیس خواهان آن باشند .

    در همان گیر ودار انقلاب ، میان دولت انگلیس و روسیه تزاری قرارداد 1907 امضا شد و ایران عملا به دو منطقه نفوذ و یک منطقه بیطرف تقسیم گردید .

    منطقه شمال زیر نفوذ روسیه و منطقه جنوب زیر نفوذ انگلیس قرار گرفت . دولت مرکزی حتی در خود تهران قدرتی نداشت .

    خطوط ارتباطی ،جاده ها ، گمرک و بازرگانی در دست بیگانه گان بود .حتی روسها می گفتند که آیا ایران کنونی ،دستکم در شهرستان های شمالی  ، برای دولت روسیه حکم یک کشور خارجی را دارد ؟

    آنان در واقع ایران را یک کشور مستقل نمی دیدند . استقلال ایران چنان محو شده و زوال قدرت دولت ایران چنان آشکار شده بود و کارهای کنسول های روس وانگلیس چنان بیشرمانه بود که بسیاری از ایرانیان دست از هر امیدی شسته بودند .

    با این همه ، جنگ جهانی اول دنیای جدیدی در برابر مردم کشور ما گشود و پیروزی های آلمان در آغاز جنگ امید تازه ای را در دل آنها بیدار کرد .

    پیروزی آلمان یک آرزو

    آلمان از نظر ایرانیان دولتی استعمارگر نبود ، دستکم در رابطه اش با ایران ، به روش استعمارگرانه نپرداخته بود .

    ایران از 1885 میلادی با آلمان رابطه سیاسی بر قرار کرده بود و با آغاز جنگ ، این رابطه نزدیکتر شد . ایرانیان از این که میدیدند که آلمان با روس و انگلیس _ یعنی دو دشمن واقعی آنها _ وارد جنگ شده بود ، شادمان بودند و پیروزی آلمان را به یک معنی پیروزی خود میدانستند .

    زیرا که با شکست روسیه و انگلیس ایران نیز از قید نفوذ سیاسی آنها آزاد میشد . سیاستمداران آلمان نیز از این مسئله استفاده کردند و فعالیتهای خود را در ایران گسترش دادند . به آزادیخواهان ایران نزدیک شدند و ایلات و عشایر را بر ضد انگلیس شوراندند .

    در این زمان،دربرلین،پایتخت آلمان گروهی از مهاجرین ایرانی جلسه هائی تشکیل می دادند که سید حسن تقی زاده ، اسماعیل آقا امیرخیزی ،کاظم زاده ایرانشهر ، حسینقلی خان نواب ، محمد قزوینی و محمد علی جمالزاده در شمار آنها بودند. این گروه با کمیته دفاع ملی که در ایران تشکیل شده بود و با روس و انگلیس می جنگید ، روابط نزدیک داشت .

    پیروزی های آلمان و فتوحات دولت عثمانی که متحد آلمان و به هر صورتی دولتی مسلمان بود ، روحیه مجاهدین را تقویت میکرد و امید آنها را به شکست انگلیس و روسیه فزونی می بخشید .

    دلیران تنگستان

    حفظ خلیج فارس و جنوب ایران برای استفاده از ذخیره های سرشار نفت کشور ما برای انگلیس امری حیاتی بود . نیروی دریائی انگلیس به نفت ایران ، که بر طبق قرارداد دارسی یکسره به دست انگلیسی ها افتاده بود

    نیاز مبرم داشت و بدون این نفت عملا فلج می شد . این مسئله انگلیس را بر آن داشت تا در بوشهر نیرو پیاده کند و جنوب ایران را یکسره زیر اشغال نظامی در آورد ودر همین جا بود که با مقاومت تنگستانيها مواجه شد .

    تنگستان در شمال بندر بوشهر واقع است .

    مردان و زنان تنگستانی به شجاعت و دلیری شهره اند و همگی رنجبر و زحمتکشند . کمتر شوخی و مزاح می شناسند وبسیار زودرنجند . شجاعت این مردمان در جنگ جهانی اول به اثبات رسید .

    یک سال پس ازآغاز جنگ جهانی اول کشتیهای جنگی انگلیس بوشهر را تصرف کردند و نیروی انگلیس وارد بوشهر شد . انگلیسی ها بیدرنگ دارالحکومه ، گمرک خانه ، و سایر ادارات دولتی را تصرف کردند و موقر الدوله حاکم بوشهر را تحت نظر گرفتند و پرچم انگلیس را بر فراز دارالحکومه بر افراشتند .

    یک روز پس از تصرف بوشهر ، چهارده تن از آزادیخواهان را دستگیر و به هند تبعید کردند .

    زائر خضر خان اهرمی ، رئیسعلی دلواری و شیخ حسین خان چاه کوتاهی ، سه تن از سران دلیر تنگستان ، از این وقایع آگاه شدند و تصمیم گرفتند که بر ضد دشمن قیام کنند و در برابر نیروی بیگانه بایستند .

    آلمانی دلیر

    در این میان یک آلمانی به نام واسموس نیز به آنها پیوست . واسموس ماجرا جوئی شجاع و دلیر بود . فارسی را شمرده صحبت میکرد و عشایر ایران را به خوبی می شناخت . در اوایل جنگ از تهران به شیراز آمد و چون خبر قیام دلیران تنگستانی را شنید ، به سوی بوشهر حرکت کرد . میگویند انگلیسی ها برای سر او 50000 لیره جایزه تعئین کرده بودند .واسموس یک برگ از این اعلان را به دست آورد و به نزد زائرخضرخان برد . زائر خضرخان خشمناک شد ، اعلان را پاره کرد و به دور انداخت و گفت « ما بیشرف نیستیم که مهمان خود مان را به دست دشمن بدهیم . شما دشمن دشمن ما هستید ، بنابر این دوست شمرده میشوید .»

    نبرد تنگستانیها با سربازان انگلیس

    زائر خضر خان با دو هزار تنگستانی مسلح روانه کارزار بوشهر شد . مه غلیظی پیرامون شهر را فرا گرفته بود و تنگستانیها از این مه استفاده کردند و ناگهان به سواره نظام انگلیس حمله بردند و شکست بزرگی بر آنها وارد کردند .

    بیش از 150 انگلیسی در این نبرد کشته شدند . البته نیروهای انگلیسی هم از نظر شماره و هم از نظر تجهیزات بر دلیران تنگستانی برتری داشتند . انگلیس چهارده هزار سرباز و صد ها توپ و حتی  هواپیما در اختیار داشتند حال اینکه نیروهای تنگستانی از چند هزار نفر تجاوز نمیکرد .

    عشایر قشقائی و کازرونی نیز به مقابله با انگلیسی ها پرداختند .هشت هزار تفنگچی قشقائی و کازرونی به نیروهای انگلیسی حمله ور شدند و عرصه را بر آنها تنگ کردند . در این زمان سرپرسی سایکس ، افسر کهنه کار انگلیسی ، به فرماندهی نیروهای جنوب منصوب شده بود . او نخست با فرمانفرما و قوا م الملک و دریابیگی بر ضد نیروهای آزادیخواه ایرانی پیمان اتحاد بست و آنگاه با رشوه ونیرنگ و سرانجام زور سر نیزه ی 20000 سرباز انگلیسی کمکم بر  تنگستانیها چیره شد . ولی تا پایان جنگ و آتش بس ،انگلیس هرگز نتوانست  تنگستانيها را یکسره از میدان دور کند و بر جنوب ایران تسلط پیدا کند .

    منابع

    کتاب جنگ های جهانی اول و دوم / نوشته کامران فانی / تهران 1377

    سایت مرکز اسناد تاریخی ایران  iich.net  

     

    واسموس كه بود ؟
    واسموس را آنهايي كه سريال دليران تنگستان را ديده اند حتما بياد دارند. مرد آلماني موبور و چشم آبي كه به همراه رييس علي دلواري وساير دليران تنگستان بر عليه حضور نيروهاي انگليسي در جنوب كشور – در گرماگرم نخستين جنگ جهاني- جنگيد. كشور ما در آن روزگار صحنه مبارزه رقباي اصلي جنگ بود. قرار گيري ايران در منطقه استراتژيك خاور ميانه و همسايگي با يكي از قدرت هاي اصلي درگير يعني عثماني باعث شد كه علي رغم اعلام بي طرفي، كشور ما از آتش جنگ مصون نماند. يادداشت زير در روزنامه شرق باعنوان لارنس آلماني در جنوب ايران، حاوي نكات جالبي در اين باب است.

    ترجمه سهراب برازش:او بين قبايل ايرانى منطقه شيراز _ بوشهر تبديل به شخصيتى افسانه اى شد. حتى انگليسى ها نيز كه سرسختانه با آنها جنگيده بود، با احترام از او ياد مى كردند. نخست وزير انگليس در دستگيرى او را بدين شكل اعلام مى كند: «ارتش آلمان كه تاكنون در جنوب ايران دست به عملياتى زده از ديروز در بازداشت نيروهاى انگليسى قرار دارد! اين ارتش از يك نفر تشكيل شده كه ويلهلم واسموس نام دارد.»• ويلهلم واسموس كه بود او به جاى اينكه مزرعه پدرى اش را در نزديكى گسلار (Goslar) آلمان بر عهده بگيرد، در رشته زبان و فرهنگ فارسى تحصيل كرد و تصميم گرفت در مشاغل ديپلماتيك مشغول به كار شود. در سن 32 سالگى بود كه به سمت رئيس كنسولگرى تازه تاسيس بوشهر نايل شد. از همين جا بود كه مرد اهل نيدرزاكسن آلمان با قد بلند، موهاى بور و چشم هاى آبى زبانزد شد: او از سبك زندگى خارجى هاى ديگر كناره گرفت و به جاى آن به حشر و نشر با روساى قبايل، معدنچيان و ماهيگيران منطقه پرداخت. به واسطه علاقه مندى و تسلط اش به زبان فارسى به زودى دوستان زيادى در كل منطقه پيدا كرد. مبارزه واسموس در جنوب ايران با شروع جنگ جهانى اول آغاز شد. اگر چه ايران در جنگ اعلام بى طرفى كرده بود اما آن ناحيه از ايران به طور فرعى تبديل به محل وقوع جنگ ميان بريتانياى كبير و آلمان (و نيز متحد آلمان يعنى امپراتورى عثمانى) شد. پيش از آن  انگليسى ها جنوب ايران را به چشم ناحيه نفوذى خودشان مى نگريستند. در جنگ جهانى اول آلمان سعى داشت از نارضايتى ايران و افغانستان از سلطه انگليس استفاده كرده، فصل سياسى تازه اى را بگشايد و اين كشورها را به «جهاد» عليه بريتانيا تحريك كند. به اين دليل انگليسى ها در خليج فارس به مقابله با آلمانى ها پرداختند. كشتى هاى آنها را ضبط و مصادره كرده، تجار آلمانى و اعضاى كنسولگرى را دستگير كردند. اما كنسول واسموس موفق شد با پول و تعدادى اسلحه به روساى قبايل پناه ببرد و قبايل و طايفه هايى كه بين خودشان اختلاف و منازعه داشتند را در جنگ عليه انگليس متحد كند. براى جنگ از اسلحه مازر (Mauser) آلمانى استفاده مى كردند كه از آلمان براى واسموس فرستاده مى شد.اين اسلحه ها به زودى در منطقه به نام واسموسى شهرت يافت. كريستوفر سيكس (Christopher Sykes) ايران شناس و زندگينامه نويس واسموس از «عشق به ايران» به عنوان «منبع قدرت» واسموس نام برده است. همين عشق بود كه سبب شد در ميان مردم منطقه اهميتى اسرارآميز پيدا كند.واسموس بيش از ? سال تقريباً سه هزار مبارز از قبايل بومى را عليه مواضع انگليسى ها رهبرى مى كرد. آنها به محموله هاى انگليسى ها شبيخون مى زدند و با گزارش هاى غلطى كه پخش مى كردند ارتش انگليسى ها را دچار اختلال مى كردند. بدين طريق واسموس و جنگجويان ايرانى اش موفق شدند راه هاى مهم استراتژيك را براى انگليسى ها از بوشهر به شيراز و تهران مرتباً مسدود كرده و در كار آنها اختلال به وجود بياورند. براى مقابله با به اصطلاح «ارتش آلمان در جنوب ايران» انگليسى ها مجبور شدند كشتى هاى جنگى و يگان هاى سربازان انگليسى و هندى را كه در قسمت هاى ديگر فوق العاده وجودشان لازم بود، به خليج فارس گسيل دارند.اگرچه انگليسى ها در نهايت براى سر واسموس سه هزار سكه طلا جايزه گذاشتند اما تا مدتى نتوانستند او را دستگير كنند. تازه هنگامى كه واسموس  خودش را به تهران رساند انگليسى ها توانستند به كمك خيانت يك افسر ژاندارمرى او را دستگير كنند.با وجود ضربه هايى كه واسموس به كمك ايرانى ها به انگليسى ها زد، در مجموع تلاش آلمان براى كشاندن ايران و افغانستان بى طرف به جنگ و تقويت نيروهاى عثمانى با شكست مواجه شد. موفقيت انگليسى ها در اين زمينه بيشتر بود:  انگليسى ها موفق شدند امير مكه و سربازانش را به «جهاد» با حكومت عثمانى متقاعد كنند. به كمك انگليسى ها ارتش اعراب به حكومت عثمانى ضربه مهلكى وارد كرد. اين جريان تحت رهبرى مامور انگليسى توماس ادوارد لارنس معروف به «لارنس عربستان» صورت گرفت.ويلهلم واسموس موفق شد چند هفته بعد از دستگيرى اش از چنگ انگليسى ها فرار كند و به آلمان بازگردد. اما دوباره عزم سفر به ايران كرد، كشورى كه به گفته خودش «با جان و دل شيفته اش بود.»

    نقل از كتاب «ايران» نوشته كلوديا اشتوته


    گنبد نمكي دشتي عروس كوه‌هاي جهان + عکس
      گنبد نمكي دشتي واقع در استان بوشهر، در نزديكي روستاي گنخك و در فاصله 144 كيلومتري جنوب شرقي بندر بوشهر و در فاصله 64 كيلومتري شهر خورموج قرار دارد و بزرگ‌ترين و زيباترين گنبد نمكي ايران و خاورميانه به شمار مي‌آيد.
    وسعت گنبد در حدود 3 هزار و 666 هكتار بوده و ارتفاع قله آن 1490 متر از سطح دريا است و حداقل ارتفاع آن از سطح دريا نيز 70 متر است.
    تشكيل گنبد شمال غربي به جنوب شرقي بوده و از سمت غرب به روستاي گنخك و روستاي جاشك كشيده شده و از سمت شرق از روستاي باغان تا روستاي درويشي ادامه دارد و راه دسترسي به گنبد از سمت شرقي از فاصله سه كيلومتري بعد از روستاي گنخك از طريق جاده خاكي معدن قديمي سنگ نمك كه در منطقه فعاليت مي‌كرده است و از سمت شرقي گنبد بعد از پل روستاي كردلان جاده خاكي را به سمت گنبد پيش گرفته تا به پاي كوهپايه‌هاي گنبد برسيم.
    موقعيت خاص گنبد نمكي دشتي كه موجب شوري آب رودخانه مند گشته است شايد تنها عامل زيان‌رسان به منطقه باشد زيرا رودخانه تا قبل از روستاي باغان شيرين و قابل شرب و استفاده كشاورزي است، اما پس از عبور از كنار گنبد و دور زدن آن آب رودخانه با درصد زيادي شوري همراه مي‌شود كه نشان از فعاليت زياد گنبد و روان بودن آب آن تا بستر رودخانه مند دارد و در فصل پر بارش آب رودخانه سطح دشت‌هاي چغابور و دشتي را فرا گرفته و به علت تبخير زياد نمك بر روي سطح خاك باقي مانده و موجب شوري زمين‌هاي منطقه مي‌شود.

    * پوشش گياهي
    سطح گنبد نمكي دشتي از لحاظ پوشش گياهي تقريبا در اغلب نقاط به دليل درصد بالاي نمك تهي از هر نوع رويش بوده اما در برخي از نقاط گنبد وجود مناطق بزرگ و كوچك آهكي به چشم مي خورد كه بر روي اين سطوح گياهاني مانند گون،گيشدارا و قيج و همچنين در فصل زمستان و بهار انواع گياهان يكساله روي سطح آهكي گنبد را پوشانده و زيبايي خاصي را به آن منطقه مي‌بخشد.
    دره‌هايي كه از وجود نمك زارها در امان مانده‌اند در آن‌ها درختچه‌هاي كُنار، اشك و بادام كوهي و همچنين گلسنگ‌هاي زيباي چند متري كه بر روي ديواره‌هاي دره سبز شده‌اند و بيشتر در ناحيه شمال شرقي گنبد ديده مي‌شوند نيز از مناظر خاص منطقه محسوب مي‌شوند.

    * حيات وحش
    از نظر حيات وحش در فصل تابستان كه معمولاً از اواخر ارديبهشت در منطقه آغاز و تا پايان مهر ماه ادامه دارد خالي از حيات وحش است به جز چند گونه از مارمولك‌ها و خفاش‌ها كه ساكنان دائمي گنبد محسوب مي‌شوند در سطح گنبد جنبنده‌اي ديگر ديده نمي‌شود اما بعضي از موجودات نيز در كوهپايه‌ها و دره‌هاي شيرين پايين دست گنبد نيز ديده مي‌شوند كه از جمله به كبك،تيهو،گنجشك‌ها، جغد،كبوتر چاهي و بعضي از شكاري‌ها و روباه و كفتار مي‌توان اشاره كرد.
    البته گنبد نمكي به خاطر قرار گرفتن در مسير سلسله كوه زاگرس وبين دو كوه شيرين كه داراي چشمه‌هاي آب شيرين است و وجود گنبد كه سرشار از نمك بوده و همين‌طور كه اغلب طبيعت دوستان مي‌دانند نمك يكي از غذاهاي وحوشي همچون قوچ و ميش و كل و بز است از اين رو در گذشته اين منطقه يكي از شكارگاه‌هاي بزرگ محسوب مي‌شده كه امروزه به دليل شكار بي‌رويه و بي رحمانه شايد تعداد كمي كل و بز در منطقه باقي‌مانده باشد.

    *موقعيت گردشگري گنبد نمكي دشتي:
    گنبد از نظر گردشگري داراي جاذبه‌ها و قابليت‌هاي فراوان است كه از آن جمله مي‌توان به آبشارهاي نمكي، غارهاي نمكي، چال‌ها و يخچال‌هاي نمكي، تخت ديو يا دودكش جن، دره گل كلم، چشمه‌هاي نمكي، نمك شارها و نمك فشان‌ها و سطح زيبا و رنگارنگ گنبد اشاره كرد.
    1- آبشارهاي نمكي
    آبشارهاي طبيعي كه در مسير طبيعي آب راه‌هاي گنبد و در كوهپايه‌هاي پايين دست به اشكال مختلف مختلف و در اندازه‌هاي متفاوت زيباي خاصي به منطقه بخشيده است و در فصل گرم به واسطه تبخير زياد آب، بلورهاي نمكي ضخيمي در مسير آبشارها ايجاد كرده كه با لغزش آب بر روي بلورهاي نمكي و تابش آفتاب منظره‌اي شگرف و زيبا ايجاد كرده است.

    2- غارهاي نمكي
    يكي ديگر از جاذبه‌هاي گردشگري گنبد وجود غارهاي نمكي فراوان كه با انحلال رسوبات نمكي و معدن ايجاد شده و در درون غارها بلورهاي زيبا به صورت استلاگميت و استلاكتيت يا همان قنديل با اشكال متفاوت است.
    قنديل‌ها به اشكال متفاوت به قدري زيبا تشكيل كه اغلب غارها با استفاده از اشكال همين قنديل‌ها نامگذاري شده‌اند، مثلا در غار انگوري كه در درون آن قنديل‌هاي فراوان به صورت خوشه‌هاي انگور از سقف و ديواره غار آويزان شده كه شما هنگام حضور در اين غار گويي به يك تاكستان پربار پا گذاشته‌ايد، يا غار شاخه نبات كه وجود قنديل‌هاي سفيد و يك دست كه به صورت شاخه‌اي از سقف غار آويزان است نظر هر بيننده‌اي را به خود جلب مي‌كنند.
    غار سدنمكي يا غار پنجه عقاب نيز به همين صورت است، تعدد غارها به قدري زياد است كه نامگذاري بعضي از غارها را سخت كرده، طول غارها از غارهاي كوچك 30 تا 50 متري تا غارهاي 300 متري و 500 متري و بزرگ‌ترين آن‌ها تا 1500 متري نيز مي‌رسد كه به غار پلكاني معروف شده است.

    3- نمك‌چال‌ها و يخچال‌هاي نمكي
    يخچال‌هاي نمكي از جاذبه‌هاي خاص گنبد نمكي دشتي است كه در سطح شيب‌دار و حركت ثقلي توده‌هاي نمك و در راستاي شيب گنبد و به صورت پلكاني تشكيل شده‌اند و در سطح خود با اشكالي زيبا رنگ‌هاي متحيرانه را به وجود آورده‌اند كه چشم‌نوازي مي‌كند و به دليل اينكه به يخچال‌هاي يخي شبيه بوده‌اند به اين نام ناميده شده‌اند.
    نمك‌چالها را نيز بايد از جاذبه‌هاي گنبد نمكي دشتي دانست، چاله‌هاي بزرگ و كوچكي كه در مسير آب‌هاي روان و چشمه‌هاي نمكي ايجاد شده و با تبخير آب آنها اشكال مختلف نمكي دركف اين چاله‌ها چونان الماس مي‌درخشند.

    4- تخت ديو يا دودكش جن
    تخت ديو يا دودكش جن نيز يكي ديگر از جاذبه‌هاي گنبد نمكي دشتي است كه به دليل اختلاف در ميزان فرسايش سنگ‌ها و به صورت ستون‌هاي كوچك و بزرگي بر روي گنبد خودنمايي مي‌كنند كه بعضاً به خاطر شكلشان نامگذاري هم شده‌اند مثلاً ستون انگشت خدا يا كلاه به سر را مي‌توان از اين جمله دانست، ستون‌ها همانند نگهباناني استوار و هميشگي براي گنبد محسوب مي‌شوند.

    5- دره گل كلم
    مي‌توان شگفت انگيزترين بخش گنبد را اين دره زيبا و منحصر به فرد دانست، دره‌اي كه سطح آن يكدست با نمكي كه به صورت گل كلم در آمده فرش شده است.
    نمك‌ها به صورت غنچه‌هايي كنار هم باز شده و به صورت كاملاً زيبايي درآمده‌اند،گويي كه در آنجا نمك گل كرده و شكوفه داده است.
    وجود چشمه‌هاي نمكي و روان بودن آب آنها با صداي بسيار ملايم و ديواره‌هاي زيبا رنگ دره، به دره زيبايي بيشتري مي‌بخشد.

    6- چشمه‌هاي نمكي
    چشمه‌هاي نمكي كه به فراواني در درون غارها و در سطح دره‌ها به چشم مي‌خورد نيز از جاذبه‌هاي گنبد نمكي دشتي به شمار مي‌آيند. اين چشمه‌ها بعضاً به صورت نمك فشان نيز در منطقه ديده مي‌شوند كه نمك را به صورت خميري فشرده و همراه با آب از درون آنها به بيرون راه مي‌يابند و در سطح گنبد به جريان مي‌افتد.
    به دليل بالا بودن درصد نمك در آب كه حدود 350 برابر بيشتر از آب دريا است و تبخير زياد در كنار چشمه‌هاي نمكي معمولا نمك شارها به اشكال متفاوت ديده مي‌شوند.

    7- سطح زيبا و رنگارنگ گنبد
    مهمترين جاذبه گردشگري گنبد نمكي دشتي ساختار گنبد بوده به طوري كه هر رهگذري كه در حال عبور از جاده خورموج به سمت كنگان باشد از فاصله دور سفيدي گنبد پوشيده از نمك را مي‌بيند و در نظر اول به اين فكر مي‌كند كه كوهي پوشيده از برف را مشاهده مي‌كند.
    وجود نمك‌هاي طعام و صنعتي با رنگ‌هاي بسيار زيبا كه شامل قرمز، سبز، سفيد، سياه، نارنجي، قهوه‌اي و تركيب اين رنگ‌ها در ديواره‌ها و سنگ فرش‌ها و وجود كاني‌هاي زياد در منطقه كه از جمله آن‌ها مي‌توان به وجود مقدار زياد گوگرد كه با رنگ زرد طلايي يا وجود پتاسيم با رنگ نارنجي وآهن با رنگ قرمز و قهوه‌اي و تركيب اين مواد معدني با هم كه مي‌توان از پيريت يا همان طلاي كاذب(طلاي احمق‌ها) كه در سطح گنبد به وفور يافت مي‌شود واز تركيب گوگرد با آهن تشكيل مي‌شود و داراي جلاي فلزي براقي است.
    همچنين وجود بلورهاي زيباي سيليكاته و فسفاته با جلاي فلزي و غير فلزي با تنوع رنگ‌ها پديده‌اي شگفت انگيز و متحير كننده‌اي است كه شايد در هيچ جا نتوان همانند آن را نظاره كرد.
    گنبد نمكي دشتي در بهمن ماه سال 1386 به عنوان اثر ملي طبيعي ثبت شد اما متاسفانه از آن تاريخ به بعد هيچ اقدامي از طرف مسئولان استان و شهرستان براي حفاظت از گنبد و جذب گردشگر صورت نگرفته و اين مسئله در حد يك اسم اثر ملي طبيعي باقي مانده است كه همت مسئولان استان و شهرستان را براي بهبود وضع گنبد و جذب گردشگر را مي‌طلبد.
    البته لازم به ذكر است كه هيئت كوهنوردي شهرستان دشتي با كشف غارهاي نمكي در سال86 و پيمايش آن‌ها و مهم‌تر از همه در رأس خبر قرار دادن گنبد تاكنون بيش از صد گروه كوهنوردي از استان‌ها گامي بلند براي معرفي گنبد نمكي دشتي برداشته است كه با حمايت مسئولان شهرستان اميد به معرفي بهتر و شايسته تر اين اثر ملي خدادادي براي عموم مردم و طبيعت گردان مي‌رود.
    حميد زارعي ـ خورموج
    عکسهای زیبا را در ادامه مطلب ببینید

    ادامه مطلب

    آبشارهاي استان گلستان

    آبشار-گلستان.jpg

     

    آبشار گلستان: یكی از آبشارهای مهم پارك ملی گلستان است. این آبشار در تفرجگاه آبشار پارك واقع شده است و دارای 5/19 متر ارتفاع است و از آبشارهای صخره ای پر جاذبه ای كه محیط اطراف آن را پوشش درختان جنگلی پهن برگ خزری پوشیده است. 

     

    کبود-وال.jpg

     

    آبشار كبود وال:
      این آبشار در 5 كیلومتری جنوب شهر علی آباد در محل تفرجگاه عمومی شهر واقع شده است. این تفرجگاه با داشتن امكاناتی برای جلب توریست، از مهم تفرجی استان گلستان محسوب می شود. 

     

     

     

     

    آبشار-شيراباد.jpg

     

    آبشارهای شیرآباد: آبشارهای شیرآباد در 6 كیلومتری جنوب شهر خان به بین در میان جنگل های انبوه واقع شده اند. این آبشارها 7 عدد و دارای ارتفاع متفاوت می باشند. بلندترین آن ها با ارتفاع قریب به 20 متر در میان پوشش سبز جنگل های پهن برگ قرار دارد و آب با درخشندگی خاصی به صورت پودر وارد استخر پای آبشار می گردد. در بالای آخرین آبشار غار معروفی با جاذبه خاص وجود دارد.

     

     

    a0354b468dae64bd3dc0f5d2205.jpg

     

    آبشار لوه: این آبشار در گالیكش در فاصله 14 كیلومتری غرب پارك ملی گلستان واقع شده كه محل آن در 5 كیلومتری جنوب روستایی به همین نام است. چند آبشار پی در پی در میان جنگل های انبوه پهن برگ منظره بدیعی ایجاد نموده است. باران كوه: یكی از نقاط بسیار دیدنی و جذاب واقع در جنگل شصت كلاته است كه در جنوب شرقی شهر گرگان واقع شده است. 

     

     

     

     

     


    آبشار شلماش
      آبشار شلماش از بزرگ ترین و زیباترین آبشارهای کشور، درحوضه زاب در مسیر رودخانه شلماش در دره ای سرسبز و در کنار جنگل های پراکنده شهرستان سردشت قرار دارد. این رودخانه بر روی روستای المان و روستای شلماش جاری است. سردشت از شهرستان‌های کردنشین و مرزی استان آذربایجان غربی است که در جنوبی ترین نقطه ی این استان قرار داشته و با مناطق کردنشین شمال کشور عراق همسایه است و بیشتر مردم این شهرستان کردزبان هستند

    آبشار منحصر به فرد شلماش، از سه آبشار با سه افتادگی در امتداد یکدیگر تشکیل شده است. سه آبشار به ترتیب و پشت سر هم قرار گرفته‌اند که نخستین آن‌ها در نزدیکی محل توقف و پارکینگ خودروها قرار گرفته است.

    برای دیدن دو آبشار بعدی باید مسافتی نسبتاً زیاد را از پله های تعبیه شده به همین منظور پایین رفته و وارد دره‌ای عمیق شد. هنگام پایین رفتن از پله ها، سرازیر بودن مسیر و شوق دیدن ادامه ی آبشار، تعداد آنها را به چشم نمی آورد و در برگشتن به سمت بالاست که ۳۸۵ پله ی نه چندان کوتاه، نمایش اقتدار اجرا می کنند!

    در فصل بهار، رودخانه و آبشار شلماش، بسیار پرآب است و بازدید از آن می تواند حادثه ساز باشد. آب و هوای منطقه تا اواسط اردیبهشت هم سرد است و به این ترتیب خرداد ماه می‌تواند فصل مناسبی برای سفر به این منطقه باشد. در تابستان که آب آبشار کمتر می شود، حوضچه های تشکیل شده در زیر هرکدام از افتادگی ها، محل مناسبی برای ماهیگیری و شنای بازدیدکنندگان می باشد.آبشار شلماش در سفر هیات دولت به استان آذربایجان غربی به عنوان منطقه ویژه گردشگری مصوب شده است. در طرح توسعه ی این محل، قرار است مجتمع‌های اقامتی و توریستی برای رفاه حال گردشگران ساخته شود.


    غار بورنیک

    غار بورنیک
    وجه تسمیه ی نام غار : بورنیک به معنای پناهگاه امن است.
    نوع غار : تالاری
    موقعیت غار : : استان تهران ، فیروز کوه ، روستای هرانده.
    چگونگی دسترسی به غار : تهران , اتوبان صدر ، اتوبان بابایی ، جاده دماوند ، جاده فیروز کوه ، 10 کیبومتر مانده به فیروز کوه قبل از یکی از تونل های مسیر تابلوی روستای هرانده در سمت چپ جاده مشاهده می شود، مسیر را به سمت روستای هرانده که در فاصله ی نزدیکی از جاده واقع شده است ادامه داده و در انتهای روستا خودرو را پارک می کنیم. تا بدین جای مسیر راه تماما اسفالت است. در ادامه از مسیر سمت راست وارد دره هرانده شده و پس از حدود یک ساعت پیاده روی به پل چوبی باریکی بر روی رودخانه می رسیم و به سمت راست و به طرف کوه مسیر خود را منحرف می کنیم. در ابتدای دامنه ی کوه خانه ی خرابه ای به چشم می خورد که در پشت آن راه پاکوبی به سمت بالای کوه امتداد یافته است. وارد این جاده پاکوب شده و بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در شیب کوه به دهانه ی غار می رسیم. رسیدن به دهانه ی این غار نیازمند حدود دو ساعت پیاده روی از محل پارک خودرو است و بدونه استفاده ازGPS  و یا راهنما پیدا کردن آن ممکن ولی قدری دشوار است.  
    مختصات دهانه ی غار : N : 35.41.251
    E : 52.41.419                               
    H : 1973                                      
    جهت دهانه ی غار : رو به سمت شمال شرقی
    تجهیزات مورد نیاز جهت بازدید : هدلامپ ، کلاه ایمنی ، آب آشامیدنی , لباس گرم.
    مدت لازم جهت بازدید از درون غار : 6 ساعت
    درجه ی سختی : آسان
    وقت مناسب جهت بازدید : تمام فصول سال
    هوای درون غار : خنک
    طول غار : به روایتی در حدود 500 متر
    ویژگی های غار بورنیک : غاری است با تالار های متعدد و بزرگ و راههای فرعی زیاد, که هر یک زیبایی های خود را دارند. با ورود به دهانه ی بزرگ غار با انتخاب مسیر سمت چپ که مسیر اصلی غار است به پله هایی که به اعماق غار می روند بر می خوریم, در انتهای این پله ها دو راه در پیش روی ماست مسیر سمت راست راه فرعی است که با مقداری پیش روی به انتها میرسد و در آن تابلوی یک گروه کوه نوردی مطعلق به سال چهل و دو دیده می شود و مسیر سمت چپ مسیر اصلی غار است. از این به بعد مسیر های پیچ در پیچ و متعدد و چندین تالار بسیار بزرگ در پیش روی ماست. نخ کشی در این غار به سهولت در برگشت کمک می کند و لزوم آن بستگی به افراد پیمایش کننده دارد و ضروری نیست. باید توجه داشت که نخ کشی باعث نشود مسیر ها و تالار هایی را ندیده باقی گذاریم چرا که می توان مسیری را انتخاب کرد و تا انتها رفت بدونه آنکه چند تا از بزرگترین تالار های این غار را ببینیم.
    نحوه ی انجام برنامه : بازدید از این غار می تواند در یک برنامه ی یک روزه یا دو روزه انجام پذیرد و برای چادر زدن و شب مانی دهانه ی غار مکان مناسبی است ولی باید آب مورد نیاز را به همراه خود برد و زباله ها را با خود آورد. از روستایی هایی که در دشت هرانده سکونت دارند نیز می توان اتاقی اجاره کرد و شب را آنجا ماند.
    افراد گروه : مهدی رسول زاده , علیرضا معتمدی , علی محمد خوانساری

    نویسنده : علی محمد خوانساری


    آبشارهای ارتکند

    نوع دره : آبشار و رود خانه

    موقعیت دره : استان خراسان رضوی , کلات نادری

    چگونگی دسترسی به دره : استان خراسان رضوی , مشهد , جاده ی مشهد به کلات نادری , پس از طی 110 کیلومتر در این جاده به سمت کلات نادری در سمت چپمان به جاده ی اسفالته ای می رسیم که در ابتدای آن تابلوی اردوگاه فرهنگی تربیتی حضرت مهدی نصب شده است. پس از 5.5 کیلومتر پیش روی در این جاده به روستای سررود می رسیم از این نقطه 12 کیلومتر جاده ی خاکی نه چندان مناسبی را تا پارکینگ در پیش روی داریم که قابل تردد برای خودرو های سواری است ولی برای خودراهای با ارتفاع کم مقداری مشکل است. پس از پشت سر نهادن تابلوی بهشت گم شده در این جاده به پارکینگ می رسیم. پس از پارک خودرو با حرکت در خلاف جهت آب وارد دره می شویم. 

    نوع دره : آبشار و رود خانه

    موقعیت دره : استان خراسان رضوی , کلات نادری

    چگونگی دسترسی به دره : استان خراسان رضوی , مشهد , جاده ی مشهد به کلات نادری , پس از طی 110 کیلومتر در این جاده به سمت کلات نادری در سمت چپمان به جاده ی اسفالته ای می رسیم که در ابتدای آن تابلوی اردوگاه فرهنگی تربیتی حضرت مهدی نصب شده است. پس از 5.5 کیلومتر پیش روی در این جاده به روستای سررود می رسیم از این نقطه 12 کیلومتر جاده ی خاکی نه چندان مناسبی را تا پارکینگ در پیش روی داریم که قابل تردد برای خودرو های سواری است ولی برای خودراهای با ارتفاع کم مقداری مشکل است. پس از پشت سر نهادن تابلوی بهشت گم شده در این جاده به پارکینگ می رسیم. پس از پارک خودرو با حرکت در خلاف جهت آب وارد دره می شویم.  

     

    مختصات محل پارک خودرو : N : 36.48.702

    E : 59.46.641                                     

    H : 1471                                            

     

    مختصات آبشار اول : N : 36.48.070

    E : 59.45.965                            
    H : 1646                                   

     

    مختصات آبشار دوم : N : 36.48.018

    E : 59.45.849                            

     H : 1667                                  

    تجهیزات مورد نیاز جهت بازدید : با توجه به اینکه مسیر حرکت از درون آب است کفش مناسب جهت حرکت از درون آب و عدم استفاده از دمپایی به علت امکان آسیب دیدن پا در طول مسیر. تا آبشار دوم که انتهای دره است نیاز به تجهیزات خاصی نیست ولی برای دیدن ادامه ی مسیر نیاز مند لوازم سنگ نودری, ابزار فرود و صعود, یک حلقه طناب 60 متری هستیم.

    مدت لازم جهت بازدید : 4 ساعت

    درجه سختی : تا آبشار دوم که قسمت عمده و تقریبا انتهای دره است آسان است ولی صعود و فرود از آبشار دوم سخت است و نیاز مند کار فنی است.

    وقت مناسب جهت بازدید : تابستان

    ویژگی های دره ارتکند : دره ای زیبا و طویل است متشکل از دو تنگه با محوطه ی باز بین آن دو به همراه دو مجموعه آبشار بسیار زیبا که در تنگه ی دوم جای گرفته اند. از ابتدای ورود به این دره باید از درون رود خانه حرکت را آغاز کرد. بعد از پشت سر نهادن تنگه ی اول به محوطه ی بازی می رسیم که چند خانه ی روستایی در آن به چشم می خورد که در محوطه ی جلوی خود کافه های کوچکی را محیا کرده اند و علاوه بر چایی نان هایی را که خود همان جا می پزند را نیز در اختیار مسافران قرار می دهند. با ادامه ی مسیر پاکوب به تنگه ی دوم و آبشار اول می رسیم که به مانند غاری در دل کوه احاطه شده است و فضایی دایره وار را ایجاد کرده است که از جای جای آن آب جاری است. پس از بازدید از آبشار اول باید به راه اصلی بازگشت. در ادامه ی مسیر به نردبان فلزی ثابت و بلندی می رسیم که ادامه ی مسیر از آن می گذرد. با گذر از نردبان مجددا مسیرمان را در تنگه ادامه می دهیم تا در نهایت به آبشار دوم که زیبا ترین آبشار این مسیر است برسیم. این آبشار در انتهای تنگه قرار گرفته است و تا اینجای کار پیمایش دره آسان است. برای ادامه ی مسیر دو راه موجود است که هر دو نیازمند آشنایی با تکنیک های سنگ نوردی است. مسیر اول کمی قبل از آبشار در شکافی در سمت راستمان قرار گرفته است و مسیر دوم نیز در سمت راستمان کمی جلوتر از مسیر اول در محدوده ی آبشار واقع شده است. مسیر دوم رول کوبی شده است که خود این رول ها مسیر را به ما نشان می دهند. پس از صعود از آبشار دوم به دشت سرسبزی می رسیم که سرچشمه ی آبشار از آن جاست و از آن جاست که آب از دل زمین به بیرون می تراود. در این قسمت فقط یک آبشار کوچک وجود دارد ولی محیطی بسیار بکر, دور از شلوغی و محلی مناسب برای اطراق کردن است. در هنگام باز گشت نیز می توان در کنار آبشار یک کارگاه زد تا افراد به راحتی بتوانند فرود روند. البته از همین نقطه برای صعود نیز می توان استفاده کرد بدین نحو که یک نفر از یکی از محل های گفته شده برای صعود, صعود کند و در این محل کارگاهی را برقرار کنند و افراد دیگر با استفاده از تکنیک های صعود غارنوردی از این قسمت صعود کنند. در طول این دره چشمه هایی از دیواره های آن جاری است که آب شرب مناسبی را در اختیارمان قرار می دهد.

    نحوه ی انجام برنامه : از مسایلی که در این مکان زیبا انسان را می آزارد آشغال های زیاد و متنوعی است که در مسیر حرکت به چشم می خورد و لکه ای بر زیبایی طبیعت است. نکته ی دیگر مربوط به مکان این آبشار است همان طور که می دانید این دره در بخش کلات نادری است و در جاده ی مشهد به کلات در فاصله ی 40 کیلومتری شهر کلات نادری قرار دارد. کلات نادری شهری استراتژیک وزیبا به هراه آثار تاریخی چون کاخ خورشید , بند نادری و تونلی عجیب در ورودی این شهر است زیرا که تمام مسیر مشهد به کلات جاده ای دو بانده است که یک باند آن مسیر رفت و باند دیگر آن مسیر برگشت است و درون تونل نیز تا اواسط راه این رویه حفظ می شود اما به ناگاه با ورود به قسمت دوم تونل چهره ی آن دگرگون شده و همراه با از بین رفتن شکل هندسی دیوار ها جاده نیز یک بانده می شود, به گونه ای که فقط امکان تردد یک خودرو مهیاست. در پایان جا دارد از دوست عزیزم آقای جلیل فدایی که در این برنامه مهمانشان بودیم نهایت تشکر را داشته باشم که با کمک و راهنایی ایشان این برنامه برایمان به یکی از دره نوردی های به یادماندنی مبدل شد.

    نویسنده : علی محمد خوانساری


    تبدیل تاریخ شمسی به میلادی

    جهت تبدیل تاریخ تولد یا ............. از شمسی به میلادی کلیک نمائید 


    محتوای این سایت منطبق با قوانین جمهوری اسلامی می باشد

    کد

     


    جهت گرفتن فال حافظ اول نيت و سپس روی تصویر زیر کلیک نمائید


    تبدیل نوشته های شما به گوگل ، یاهو ، کوکاکولا و .....

    گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
    اینجا کلیک کنید تا به آدرس سایت بروید
    و نام خود یا لوگوی سایت تان را با گوگل، یاهو، کوکاکولا و ... شبیه سازی کنید. 


    آبشار بهرام بیگی

    موقعیت آبشار : استان کهگیلویه و بویراحمد , پاتاوه

    چگونگی دسترسی به آبشار : استان کهگیلویه و بویراحمد , یاسوج , جاده ی یاسوج به اصفهان , شهر پاتاوه , در سمت غرب جاده وارد جاده ی پاتاوه به مارگون می شویم. آبشار در کیلومتر 15 این جاده, در کنار جاده قرار گرفته است و از درون جاده کاملا قابل رویت است . تمام مسیر آسفالت است و با هر نوع ماشینی می توان بدان جا رسید. بعد از پارک خودرو می توان با یک ربع پیاده روی به زیر آبشار رسید.

    مختصات آبشار : N : 30.59.876

        E : 51.08.876                  

                          H : 2011                             

    جهت آبشار : رو به سمت غرب.

    تجهیزات مورد نیاز جهت بازدید : نیاز به تجهیزات خاصی نیست.

    درجه سختی : : بسیار آسان. ماشین تا کتار آبشار می رود.

    وقت مناسب جهت بازدید : بهار, تاستان.

    ویژگی های آبشار بهرام بیگی : در دل کوه های منطقه ی دنا در کنار جاده ای فرعی آبشاری بلند سر براورده است و بر شکوه کوه های منطقه افزوده است. در پایین این آبشار حوضچه ای کوچک پدید آمده که در اطراف آن مکان مناسبی برای نشستن مهیاست.

    نحوه ی انجام برنامه : در روزی از روزهای فصل بهار به سراغ این آبشار رفتیم  و پس از پارک کردن ماشین در کنار جاده و پیاده روی مختصری در دامنه ی کوه به زیر آبشار رسیدیم و در محیطی که فقط صدای آبشار بود که سکوت آن را در هم می شکست به نظاره ی این شکننده ی سکوت نشستیم.

    نویسنده : علی محمد خوانساری

     


    آبشار آب ملخ

    وجه تسمیه ی نام آبشار : بنا بر اعتقادات مردم محلی آب چشمه ی آب ملخ در دور کردن ملخ ها بسیار موثر است تا اندازه ای که اگر این آب را در منطقه ای که مورد هجوم ملخ ها قرار گرفته است بپاشیم ملخ ها را فراری خواهد داد. و علت نامیدن آن به تخت سلیمان بدین جهت است که مردم محلی معتقدند در این چشمه قطعه سنگی وجو داشته که تخت گاه حضرت سلیمان بوده و به دست خارجیان به غارت رفته است.

    موقعیت آبشار : استان اصفهان , شهر سمیرم , روستای آب ملخ

    چگونگی دسترسی به آبشار :استان اصفهان , اصفهان , سمیرم , جاده ی سمیرم به یاسوج , بلافاصله بعد از روستای چهار راه, جاده خاکی قرار دارد که پس از طی 7.6 کیلومتر به به روستای آب ملخ می رسد, در این جاده ی خاکی در ابتدای مسیر به دو دوراهی بر می خوریم که در هر دو مسیر سمت چپ را انتخاب می کنیم, از این جاده می توان با ماشین سواری عبور کرد ولی ماشین های شاسی بلند برای این امر راحت ترند. در روستا می باید ماشین را در پارکینگ پارک کرد و ادامه ی مسیر را که مسیری مال رو است را پیاده طی کرد, البته امکان کرایه ی خر از اهالی روستا نیز موجود است. این مسیر در پشت روستا قرار گرفته است و می بایست جهت رودخانه ای را که از ارتفاعات روستا سرچشمه گرفته و به رودخانه ی خروشان ماربر ملحق می شود در پیش گرفت و پس از نیم ساعت کوه پیمایی سبک هم جهت با جریان آب به آبشار آب ملخ که همچون طاقدیسی بر فراز رودخانه ی ماربر قرار گرفته است رسید. این آبشار در 215 کیلومتری شهر اصفهان قرار دارد.

    مختصات پارکینگ خودرو : N : 31.08.612

                                     E : 51.21.123                                  

                                                          H : 1808                                         

    مختصات آبشار : N : 31.09.101

                          E : 51.21.429                      

                           H : 1702      

    جهت آبشار : سرچشمه ی آبشار رو به سمت جنوب غربی است.

    تجهیزات مورد نیاز جهت بازدید :بازدید از خود آبشار و سرچشمه ی آن فقط نیازمند کفش مناسب کوه پیمایی است, ولی بازدید از پرتگاه پشت آبشار و یا دیدن زیر آبشار نیازمند 30 متر طناب استاتیک , لوازم فرود و صعود غارنوردی (به علت اینکه فرود بر روی رودخانه ی خروشان ماربر انجام می گیرد بر روی سطح ثابتی فرود نمی آییم, بنابراین برای صعود می بایست در حالی که بر روی طناب, معلق هستیم و در زیر پایمان رودحانه ی خروشان و خطرناک ماربر جریان دارد فرود را تبدیل به صعود کنیم از این رو در فرود می بایست از ابزارهای قفل شونده نظیر استاپ استفاده کرد) , تسمه ی بلند و کارابین پیچ برای کارگاه.

    درجه سختی : بازدید از خود آبشار آسان است

    وقت مناسب جهت بازدید : بهار و تابستان

    ویژگی های آبشار آب ملخ : این آبشار متشکل از دو بخش است, یک بخش سر چشمه ی آبشار است که از دل کوه به بیرون می تراود و آبشار کوچک زیبایی را پدید می آورد و بخش دیگر که در زیر این مجموعه قرار گرفته است شامل طاقدیسی سبز رنگ بر روی رودخانه ی ماربر است که آب چشمه بالایی از آن بر روی رودخانه می ریزد. این بخش دوم را در حرکت به سمت آبشار از جایی به بعد در جلوی دیدگانمان قرار می گیرد و می توان تا رسیدن به خود آبشار آن را نظاره کرد, برای دیدن سرچشمه نیز کافی است از مسیر آسانی که ادامه ی مسیر حرکت به سمت آبشار است به بالای آبشار رفت و با بالارفتن از آبشار کوچک بالایی به سرچشمه رسید که آب گوارای قابل شربی دارد. این محوطه به مانند پلی بر فراز رودخانه ی ماربر جای گرفته است و در پشت آن پرتگاه خطر ناک و زیبایی که به پشت آبشار راه دارد قرار گرفته است. همین خطر و زیبایی توامان این قسمت از آبشار است که این آبشار را به یکی از خطرناک ترین آبشار های ایران تبدیل کرده است به گونه ای که در چند دهه ی اخیر در حدود سی کشته و تعداد زیادی زخمی بر جای گذاشته است. به علت شیب تند و لیز بودن این قسمت از مسیر حتما باید فرد بازدید کننده در حمایت قرار بگیرد, یا با نسب کارگاه وفرودی معلق به درون قسمت پشتی آبشار رفت و از زیر این پل چشم به زیبایی های آبشار دوخت. این آبشار می تواند هم برای بازدید کننده های معمولی وهم برای دره نوردان جذاب باشد چرا که از یک طرف راحتی بازدید از خود آبشار آن را برای بازدید کنندگان معمولی مناسب کرده است و از طرف دیگر بازدید از پشت و زیر آبشار نیازمند تجهیزات فنی و مهارت لازم است که مناسب حال دره نوردان و غارنوردان است.

    نحوه ی انجام برنامه : در یکی از روزهای فصل بهار با پشت سر گذاشتن جاده ی خاکی نه چندان مناسب روستای آب ملخ بدین روستا رسیدیم و با گرفتن آدرس از محلی ها عازم آبشار شدیم. در بازگشت نیز ناهار را مهمان روستاییان خون گرم آب ملخ بودیم که خبر دار شدیم در روز قبل از ورود ما بدان جا یکی از بازدید کنندگان آبشار که خواهان بازدید بدونه تجهیزات از قسمت پشتی آبشار بوده سقوط کرده و دچار شکستگی از ناحیه کمر شده و به گفته ی اهالی روستا شانس آورده که روی سنگی افتاده و آب وی را نبرده است و توانسته زنده بماند. در بالای آبشار در محل ورود به قسمت پشت آبشار نرده های کوچکی کشیده اند که هشداری باشد برای کسانی که می خواهند بدون تجهیزات لازم پا بدان جا گذارند. چرا که شیب تند مسیر, لغزنگی مسیر و رودخانه ی خروشان ماربر همگی دست به دست هم داده و امکان سقوط را افزایش می دهند.

    نویسنده : علی محمد خوانساری


    اگر به كورش هخامنشی "بنیانگذار حقوق بشر دنيا" و ايراني بودن خود میبالید از نام غير پارسي ک.ب.ی.ر در نوشتارهاو گفتارهایتان براي این بزرگ انسان تاريخ بشريت استفاده نكنيد